ترنم سفر


+  

با سلام

غار كتله خور زنجان

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

به صحرا شدم ؛ عشق باريده بود
و زمين تر شده
و پای ، چنانكه به برف فرو شود به عشق فرو می شد


                                                              "عطار - تذكره الاولياء"

 

تابلوی چالوس 45 را که دیدی، سمت چپ جاده ای فرعی جدا می شود . جاده باریک و پر پیچ و خم از میان کوه و جنگل رو به بالا دارد. دو ساعتی که بروی به دو روستای زیبا می رسی به نام های الیت و دلیر. دلیر پای صعود قله ی آلانه سر است. یک چشمه ی آبگرم کوچک هم بالای روستا هست که اهالی دورش را  سنگ چین کرده اند و یک حوض کوچک کم عمق ساخته اند. در خنکای غروب، راه رفتن توی آب گرم آن لذتی وصف ناشدنی دارد.

مناظر به طرز عجیبی زیبا و چشمگیرند. دشت های سرسبز پر از گل های وحشی رنگارنگ که تا زیر زانویت می رسند. طوری که رنگ خاک را نمی بینی. در کنارشان کوه های سنگی زیبا و برف چال های نسبتا بزرگی که دره ها را پوشانده اند و رودخانه از زیرشان خروشان جاری است. جا به جا، برفاب های کوچکی از زیرشان جاری شده که آب خنک و سبکشان وسوسه ات می کند بنوشی حتا اگر تشنه نباشی. و بازی ابر و آفتاب... خنکی مه و گرمای آفتاب... از ابر ها رد می شوی.. دریای ابر زیر پایت.. باد... آفتاب.

احساس می کنی که سبکی.. احساس می کنی که خالی شدی... دنیا را دوست داری و همه ی آدم های دنیا را. عاشقی بر همه چیز... بی کینه.. رها.

نوشته شده توسط ماه بانو

نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

جغرافيايي سهند


  در آذربايجان چندين رشته كوه جوان آتشفشاني وجود دارد كه سهند از جمله آنهاست كه در

 شمال شهر مراغه و در جنوب شهر تبريز قراردارد.كوهستان سهند پس از سبلان يكي از

 مهمترين برجستگيهاي آذربايجان وازجمله معروفترين كوههاي آتشفشاني خاموش  ايران

است.سهند در پنجاه كيلومتري جنوب تبريز و در شمال مراغه و بين 20/46تا 12/46درجه

 طول شرقي و  20/37 تا 35/37 درجه عرض شمالي قرار گرفته است .

رشته كوه سهند از چندين قله آذرين كه همه آنها ارتفاعي بالاي 2000متر دارندتشكيل شده

كه معروفترين اين قلل عبارتند از :جام - سلطان داغي - كمال- ليقوان داغي - سهند-

ارشد داغي- كندوان-نورداغي- قاف داغي(قافلانكوه) و قله هاي ببشمار ديگر

 

قله منفرد و آتشفشاني سهند شبيه كوهايي چون آرارات و سبلان و البرز مي باشد سهند

 در ميان جلگه آذربايجان قرار دارد و در خط فاصل بين دو توده رمنستان والبرز بوجود آمده است

در دره ها و تنگه هاي كوهستاني سهند رودخانه هاي پر آب وجود دارد كه اكثرآنها به طرف

دو آبگير مهم آذربايجان يعني درياچه اروميه و دره قزل اوزن جريان دارند. 

 آب و هوای رشته كوه سهند        

 آب و هوای ناحيه كوهستانی سهند سرد سيری است. مقدار بارندگی در اين       

منطقه از ايران بين ۳۰۰تا۶۰۰ ميليمتر در سال است و از نظر تقسيم بندی آب

وهوايی سهند در رديف مناطقی است كه ارتفاع آنها بيش  از۲۰۰۰متر است

اين مناطق دارای تابستانهای معتدل و زمستانهای طوفانی هستند.

 دانشمندان هواشناسی در مورد آب وهوای اين منطقه نظرات متفاوتی دارند

 از آن جمله كوپن اتريشی كليما تولوزيست چين براز نظر می كند كه آذربايجان

 را درون پهنه شعاع كوهستانی ين سهند وسبلان را كليمای DFمعين كرده  

است كه منظور از DF يعنی آب وهوای بارانی و مرطوب و سرد كه زمستانهای

 نيمه خشك وطولانی دارد.

از جايهاي توريستی اين منطقه پيست اسكی سهند است كه دركوهپايه

 قله كمال  قرار دارد و از جمله بزرگ ترين پيست های خاور ميانه است.

نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

 علم کوه

               بهشت كوهنوردان ايران

علم كوه در شمال ايران در منطقه بسيار زيبا و خوش آب و

هوای كلاردشـت قرار دارد قله علـم كـوه از لحاظ موقعـيت

جـغرافـيايي در 50درجه و58دقيـقــه طول جغرافيايي و36درجه

و 23  دقيقه عرض جغرافيايي قرار دارد و در رشته كوه البرز

 واقع می باشد .قله علم كوه به ارتفاع   4850  مـتـر دومـين

قله بلند ايران بعد از دماوند مي باشد. اين قله  در منطقه ای

از البرز به نام رشته كـوه تـخـت سلـيـمـان قـرار دارد و تـنـها

نقطه ای از ايران اسـت كه از لحاظ زمين شناسي مي توان

 يخچالهای قديمیرا در آن مشاهده كرد.

اين قله از شمال به شانه كوه و از جـنـوب به قلل خرسان خـتـم

مي شود وقله سياه سنگ در سمت شرق اين قله واقع است.

در اين قلــه در چـهـار جـهـت مختلف؛چهار يخچال معروف وجـود

دارد (1) در شمال يخچال علم چاـل (2)  در شمال غربي يخچال

شمال غربي علم كوه(3)در غرب يخچال هفت خـان(4)در جنوب

 هم يخچال خرسان.

بلندترين و بزرگترين ديواره ايران در علم كوه واقع اسـت كــه

ارتـفـاع ديــواره از سطح يخچال 800متر مي بـاشد.

منطقه علم كوه داراي يك قرارگاه كوهنوردي يك پناهگاه و يك

جانپاه مي باشد كه به قرار ذيل اسـت:

قرار گاه رودبارک:

قرار گاه رودبارك در سـه طبقه در سال  1349 (ه-ش) كارهای

ساختمـانـي آن شروع شد و در سال   1352(ه-ش)بعد از طی

فراز و نشيبهايي به بهربـرداری رسيد. اين قرارگـاه در ارتــفـاع

 1520مـتـراز سـطـح دريـا قـرار دارد و در مـنـطقـه رودبـارك در

دو راهي مـعـدن سـرب واقع است . مـسيـر دسترسي به اين

قرارگاه از جاده چالوس ـ مرزن آباد ـ لاهو ـ كلاردشت ـرودبارك

 ـ مي بـاشـد.اين قـرارگاه تقـريـبـا مجهز مي باشد و داراي آب

بـرق وتـلـفـن اسـت.

بـراي صـعود به تمامـی قله هاي علم كوه مي توان از

اين قرارگاه استفاده كرد.

2- پناهگاه سرچال:

اين پناهگاه در ارتفاع 3850متر بالاتر از دريـا و درمـنـطقـه

رودبـارك قرار دارد.مسير دسترسي به پناهگاه مرزن آباد

 ـ لاهو ـ كلاردشت ـ‌ رودبارك ـ گردنه ـ مي باشد.

اين پناهگاه داراي آب مي باشد و براي تمامي قله هـای

معروف علم كوه مي توان از اين پنـاهـگاه استفـاده كـرد

نـزديـكتـرين روستـا به ايـن پنـاهـگاه رودبـارك مي باشد.

جانپناه خرسان:

اين پناهگاه در ارتفاع 4700متر بالاتر از سطح دريا و در منطقه

رودبارك قرار دارد مسير دسترسي به جانپناه مرزن آباد- لاهو

كلاردشت ـ رودبارك ـ‌ گردنه خرسان مي باشد. اين جانپناه فلزی

مي باشد و در سال 1364 (ه- ش) براي آخريـن بار مرمت شده

است اين جانپناه به ابعاد 6متر طول و3متر عرض وبه ارتفاع 5/2

متر ساخته شده است. از اين جانپناه نيز براي صعود به علم كوه

 وتمامی قـلـه هـای معروف آن مي توان استفاده كرد.

 منابع :

 آرشيو گزارشات صعود گروه كوهنوردي فاران

كتاب پناهگاه ها و جانپناه هاي كوهنوردي ايران تاءليف مير آقايي فعال ؛ مجيدياسيني

نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

هرمزگان سرزمینی با تنوع جاذبه های زیستی و توریستی

 

استان هرمزگان با جنگل های حرا و غروب زیبای خورشید در سواحل ماسه ای و صخره ای، جزایر 14 گانه و بنادر تجاری، سرزمین تنوع جاذبه های طبیعی و توریستی است.

به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران استان هرمزگان با وسعت 68 هزار و 8/475 کیلومتر مربع در جنوب ایران مابین مختصات جغرافیایی 25 درجه و 23 دقیقه تا 28 درجه و 57 دقییقه عرض شمالی و 52 درجه و 41 دقیقه تا 59 درجه و 15 دقیقه طول شرقی از نصف النهار گرینویچ واقع شده است. این استان از شمال و شمال شرقی با استان کرمان؛ از جنوب با خلیج فارس و دریای عمان؛ از جنوب شرقی با استان سیستان و بلوچستان و از غرب با استان های فارس و بوشهر همسایه است. تنگه هرمز یکی از حساس ترین و حیاتی ترین گذرگاه آبی عصر حاضر در قلمرو سیاسی این استان قرار دارد. این تنگه هلالی شکل 187 کیلومتر طول دارد. عمق تنگه هرمز به دلیل شیب تند کف آن از قسمت شمال به جنوب متغیر است؛ به طوری که در نزدیکی جزیره لارک در حدود 36 متر و در ساحل جنوبی نزدیک شبه جزیره مسنام 180 متر است. همچنین 14 جزیره کوچک و بزرگ به نام های ابوموسی، بنی فرور، تنب بزرگ و تنب کوچک ، سیبری، شتور، فرور، کیش، لاوان، قشم، لارک، هرمز، هندورابی و هنگام در محدوده آب های ساحلی این استان قرار دارند. بندرعباس، بندرلنگه، میناب ، رودان، قشم، جاسک، حاجی آباد و ابوموسی از شهرستانهای استان هرمزگان هستند.

 

جغرافیای طبیعی و اقلیم استان

 

بخش عمده ای از مساحت این استان را مناطق کوهستانی در بر گرفته. کوه های این منطقه ادامه رشته کوه های زاگرس اند که به تدریج از شمال شرقی به جنوب شرقی امتداد می یابند. ادامه این رشته همراه با کاهش ارتفاع به تپه ماهورهای آهکی، گچی و شنی منتهی شده و به زمین های پست ساحلی در اطراف تنگه هرمز وسعت بیشتری یافته و شرایط مساعدی برای کشاورزی و صیفی کاری به وجود آورده است.

با توجه به مشخصات اقلیمی و استقرار استان در منطقه فوق حاره ای ، گرمی هوا مهمترین پدیده مشهود اقلیمی آن است. استان هرمزگان از مناطق گرم و خشک ایران است و اقلیم آن تحت تأثیر آب و هوای نیمه بیابانی قرار دارد. هوای نوار ساحلی در تابستان ها، بسیار گرم و مرطوب است و گاهی نیز دمای آن از 52 درجه سانتیگراد تجاوز می کند. دمای متوسط سالانه این منطقه در حدود 27 درجه سانتیگراد است.

از ویژگی های آب و هوایی استان هرمزگان، یک فصل طولانی گرم و یک فصل کوتاه خنک است. فصل گرم همراه با هوای شرجی 9 ماه به درازا می کشد. فصل تابستان از اوایل اسفندماه شروع می شود، هوا رفته رفته رو به گرمی می رود تا اینکه گرما در تیر و مرداد به اوج خود می رسد. فصل خنک آن همراه با خشکی نسبی هوا در حدود 3 ماه طول می کشد. این فصل از اوایل آذرماه شروع می شود و تحت تأثیر توده های هوای خنک غربی قرار می گیرد.

دمای هوای این استان، در سردترین شب های سال به ندرت به صفر درجه می رسد و در روزهای زمستانی، دمای آن معمولاً از 10 درجه سانتیگراد بالای صفر پایین تر نمی آید.

اصولاً آب و هوای این استان همانند آب و هوای نواحی بیابانی است و میزان بارش های جوی آن نیز فوق العاده اندک است.

در این منطقه در حدود 9 ماه از سال، بارندگی مهمی صورت نمی گیرد و قسمت عمده بارندگی آن نیز در یک یا دو نوبت به وقوع می پیوندد. در همان موارد اندک هم، بارندگی آن اغلب مانند باران های بهاری سیل آسا است و خسارات فراوانی به بار می آورد. میزان رطوبت نسبی در سواحل خلیج فارس عمدتاً بالا است و بین 20 تا 100 درصد نوسان دارد.

بادهای سهیلی، شمالی،نشی(نشعی)، غربی، قوس، شرجی، لوار(تش باد) و بحری یا شمال غربی از مهمترین جریان های بادی این منطقه هستند.

نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

ارفــــــــــــع کــــــــــــــــــــــوه

تاریخ برنامه : 10 و 11 مهرماه 82

نوع برنامه : شرکت در همایش کوهنوردان استان مازندران

موقعیت : ارفع کوه از کوههای استان مازندران (نزدیک سوادکوه) – ارتفاع حدود 2800 متر

همراهان : بهروز

 

مدتها بود که از ارفع کوه میشنیدم و خیلی علاقمند شده بودم که این کوه که مازندرانی ها واقعا ارادت خاصی به اون دارن رو ببینم . تا اینکه بالاخره شنیدم که به مناسبت افتتاح پناهگاه ساخته شده در قله این کوه ،قرار شده که همایشی برگزار بشه و ما که نه کوهنورد بودیم و نه مازندرانی نمیدونم چطو شد که تصمیم گرفتیم ناخونده خودمون رو دعوت کنیم.

یکی از دوستان کوهنورد ساری ، ما رو راهنمایی کردن و تقریبا آدرس منطقه و موقعیت کوه و راههای صعود رو برای ما توضیح دادن .

تصمیم بر این شد که ما پنجشنبه بریم به منطقه تا فرصت بیشتری برای استفاده از طبیعت داشته باشیم و یه شب رو هم توی مسیر دامنه چادر بزنیم . آخه من و بهروز هر دو دوست داریم که با طبیعت حال کنیم و همچین قصد ارتفاع نوردی و صعود و این حرفها رو نداشتیم .

صبح پنجشنبه با قطار تهران-ساری (که من ارادت خاصی بهش دارم) حرکت کردیم. نهار رو توی قطار خورديم و ساعت 2 در ایستگاه دوآب (سوادکوه) از قطار پیاده شدیم. 

توی قطار من برای بهروز سه تا راهی رو که برای صعود معرفی کرده بودن رو توضیح دادم . البته توجه داشته باشید که توضیح دادن مسیر کوهستان اونم جایی که ما ندیده بودیم همچین توضیح مفیدی هم از آب در نمیاد . سه تا راه داشتیم .

راه اول راهی بود که از روستای ارفع ده میگذشت و ما میتونستیم تا روستا رو با ماشین بریم . و از اونجا صعود رو شروع کنیم و در نتیجه کوتاهترین مسیر بود و از طرفی کوه نوردهای دیگه که قرار بود صبح جمعه بیان بالا هم از همون مسیر میومدن .

راه دوم راهی بود که از روستای وسی سر میگذشت . کمی طولانی تر بود ولی تقریبا شرایط راه اول رو داشت .و از یه جایی به بعد با مسیر اول ادغام میشد.

و راه سوم راهی بود ،از همه طولانی تر، که از پرو چشمه میگذشت و احتمال اینکه کسی از اون مسیر صعود بکنه خیلی کم بود، ولی مسیر بسیار زیبایی بود .

کسی که ما رو راهنمایی کرده بود گفته بود حتما از مسیر اول بیاین و اصلا از مسیر سوم استفاده نکنید .

وقتی این سه راه رو برای بهروز توضیح دادم برق خاصی رو به همراه یه نیشخند تو صورتش دیدم که حدس زدم که چی میخواد بگه . توجیه خوبی هم داشت . گفت ما برای لذت بردن از طبیعت اومدیم . اگر قرار باشه با ماشین تا پای کوه بریم و از اونجا بریم بالا که لطفی نداره . پس اگر مسیر سوم زیباست ما از همون مسیر میریم و با توجه به اینکه زمان بیشتری هم برای صعود داشتیم نگران طولانی بودن مسیر نبودیم . من هم با کمال میل این حرکت جسورانه رو پذیرفتم .

ساعت 2 از قطار پیاده شدیم و از اولین نفری که دیدیم که یه پیرمرد از اهالی دوآب بود مسیر رو جویا شدیم . پیرمرد یه خورده از اینکه بدون راهنما و برای بار اول میخوایم از این مسیر بریم ابراز نگرانی کرد . توضیح مختصری از مسیر داد و ما ازش جدا شدیم. وقتی که داشتیم از روستای دوآب خارج میشدیم و بالا میرفتیم یه آقایی که روی ایون خونه روستاییش به بالشتی تکیه زده بود و معلوم بود داره در اون سکوت دلنشین ظهر یه روستای خلوت لذت میبره متوجه ما و احتمالا برناممون شد و صدامون کرد . اصالتا اونجایی بود ولی تهران زندگی میکرد . بعد از اینکه بهش گفتیم میخوایم بریم ارفع کوه اون هم تعجب کرد و از اینکه راهنما نداشتیم ابراز نگرانی کرد . اما نمیدونم چرا من و بهروز نگران نمیشدیم. ظاهرا منطقی به نظر نمیرسید .

اما خیلی کامل و جامع و حتی با کروکی مسیر رو برامون توضیح داد و نشونه هایی که توی مسیر بایستی میدیدیم . چون توضیحات این آقا ،در ادامه داستان لازمه ،براتون میگم که چی گفت .

گفت از همین تنگهء روبرو بالا برید . با بالای تنگه که رسیدید ،به سمت راست روی یال حرکت میکنید . کمی جلوتر به کلبه های چوبی میرسید که مربوط به بیتوته کردن شبانه چوپانهاست (در زبان محلی به این کلبه ها خل میگویند- به کسر خ) . گفت اونجا که برسید یه مسیر مشخص میبینید . اون رو ادامه میدید تا به یه جوی نسبتا پر آب برسید . کنار جوی و در خلاف جهت آب بالا میرید تا سرچشمه . سرچشمه اون جوی همون پروچشمه بود و گفت که چشمه مشخصی است و محل تقسیم آب به آبادی های اطراف است و  چشمه یک حوضچه سیمانی دارد .

ادامه داد که ارفع کوه دقیقا بالای سر چشمه قرار داره ولی نمیشه از اونجا صعود کرد و باید کوه رو دور زده و از جهت مقابل صعود کنید . در مورد اینکه آیا میتونیم شب رو بالای کوه برسیم پیشبینی خاصی نکرد . خب ، کاملا بستگی به ما داشت .

از اون آقا و توضیحات کاملش خداحافظی کردیم و راه رو ادامه دادیم . تقریبا یک ساعتی که تنگه رو بالا میرفتیم خیلی سخت بود. هم هنوز گرم نشده بودیم و هم اینکه راه مشخص نبود (یا شاید هم ما پیداش نکرده بودیم) در نتیجه بعضی جاها مجبور بودیم تغییر مسیر بدیم . شیب دامنه هم زیاد (حدود 70 درجه) و زیر پامون هم سنگ و  سنگریزیه بود. مه هم به مرور که بالا میرفتیم بیشتر و غلیظ تر میشد . توی راه گاهی میوه های جنگلی مثل تمشک (که طعم کوهیش با رودخونه ایش خیلی فرق داره) ولیک (که مثل زالزالک میمونه مزش ، اما ریزتر و به رنگ تقریبا سیاهه) و بلوط (که مزه گس داشت و نتونستیم بخوریم اما کلی جمع کردیم و آوردیم) به پستمون میخورد و امتحان میکردیم .به خصوص بهروز که هر میوه ای رو میخورد !

این مطلب رو هم بگم که دامنه کوه جنگلی بود . و بعضی جاها به علت فشرده بودن درختچه ها نمیشد به راحتی عبور کرد . علت تغییر مسیرها و صعود دشوار هم ، تا قبل از پیدا کردن راه،  همین بود .

تا رسیدن به اون کلبه ها - که نشونه اول ما بود- تقریبا 2 ساعت طول کشید . به اونجا که رسیده بودیم مه تقریبا شدید شده بود . و طبیعت به اوج زیباییهای خودش رسیده بود . یه خورده متوقف شدیم و عکس گرفتیم و بعد به راهمون ادامه دادیم. ساعت حدودای 5 عصر بود که که به خاطر مه و نزدیک شدن به غروب و همچنین تاریکی جنگل ، یواش یواش دیدمون کم میشد . اما به اون جوی آب رسیدیم . کمی که کنار جوی حرکت کرده بودیم دیگه مجبور شدیم از چراغ قوه استفاده کنیم. هوا کاملاً تاریک شد و ما دیگه بدون نور چراغ ، هیچ چیزی نمیدیدم .به مرور خستگی به ما مستولی شده بود و تقریبا تخلیه انرژی شده بودیم. پاها در اختیار و ارادمون نبودن و گاهی واقعا بی اراده حرکت میکردن . پنج شش بار راه رو گم کردیم و بعد از گذشت مثلا 20 دقیقه میفهمیدیم که بایستی برگردیم و مسیر رو اصلاح کنیم. من نگران تموم شدن باطری های چراغ قوه بودم .چون همچین وضعی رو پیش بینی نمیکردم و باطری اضافه همراهم نبود . حدودای ساعت 7 بود که به بهروز گفتم هر جا تونست جایی برای برپا کردن چادر گیر بیاره همونجا میمونیم و از خیر پروچشمه میگذریم . از طرفی شب سرد بود و زمینها و علفها به خاطر مه و نمی که تو هوا بود، همه خیس . در نتیجه به پا کردن چادر توی همچین شرایطی خیلی دردسر داشت . با این حال حتی یه سطح صاف نیم متر در نیم متر هم پیدا نمیشد . شیب بسیار شدید و درختها هم بسیار فشرده . نیم ساعت گذشت و هنوز خبری از سرچشمه نبود . دیگه راه رفتن واقعا سخت شده بود . گاهی می ایستادیم و سیبی چیزی میخوردیم . اما جوابگو نبود . من از پیدا کردن جا برای زدن چادر هم ناامید شده بودم. به بهروز گفتم فقط یه جا پیدا کم که بتونیم بشینیم. نهایتش اینه که از خوابیدن صرف نظر میکنیم و تا صبح بیدار میمونیم . یواش یواش داشتیم به این نتیجه میرسیدم که حتی ممکنه جوی رو اشتباه انتخاب کرده باشیم . هر چیزی ممکن بود . حتی ممکن بود جایی شاخه انحرافیی از جوی رو پی گرفته باشیم . داشت شب پر خاطره ای میشد . گم شدن توی جنگلش اونقدری نگران کننده نبود . چون میشد امید داشت که صبح همون راه اومده رو پیدا کنیم. اما یه شب تا صبح توی جنگل بیدار موندن در اون اوج خستگی و اینکه تا صبح باید چشمامون اینطرف و اونطرف دو دو میزد که خطری تهدیدمون نکنه ، بحث جداگانه ای داشت !!! چون دیگه واقعا جاهای دور از دسترسی از جنگل بودیم . یعنی میشد انتظار برخورد با حیوون رو داشت .

کمی که جلوتر رفتیم من احساس کردم دیگه صدای آب رو نمیشنوم . چراغ که توی جوی انداختم دیدم آبی توی جوی نیست ! بهروز رو صداش کردم . تا همون یک دقیقه پیش ما کنار آب بودیم ! ده متری که مسیر رو برگشتیم دیدیم آب داره از توی یه لوله بیرون میاد ! یعنی از این به بعد دیگه نه جویی بود نه آبی و نه حتی لوله ! دیگه این یکی خیلی مکافات بود . چون اون آقا به ما گفته بود که جوی آب رو ادامه بدیم ! اما دیگه هیچی نبود که دنبالش کنیم . اما از طرفی دیدن اون لوله این دلگرمی رو داد که شاید جوی رو درست انتخاب کرده باشیم و این لوله از سرچشمه تا اینجا اومده باشه . این شد که با همون کور سوی نور چراغ قوه و یه کور سویی از امید بازم راهمون رو به جلو ادامه دادیم .

ساعت حدودای 8 یا هشت و ربع بود . از دور یه صدای شرشر آب شنیدیم. بهروز گفت تا رسیدن به همین صدا میریم. شاید حداقل جایی برای علم کردن چادر پیدا کنیم . بیست دقیقه دیگه جلو رفتیم تا اینکه توی نور چراغ یه چیزی شبیه تور سیمی جلومون دیده شد . رفتیم جلو و دیدیم همون حوضچه سیمانی تقسیم آب بود. یعنی به پروچشمه رسیده بودیم . بخشی عمده ای از نگرانیهامون برطرف شد . اون طرف چشمه یه چادر بزرگ 12 نفره برزنتی دیدیم که درش بسته بود . صدایی زدیم اما کسی ظاهرا توش نبود . توی چادر رو با چراغ قوه نگاهی کردم  و هر چی میدیدم برای بهروز میگفتم. توی چادر تقریبا همه چی بود . ظرف و ظروف ، چراغ نفتی ، گاز پیکنیکی ، علائدین ، زیرانداز و تعداد زیادی پتو . مشخص بود که چادر مال مسئول تقسیم آب اونجا بود . با توجه به شرایط اونجا و خیس بودن و ناصافی زمین میبایستی به همون چادر پناه میبردیم . وقتی رفتیم توی چادر و نشستیم انگار دنیا رو بهمون داده بودن . مدتی رو استراحت کردیم . و بعد آب جوش آوردیم و چای درست کردیم و جای شما خالی . و بعد شام و بعد هم خوابیدیم. البته خواب راحتی که نبود . به خصوص بهروز که معمولا توی اینجور  شرایط راحت نمیتونه بخوابه، خیلی بیدار مونده بود شب . اما هر چی بود از بیدار نشستن تا صبح توی جنگل خیـــــــــــــــــــــلی بهتر بود .

صبح که بیدار شدیم و اومدیم از چادر بیرون منظره ای جلومون بود که باور کردنی نبود . توی دره پایین دست رو دریایی از ابر پر کرده بود . به صورتی که فقط سر کوهها از اون بیرون بود . این منظره رو نه توضیح و نه حتی عکس قادر به به تصویر کشیدنش نیست . فقط بایستی اونجا بود و دید . کمی عکس گرفتیم و صبحانه خوردیم و وسایل رو جمع کردیم و از همون مسیری که مشخص بود به راه افتادیم . مابقی راه تا پای کوه همش زیبایی و سکوت و لذت بود . تقریبا یه نیم دایره دور کوه چرخیدیم تا به جایی رسیدیم که میشد دیگه ازش صعود کرد . منتهی چون احساس میکردیم کمی از برنامه عقب هستیم تصمیم گرفتیم یه جایی رو میانبر بریم . از یه تنگه شروع به بالا رفتن کردیم. که به مرور کار سخت شد و شیب زیاد و یه جاهایی تقریبا پشتمون  پرتگاه و جلو رومون دیواره سنگی و  زیر پامون برگهای خشکیده که تا 30 سانت پا در اون فرو میرفت  و کار بسیار خطرناکی بود . اون مسیر رو هم گذروندیم تا اینکه به بالا رسیدیم و جایی که دیگه پوشش گیاهی جنگل نبود . سرو های کوهی و گون و گاهی هم تک درختی ...

اینجا ، اون جایی بود که ما از پایین فکر میکردیم قله است . اما دیدیم که هنوز زیر پای قله هستیم . و قله کمی اونطرف تر بود . از دور صدای دف و دست زدن کسایی که اون بالا بودن به گوش میرسید . اما فشار اون مسیر صعب العبور، ما رو حسابی خسته کرده بود . ساعت حدود 1 ظهر شده بود و باز ما تخلیه انرژی شده بودیم .

توی مسیر که بالا اومده بودیم چیزای جالبی دیده بودیم . پروانه های زیبایی که جاهای دیگه ندیده بودیم ، گلهای خیلی قشنگ و نادر ، ردپای خرس که خیلی بزرگ بود زیاد دیده میشد. رد پای گراز و شغال و ... چوبهای خیلی قشنگ ، تنه های درخت های جنگلی با اون فرمهای خاصشون و ...

حدودای ساعت 1 بود که بارون شدیدی گرفت و ما چند لحظه ای متوقف شدیم و از اونجایی که جایی برای پناه گرفتن نبود و من توی کوله یه چتر احتیاطی برده بودم ، از اون استفاده کردیم .

بالاخره بعد از یه تغذیه کوچیک و استراحت بالا رفتیم و رسیدیم روی قله . اونجا که رسیدیم یه جمعت چهارصد پونصد نفری از کوهنوردهای مازندران بودن که از شهرهای مختلف اومده بودن. مراسم افتتاح پناهگاه و اهدای جوایز و تقدیرنامه به سازندگان اون ، گذشته بود . و یه عده در حال دف زدن و خوندن آوازهای محلی و رقص محلی بودن . به نسبت خیلی شلوغ بود . و هر کسی طرفی . ما هم کمی گشتیم و دوستانمون رو پیدا کردیم و رفتیم یه جا نشستیم. کل زمانی که اون بالا بودیم ، شاید یک ساعت نشد . و بایستی برای اینکه به موقع پایین برسیم، راه می افتادیم . در برگشت ، از مسیر ارفع ده به همراه دوستانمون برگشتیم . یکی از ویژگیهای مازندرانی ها اینه که خیلی اهل آواز و خوندن هستن . همه جا چه توی ماشین ، چه توی صعود و چه توی پایین اومدن ، همیشه یا یه نفر و یا جمعی ، در حال خوندن هستن . پایین اومدن از ارفع با اینکه بدون توقف و سریع هم بود اما به خودی خود ، حدود دو ساعت طول کشید . و تازه اون هم تا ارفع ده !  از اون به بعد هم با ماشین تا جاده ، نیم ساعتی پایین میومدیم.

به جاده که رسیدیم از دوستانمون جدا شدیم و با اتوبوس به تهران اومدیم . ساعت حدود 11 شب بود که تهران رسیدیم . من هنوز شلواری که اون شب توی جنگل ، گلی و کثیف شده بود رو با همون وضع نگه داشتم تا خاطرات اون شب رو برام نگه داره .

 

 

میخوام در پایانِ مشروحی که از سفر صعود به ارفع نوشتم ، چند تا نکته از تجربیاتی که حاصل شد رو هم بنویسم .

 

- همیشه توی سفر به جاهای جدید و تازه حتما از دیگران راهنمایی دقیق بگیرید . چه در مورد مسیر و چه در مورد نکات ویژه و خاص منطقه .

-   حتما از لوازم ضروری ، یدک به همراه داشته باشید . مثل کبریت ، باطری ، تغذیه ، لباس و ...

-   خوراکی های مقوی و با انرژی حتما به همراه داشته و به مرور استفاده کنید . چون در صورتی که دچار ضعف جسمانی شوید، زمان زیادی تا شارژ مجدد لازم است.

-   سعی کنید همه عوامل را پیش بینی کرده و برای مواجهه با آنها آمادگی کسب کرده باشید.(آب و هوا، تاریکی ، خطرات احتمالی و ... )

-   همراه داشتن وسیله ارتباطی مناسب با موقعیت منطقه بسیار ضروری است.

-   بیراهه نروید . و راه میانبر را بدون اطلاع و شناخت کافی انتخاب نکنید.

-   همواره بدانید که در کوهستان بهترین مسیر همان راههای پاکوب شده است . پس همیشه به دنبال راه باشید و آن را پی بگیرید.

-   برای برنامه های کوهنوردی حتماً بیشتر از یک یا دو نفر باشید

-   سعی کنید همراهان شما به لحاظ توان جسمانی و روحی حتما در حد شما باشند . و گروه حتماً از این جهت یکدست باشد.

-   برنامه هایی که تنظیم میکنید، حتما متناسب با توان شما و همراهانتان باشد . 

 

 

 

 

 


لحظات اول حرکت – بوته زرشک کوهی و نمایی از کوهستان مقابل

 


کلبه های چوبی چوپانها (خِل)

 


توی این نما چه میبینید ؟

 


صبح جمعه – نمایی غیر قابل توصیف از دره مقابل – دید رو به شرق

 


پروچشمه

 


نمایی از دامنه شمالی ارفع

 


نمایی دیگر از کوهستان مه آلود – دید رو به شمال

 


بهروز و دامنه کوه

 


دریای ابر !

 


دامنه غربی ارفع (1) – بدون شرح!

 


دامنه غربی ارفع (2) – بدون شرح!

 


دامنه غربی ارفع (3) – بدون شرح!

 


مسیر برگشت ، دامنه جنوب شرقی ارفع – مسیر ارفع ده .
جاده فیروزکوه و کوههای مقابل در تصویر دیده میشوند

 

نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٤/۱٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

سفر به ديلمان
همراهان : کوله پشتی

از سفر قبلی که به جنگلهای سياهکل در سال ۸۲ داشتم تعريف زيادی از روستای ديلمان و مسير زيبا و طبيعت بکرش شنيده بودم . اين شد که بعد از هفته‌ها اين دست و اون دست کردن در نهايت وقتی که هيچ کدوم از بچه‌ها همراه نشدن ، تصميم گرفتم که ديگه فرصت رو از دست ندم.
يک کوله سبک با وسايل لازم ولی اندک برداشتم و چهارشنبه عصر از شرکت رفتم ترمينال غرب و از اونجا هم با اتوبوس به سمت لاهيجان. دلم ميخواست برای اينکه از برنامه جلو باشم شب رو در سياهکل بخوابم اما چون آخر شب به لاهيجان رسيدم شب رو در همون مسافرخونه پارسال موندم و صبح با تاکسی‌های بين شهری به سياهکل رفتم. از سياهکل يه مسير ۵۰ کميلومتری داريم تا ديلمان و اگر روی نقشه ببينيد بعد از ديلمان ديگه راه اصلی وجود نداره . اما از سياهکل تا خود ديلمان همينطور که تو ارتفاع بالا ميريم روستاهای زيادی هستن که يکيشون لونک با آبشار معرفشه که اون رو هم سال قبل تنها سفر کرده بودم . از سياهکل با يه تاکسی ديگه تا ديلمان رفتم . مسير فوق العاده زيباست به خصوص که همينطور که بالا تر ميريد هر لحظه با طبيعت متفاوتی روبرو ميشيد . گياهان متنوع ، درختان متفاوت و ...

همه چيز جذاب و تازه . به ديلمان که رسيدم هوا ابر بود و کمی هم مه . اونقدری بالا اومده بوديم که پوشش گياهی عوض شده بود و ديگه از جنگل خبری نبود . يه خورده مسطح ميشد و روی تپه ها گاهی يه تک درختی يا بوته ای ...
راستش رو بخوايد يه خورده تو ذوقم خورد . درسته که طبيعت متنوعه و از هر نوعش هم ميشه لذت برد و من هم برده بودم . اما من تصوير ذهنی متفاوتی برام از ديلمان به وجود اومده بود . من قرار بود يک روز و نيم رو تو اون محيط بگردم و توقع داشتم که جلوه‌های ديگری از طبيعت رو ببينم . از ماشين پياده شدم و يکی از افراد محلی که با همون ماشين اومده بود رو صدا کردم و بهش گفتم که به چه منظوری اومدم و ازش خواستم که راهنماييم کنه . اون هم پيشنهاد کرد که طبيعت اطراف روستای اونها که يه ۱۰ کيلومتری با ديلمان فاصله داشت رو ببينم . الان اسم اون روستا به خاطرم نمياد و متاسفانه يادداشتهای اون سفر رو هم پيدا نکردم . اما اون دوست عزيز از جاذبه های ديدنی اون روستا به يخچالهای طبيعی و يه غار اشاره کرد . همين برای من کافی بود چون يه عارضه طبيعی هم ميتونست دستاورد خوبی برای يه سفر باشه . واسه همين دوتايی ترک يه موتور که مخصوص جابجايی اهالی اون روستا به ديلمان و برعکس بود راه افتاديم . راستش هرچی که به اون روستا نزديک تر ميشديم هم بيشتر به طبيعت خاص اونجا عادت ميکردم و هم واقعا طبيعت چهره عوض ميکرد . بعد از اينکه توی اون روستای کوچک چندده خانواری پياده شديم اون دوست عزيز من رو راهنمايی کرد و خودش هم همراه من تا يه مسيری رو اومد . روستا پای يه کوهستان سنگی بود با يه سری سنگهای بزرگ غول پيکر که روی هم انباشته شده بودن . اولين جايی که ديدم ، يخچالهای طبيعی بودن که به صورت يه حفره هايی توی زمين و لابلای صخره‌ها تا اعماق چند ده متری ميرفتن. به اونجا که رسيديم اون دوست عزيز از من خداحافظی کرد و برگشت . يکی از يخچالها دهانه بزرگتری داشت و قابل ورود هم بود. هوای بسيار سردی از داخلش بيرون ميزد و اينجور که اون دوست ميگفت تابستان ها برای برداشتن يخ از داخل اون يخچالها به اونها وارد ميشدن . منتهی من با توجه به اينکه تنها بودم و ورود و خروج به اونجا به حمايت احتياج داشت بعد از تماشا به راه خودم ادامه دادم. کوهستان رو به سمت بالا حرکت کردم واقعا هر چه جلوتر ميرفتم به زيباييهای طبيعت افزوده ميشد.


نمايی از روستا

چند پرنده شکاری و چندين دسته کبک هم گاه و بيگاه ديده ميشدند . سکوت مطلق و صدای پرندگان . هوا ابر و خنکای نسيمی که گاهی ميوزيد و به علت پايين بودن ابرها يا بهتر بگم بالا بودن ارتفاع با نم مختصری هم همراه بود . بقيه داستان رو به تصاوير ميسپرم . چون واقعا از بيان لذتی که بردم عاجزم . فقط به اين نکته اشاره کنم که غاری که اون دوست عنوان کرده بود يه شکاف بسيار بزرگ در يه کوه سنگی بود که تقريباْ ۱۰ متر عرض و ۵۰ متر ارتفاع داشت . توی عکسها ، نمای دوری از اون رو ميتونين ببينين . من هم از بين شکاف رد شدم و هم به بالای همون صخره رفتم .


طبيعت کوهستان و يه برکه کوچيک


مسيری که اومده بودم و همون برکه‌ از بالای يه ارتفاع سنگی


نسکافه داغ بالای همون صخره سنگی و مهی که هر لحظه غليظ تر ميشد


وهم درخت - يه آدم تنها توی اون دريای سکوت و زيبايی و ابهام مه چقدر ميتونه خودش رو به خداش نزديک ببينه ؟


همون صخره سنگی و شکاف از نمای مقابل


اينجا برای نهار توقف کرده بودم



به خاطر بودن توی اين فضا به خودم توی اين عکس حسودی ميکنم. شما رو نميدونم!


نهارعدسی داغ با پونه کوهی و آب سرد يه چشمه کوچيک و اين منظره


توی اون باد که نم مه رو جابجا ميکرد مگر ميشد کنار يه بوته پناه نگيری و امتداد نگاهت رو تو حجم ابرهای بالای سرت گم نکنی ؟

حيف که حافظه دوربين همون روز پر شد . شب در يه اتاق کرايه‌ای توی روستای ديلمان استراحت کردم و صبح ۳۰ کيلومتر از مسير ۵۰ کيلومتری ديلمان تا سياهکل رو پياده در مه و زير نم ريز بارون با يه برگ بزرگ که چترم شده بود پياده اومدم . از هشت و نيم صبح تا يک ظهر . لذت بی حد و حصری داشت .

حدود ساعتهای ۴ بود که از سياهکل با اتوبوس به سمت تهران حرکت کردم  و شب - تهران - منزل . با انبوهی از خاطرات زيبا که خواب رو به چشمات راه نميداد .

سال ديگه حتماْ سعی ميکنم اين تجربه رو تکرار کنم . توصيه ميکنم که شما هم تجربه کنيد .

نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٤/۱٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

توچال از ديدگاه ديگران  

دیدیم اگر این فرصت رو هم از دست بدم باید تا آخر هفته دیگه هم باز صبر کنم. توچال هم بدجوری طلبیده بود. اصلا می خواستم شبش راه بیفتم برم ولی اینقدر خسته بودم که اصلا توی خودم ندیدم بخوام کوله سنگین بکشم... خلاصه صبح حول و حوش 5:30 بیدار شدم و واسه فلاسکم آب جوش اوردم یه کوله جمع و جور بستم و راه افتادم و ساعت 6:40 میدون سربند بودم. شبش توی کوه بارون زده بود و همچین که یه کمی آفتاب زد، دره زیر شیرپلا حسابی هواش دم کرد و هوای دم کرده و بی خوابی مزمن این 10-12 روز امتحان ها و سرماخوردگی خفیفی که داشتم بدجوری بی حالم کرد اینقدر که گفتم خودم رو به شیرپلا هم بتونم برسونم خودش خیلیه... خلاصه یه قدم یه خمیازه تا شیرپلا رفتم که حدود 2 ساعت طول کشید( هیچوقت یادم نمیاد اینقدر این مسیر رو اینقدر طول داده باشم!) با خودم گفتم اینجا که حال نمیده بمونم اقلا برم دره پیازچال و به یاد قدیما،  توی غار تنهایی ها یه چند ساعتی بخوابم و از سمت کلک برگردم و اگر حالم هم خوب بود تا قله کلک برم و واقعا هم تصمیم گرفتم که این کار رو کنم و چون غار بالاست و آب نداره فقط رفتم توی باغچه سمت چپ شیرپلا که ظرف آبم رو پر کنم...

خلاصه رفتم ظرفم رو پر کردم و یه کم هم خودم آب خوردم که نمی دونم چی شد یا توی آبش چی بود که یهو احساس یه انرژی زیاد + یه دلتنگی خاصی واسه قله توی خودم کردم و به سرم زد که برم همون قله که از اول هم قصدش رو داشتم!

 

 by ali ameri

 چشمه نرگس

 

شیب مارپیچ رو که رد کردم و روی یال افتادم خیلی اوضاع بهتر شد، چون هم ابر بود و آفتاب روی سرم نبود هم یه نسیم خوبی می اومد و سرحالم می کرد، تا جانپناه امیری رو آروم آروم رفتم. نکته جالب مهی بود که کل خط الراس توچال رو پوشونده بود و واسه تابستون منظره خیلی جالبی درست کرده بود. صبحانه رو عبارت بود از دوتا فنجون نسکافه غلیظ و چند تا دونه بیسکویت ساقه طلایی رو سریع خوردم و پنج دقیقه استراحت و دوباره راه افتادم.

 

by ali ameri 

یه پانوراما از آسمون گداری(خط الراس) پوشیده از مه توچال

 

روی یال قله باد همیشگی و دوست داشتنی غربی-شرقی در حال وزیدن بود و البته نه اونقدر سرد ولی مرطوب  و دامنه توچال حسابی سر سبز بود با بته های بزرگ از گل های بنفش و زرد و سفید و زنبق های درشت وحشی که بین خطوط باقیمانده برف که سطح کوه رو هاشور زده بودند جا به جا در آمده بودند. خلاصه آروم آروم رفتم بالا و هر جا هم که خسته می شدم یکی دو دقیقه ای می ایستادم یه عکس می گرفتم و یا می نشستم و یه کم آب می خوردم و دوباره راه می افتادم. 45 دقیقه آخر رو ولی واقعا زیر فشار راه رفتم که از عوارض بی تمرینی و دوری دراز مدت از ارتفاع بالای 3000 بود و وقتی آخرین گرده رو رد کردم و به سمت چپ پیچیدم، امید بخش ترین و زیباترین منظره اونروز رو دیدم: جانپناه های کارگر و اردلان که در میان حرکت تند  مه بر روی قله لحظه ای بودند و لحظه بعد نبودند.

 

by ali ameri

منظره فوق الذکر!!!

 

توی کاسه زیر قله باد خیلی شدید بود و من هم کلاه همراهم نداشتم چون اصلا انتظار همچین هوایی رو نداشتم و اون پلاری رو هم که با خودم آورده بودم هم بیشتر از روی عادت بود تا حس نیاز و تنها چیزی که داشتم یه دستمال بود که با همون سر و گوش رو بستم، نمی دونم چه شکلی شده بودم ولی مسلما خنده دار شده بودم!!! بالاخره بعد از حدود پنج ساعت و نیم، با یک پای چپ کاملا قفل شده ساعت 12:12 به قله رسیدم و لباس پوشیدم و رفتم بیرون از پناهگاه روبه منظره دماوند که توی ابر و مه گم شده بود نشستم و دو تا فنجون پشت سر هم چای و یه کم میوه و یه چرتکی و ساعت 1:15 جمع و جور کردم و از همون مسیر به سمت پایین راه افتادم و تا خود سیاه سنگ واسه خودم سوت زدم و آواز خوندم و همه جک و جونورای کوه رو سر ظهری بد خواب کردم:))  

by ali ameri

دامنه سرسبز توچال و قله دوست داشتنی "کلک چال" در دور دست...

 

زیر جانپناه امیری نشستم چند تا لقمه نون پنیر جای نهار خوردم و 6:30 بعد از ظهر میدون سربند بودم...

 

by ali ameri 

نمای "سنگ سیاه" از جایی که نهار خوردم!

 

در حاشیه:

 

1-       توی جانپناه اردلان عکس مرحوم حضرتی رو که هفته پیش بر اثر اشتباه چندتا آدم از خود راضی جونش رو از دست داده بود رو نصب کرده بودن، نمی دونم چرا قیافه اش به نظرم خیلی آشنا آمد!!؟

2-       وقتی که داشتم روی قله استراحت می کردم دو تا خارجی(احتمالا آلمانی) از سمت ایستگاه هفت اومدن و یکیشون از من پرسید که اینجا ارتفاعش چقدره که بهش گفتم 3965 متر، که بعدش با تعجب ازم پرسید: only? که من هم در جوابش با خنده گفتم :only! . فکر کنم بیچاره ها خیلی زحمت کشیده بودن تا به قله برسن. بعدش هم سراغ دماوند رو گرفتن که جاش رو بهشون نشون دادم و گفتم که الان توی ابر و مه...

3-       توی کوه که تنها باشم خیلی کم اشتها می شم، دیروز تا ساعت یه ربع به سه که رسیدم زیر جانپناه امیری تنها چیزایی که خوردم نصف بسته ساقه طلایی بود و چندتا فنجون چای و نسکافه و دو تا سیب!

4-       جدیدا حس می کنم که سلیقه ام با سلیقه مورچه ها در پیدا کردن یه جای خوب برای نشستن خیلی به هم شبیه شده... این دو سه دفعه آخر که کوه رفتم هر جایی که می شینم نهار بخورم کنارش یه لونه مورچه پیدا می شه!

5-       این قسمت سنگی مسیر شیرپلا واقعا واسه پایین آمدن افتضاحه؛ هر چقدر هم که بالاتر ها مراعات زانو هات رو کنی اونجا از خجالتوشن در میای! اینقدر هم که آشغال و به تیع اون مگس هم داره که... فقط یه 2-3 هزار سال باید ببندنش تا زباله های موجودش تجزیه بشه!

6-       صبح موقع بالا رفتن سه چهر نفر دیگه هم بودن که به سمت قله آمدن که فکر کنم دوتاشون دفعه اولشون بود چون هی از من می پرسیدن چقدر مونده؟ ولی موقع برگشت از قله تا کافه های پس قلعه هیچکس نبود و خودم بودم خودم...  

 

نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٤/۱٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

صعود قله زرين کوه (ماسه چال)

محمد حاج ابوالفتح

ارتفاع: 4200 متر
منطقه: طالقان
مسير صعود: از روستاي ناريان در طالقان ـ يال جنوبي ـ قله زرين كوه ـ گردنه غربي قله ـ روستاي دلير ـ جاده چالوس
نفرات تيم: محمد حاج ابوالفتح ـ محمدرضا سيد زاده
زمان اجراي برنامه: پنجشنبه و جمعه 19و20 مهر ماه 80
دره شرقي ـ غربي طالقان در غرب شهرستان كرج و در جنوب البرز غربي قرار گرفته است. كوههاي منطقه طالقان از شرق و جنوب به گردنه عسلك و قلل ناز و كهار و از شمال به كوههاي منطقه تخت سليمان و علم كوه متصل هستند. رودخانه طالقان رود از دامنه كوههاي اين منطقه سرچشمه گرفته و در طول مسير شرق به غرب خود باغ هاي سرسبز آبادي هاي منطقه را مشروب مي سازد. شهرك , مركز طالقان, با فاصله تقريبي 90 كيلومتر از كرج بزرگترين آبادي منطقه مي باشد.
قله زرين كوه با ارتفاع 4200 متر از جمله مرتفع ترين قلل اين منطقه بوده و در انتهاي شرقي دره طالقان و در امتداد خط الراسهاي جنوبي منطقه تخت سليمان قرار دارد. مسير صعود ما در اين برنامه از طريق روستاي ناريان مي باشد كه براي رسيدن به اين روستا به كمك وسايل نقليه عمومي , مي توان از ميني بوس هايي كه هر روز صبح زود از كرج به سمت طالقان حركت مي كنند استفاده كرد.

پنجشنبه 19 مهر ماه

4:30 صبح خودمان را به ميدان كرج رسانديم ولي ظاهرا ميني بوس هاي طالقان رفته بودند. با مشكلات بسيار و با كمك چند وسيله نقليه مختلف نهايتا خودمان را به روستاي ناريان رسانديم.
اولين ديدار زرين کوه از روستاي ناريان 10:00 صبح حركت را از روستاي ناريان و در امتداد رودخانه آغاز مي كنيم. از داخل ده قله سياه ليز پيداست. مسير پاكوب را در امتداد رودخانه ادامه مي دهيم و حدود 45 دقيقه بعد براي اولين بار قله زرين كوه پيدا مي شود. در وسط دره يك سنگ بزرگ ديده مي شودكه ظاهرا به كشتي سنگ معروف است.
11:00 صبح به يك دوراهي مي رسيم كه دو شاخه رودخانه از سمت چپ و راست به هم مي پيوندند. پس از يك ربع استراحت روي يالي كه بين دو شاخه اين رودخانه قرار دارد ارتفاع مي گيريم.از اينجا آخرين مزارع روستاي ناريان ديده مي شوند. مسير پس از ارتفاع گرفتن ابتدا كمي به طرف راست (شرق) متمايل مي شود و سپس روي يال بالا مي رود. حدود نيم ساعت بعد يعني 11:45 به يك دشت كوچك مسطح مي رسيم. قلل سياه ليز و زرين كوه در اينجا قد علم كرده اند. در سمت راست (شرق) ما يك يال طولاني ديده مي شود. اين يال يكي از دو يال جنوبي زرين كوه مي باشد. در مقابل نيز يك تپه ديده مي شود. مسير پاكوب از سمت چپ اين تپه عبور كرده و پس از حدود نيم ساعت به يك چشمه مي رسد.
اين دشت در صعود هاي زمستاني بسيار پر برف خواهد شد و همچنين بهتر است براي صعودهاي زمستاني در اين نقطه از روي تپه مقابل عبور كرد.
12:15 به يك چشمه مي رسيم و براي خوردن ناهار و استراحت توقف مي كنيم. بي خوابي شب قبل آزاردهنده است در نتيجه تصميم مي گيريم تا پس از خوردن غذا كمي استراحت كنيم.
13:40 به حركت ادامه مي دهيم. مقابل ما يك شيب نسبتا تند قرار دارد كه نهايتا به بالاي يك يال منتهي مي شود. سمت چپ(غرب) اين چشمه , يك دره عميق قرار دارد كه به نظر مي رسد راه پاكوب از بالاي اين دره عبور مي كند ولي چون خيلي مشخص نيست تصميم مي گيريم شيب تند را بالا برويم. يك ساعت بعد روي اين يال كه حالا مشخص شده با چند افت و خيز به پاي زرين كوه مي رسد به يك گردنه كوچك مي رسيم. مسير پاكوب از سمت چپ ما و از كنار دره بالا آمده و به اين گردنه كوچك رسيده است. به حركت روي يال و به طرف قله ادامه مي دهيم.
17:00 اين يال جنوبي بطور پيوسته به طرف قله مي رود ولي كوله هاي سنگين و كم خوابي سرعت ما را كم كرده است. به چند چاله بزرگ و عجيب رسيده ايم كه شكل مخروطي دارند با قطري حدود 30 متر و عمقي نزديك به 20 متر! احتمالا نام ماسه چال از آنها گرفته شده است.
18:30 اين يال با يك گردش به طرف شرق به ديگر يال جنوبي متصل شده و با چرخش به طرف شمال يه سمت قله مي رود. هوا رو به تاريكي رفته است و با وجودي كه قله نزديك به نظر مي رسد براي اينكه اسير تاريكي مطلق نشويم تصميم مي گيريم كه براي شب ماني توقف كنيم. روي يك سطح كوچك تقريبا مسطح كه اندكي پايين تر از قله قرار دارد چادر مي زنيم.
باد نسبتا شديد و سردي مي وزد و چادر زدن حدود نيم ساعت وقت مي گيرد. داخل چادر بخار دهان پيداست! با خوردن يك شام خوب وگرم به استقبال يك خواب طولاني مي رويم.

جمعه 20 مهر ماه

گردنه غربي زرين کوه 6:00 تصميم مي گيريم بدون كوله پشتي به سمت قله برويم و براي طلوع آفتاب روي قله باشيم.
6:15 از چادر به سمت قله می رويم. باد سردي كه از شب قبل با شدت و سرما مي وزيد كمي آرامتر شده ولي هنوز گونه ها را مي سوزاند شيب اين قسمت خيلي زياد است(حدود60تا70درجه) و عدم وجود پاكوب هم كار را دشوارتر مي كند. قله از آنچه فكر مي كرديم عقب تر است و براي ديدن طلوع هم كمي تاخير كرده ايم.
6:45 بر فراز قله زرين كوه مي رسيم. سايه مخروطي شكل قله روي دره هاي غربي آن افتاده است. قلل البرز غربي,قلل منطقه طالقان و البرز مركزي ديده مي شوند ولي قلل منطقه تخت سليمان واضحتر و نزديكتر از ديگر قله ها هستند. در قسمت شمالي قله يك قله فرعي ديده مي شود كه يال شمالي آن با شيب تندي به مراتع روستاي دلير منتهي مي شود. ما اين قله فرعي را بعدا از روستاي دلير مي بينيم. حدود 20 دقيقه توقف مي كنيم و بعد به طرف محل چادر روي يال جنوبي سرازير مي شويم.
7:30 به چادر مي رسيم و خودمان را براي خوردن صبحانه و جمع كردن چادر آماده مي كنيم.
9:00 از محل چادر به طرف گردنه غربي قله حركت مي كنيم. حدود10 دقيقه روي يال بالا مي رويم و سپس به سمت چپ(غرب) در زير قله تراورس مي كنيم و يه يال غربي قله مي رسيم كه تا گردنه غربي پايين مي رود.
يخچال شمالي زرين کوه 9:30 به گردنه رسيده ايم. تخته سنگ بزرگ و زيبايي با چند سنگ چين روي آن در وسط گردنه قرار دارد. اين سنگ از خيلي پايين تر از قله هم ديده مي شد. همچنين روي گردنه يك ديوار سنگ چين ساخته شده تا براي چادر زدن مكان مناسبي در مقابل باد ايجاد كند ولي داخل اين سنگ چين پر از برف مي باشد.
9:50 از روي گردنه به سمت شمال سرازير مي شويم. يك كاسه در زير گردنه ديده مي شود كه دور تا دور آن را قلل ورزاكول,زرين كوه و احتمالا سياه ليز گرفته اند. در وسط اين كاسه, يكي دو بركه كوچك كه آب نا چيزي در آنها باقيمانده است ديده مي شوند. به ترديد مي افتيم كه شايد درياچه هاي سه برار كه بنابر نقشه بايد در دره شرقي اين كاسه باشند,همين ها هستند. كمي پايين تر يخچال زيبايي را در دامنه شمالي قله آلانه سر مي بينيم با شكافهايي بزرگ.جالب است كه از اين يخچال هم در نقشه هاي موجود نشانه اي ديده نمي شود (اشتباه ما اين بود كه اولين گردنه در غرب قله را گردنه سياه ليز فرض كرده بوديم). در راه پايين آمدن,پس از اين كاسه,روستاي دلير را مي توان ديد ولي از پاكوب خبري نيست. چند سنگ چين كه ظاهرا ساخته دست چوپانها است ديده مي شوند. حدود ساعت 11:30 از روي يالي كه ما را پايين مي آورد در دره سمت راست يك آغل بزرگ سنگ چين شده گوسفندان و يك آبشار در كنار آن ديده مي شود. هيچ راه پاكوبي از اين بالا ديده نمي شود و وجود اين گوسفندسرا ما را وسوسه مي كندكه شايد پاكوب در كف دره و در كنار آب به طرف پايين برود. پس خودمان را به آب مي رسانيم ولي ظاهرا كمي جلوتر آب از ميان يك شكاف سنگي به طرف پايين جريان داردو در واقع بن بست است.
12:15 از لابلاي سنگهاي سمت چپ اين تنگه ارتفاع مي گيريم. حدود يك ساعت بالا مي رويم ولي هيچكدام از دهليزهاي شمالي اجازه فرود نمي دهند. يك نوار سنگي جبهه شمالي زرين كوه را مانند كمربندي احاطه كرده است. ارتفاع اين نوار سنگي در بعضي قسمتها به جند صد متر هم مي رسد. نهايتا پس از يك ساعت ارتفاع گرفتن از داخل يكي از دهليزهاي غربي اين تنگه سرازير مي شويم. ولي به نظر مي رسد راه پاكوب مشخص شده در نقشه و مسير دريچه بند,غرب تر ازاين نقطه باشند.
15:30 به جنگل هاي تنك بالاي دلير رسيده ايم. چشم انداز جبهه شمالي منطقه و قله فرعي شمالي زرين كوه كه برف كمي نوك آنرا سفيد پوش كرده و ديواره هاي سنگي شمالي هارموني جالبي را در كنار رنگهاي داغ پاييزي اين جنگلها ايجاد كرده است. منظره فوق العاده زيبايي است. در راه هم براي خوردن قهوه حدود نيم ساعت توقف كرده ايم. بعد از گرفتن چند عكس به طرف ده مي رويم.
پيدا نكردن مسير پاكوب در شمال قله زرين كوه كه ناشي از عدم دقت نقشه ها و همچنين بكر بودن منطقه و تردد كم مي باشد,كمي ما را به زحمت انداخته است. البته از روي يال شمالي قله فرعي شمالي زرين كوه هم مي توانيم براي رسيدن به دلير استفاده كنيم ولي شيب اين يال زياد است.
17:30 بعد از گذشتن از مراتع بالاي ده به دلير مي رسيم و با هماهنگي مسوول مخابرات ده (آقاي كيا) براي رفتن بطرف جاده چالوس با يك وانت هماهنگ مي كنيم ولي كمي بعد ماشين در حالي كه ما را جا گذاشته مي رود و ما مجبور مي شويم مسير 25 كيلومتري جاده خاكي دلير به طرف دزدبند در جاده چالوس را پياده طي كنيم! اين مسير طولاني آخر بسيار خسته كننده بود و براي بر گشتن از دلير بهتر است به فكر وسيله نقليه اي باشيم.

چند تذكر

جبهه شمالي زرين کوه از روستاي دلير 1- روستاهاي دلير و اليت از طريق جاده خاكي به جاده چالوس متصل مي شوند. اين جاده خاكي درست بين دو تابلوي˝گچسر45 كيلومتر˝و˝چالوس45 كيلومتر˝ مي باشد.
2- يال جنوبي زرين كوه كه از آن قله را صعود كرده ايم مسير مناسبي براي صعود زمستاني مي باشد.
3- براي صعود تابستاني به قله از مسير ذكر شده ، بهتر است از چشمه آب برداشته شود.
4- نقشه هاي شماتيك موجود از منطقه ، خالي از اشكال نمي باشند و براي استفاده از آنها بايد احتياط لازم را مبذول داشت.
5- در هنگام فرود از مسير غربي توجه كنيد كه اولين گردنه در غرب قله ، گردنه سياه ليز نبوده و به راه دريچه بند منتهي نمي شود.

نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٤/۱٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

چقدر حاضری بدی اگه الآن بری اونجا ... ؟!!

نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٤/۱٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

بدون شرح :

http://www-us.flickr.com/photos/reza-zarei/show/

نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٤/۱٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

قله آزاد کوه ( 4390 متر)

در دامنه کوه هايی بلند و خاموش ،چشمه ای زلال بود

رنج های درون،معماهای حيات ،و اضطراب های روح  نبود

در هوا عطر خاطره انسان و عشق بود

و جهان سرشار از  سکوت  بود ...

نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٤/۱٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

داماش

در نيمروز گرم اولين پنج شنبه تابستان ۱۳۸۳ و از مقابل پارک انديشه , سفر خود را برای ديدار از روستای داماش و اجرای برنامه کوهنوردی در آن منطقه آغاز می کنيم .  مينی بوس آقا جواد در بزرگراه خلوت به سرعت پيش می رود و خيلی زود تهران بزرگ و آشفته و خسته از گرما را پشت سر می گذاريم . تا مدتها نگاهم به کناره های جاده و گذر شتابان انبوه تصاوير و نام هاست و آن بوتــــه هـــــای سرگردان و رهـــا و بی ريشه ای که با هر باد ملايمی به حرکت در می آيند ...

هنگام عبور از بزرگراه قزوين و در وسعت سبز دشت های پهناور و آرامش عظيم آسمان آبی و چشم انداز کوه های البرز غربی ,  گذر زمان فراموش می شود و خيلی زود خود را در انتهای بزرگراه و در عبور از کمربندی شهر قزوين می يابيم . و باز هم گذر شتابان انبوه تصاوير و نام ها . اما يکی از اين نام ها ... نام يکی از اين آبادی های کنار جاده بی اختيار انديشه ام را با خود به آن سال های دور می برد : تابستان ۱۳۶۰ ... خانه ای قديمی در ميدان شاپور ... و صدای دل انگيز و عاشقانه ی سنتوری که علی  می زد ... و خبر روزنامه عصر که در باره عباس بود ...  و آن لرزش دست هايم ... و آن خيسی  گونه هايم  ... و آن صدای دل انگيز و عاشقانه ی سنتور ... و آن غم جاودانه ای که در مکث ميان صـــداها نشسته بود ... انـــــــگار گفــــته بودی ترا می جويم... در غبار خاطرات و در گذر روزان و شبان سال های دور !

کمی بعد در گردنه کوهين بوديم . جايی که بايد توقف کنی و با مايه ای از حيرت و شگفتی و تحسين به نظاره شاهکار آسمان و زمين و انسان بپردازی . در کوهين پنجره ای را باز می کنم و پيشانی داغم را به خنکای بادهای بيرون می سپارم و می گذارم بوی خاک  ,  بوی فرسنگها خاک گرم و زنده اين سرزمين در سرم بپيچد ...

در لوشان از جاده اصلی جدا  شده  و در مسيری کوهستانی و خلوت سفر خود را ادامه می دهيم . بعد از ۴۶ کيلومتر راه آسفالت به جيرنده می رسيم که با انبوه درختان گردو  و خانه های قديمی اش در آغوش جنوب غربی ترين کوه های البرز غربی و در آرامش خويش آرميده است . و سپس جاده ای خاکی با پيچ و خم های خود و به آهستگی ما را به سوی ارتفاعات منطقه و داماش راهنمايی می کند . کمی قبل از آخرين گردنه ی کوهستانی مسير و در جايی که آميزش کوه و نسيم و سبزه و مه  می توانست چشم انداز هر رويايی را در آدمی کامل کند ,  برای استراحتی کوتاه توقف می کنيم . ترجيح می دهم کمی قدم بزنم و از احساس خنکای پاره های مه روی گونه هايم و بازی عاشقانه ی پروانه های کوچک روی سبزه های جوان و خيس  و از تماشای جاده ای که در انتهای مه آلود خود گم شده بود لذت ببرم ...

فاصله جيرنده تا داماش حدود  ۱۰کيلومتر  است و خيلی زود و  در هوايی کاملا  مه آلود  به  داماش می رسيم. روستايی که انگار پاره ای از يک شعر بزرگ است . شعری که توسط زنان و مردانی سخت کوش و مهربان و با کلماتی از سبزه و صخره  ,  کوه و چشمه و دره  ,  آفتاب و مه  ,  جنگل و دشت ... و سوسن چلچراغ ,  در اين گوشه ی دورافتاده از کوه های البرز غربی برای هميشه به يادگار مانده است .

نيمه های شب که آسمان داماش در کشاکش مه و مهتاب بود با تعدادی از دوستان تصميم به پياده روی گرفتيم . مه به آرامش و سکوت شبانگاهی داماش جنبه ای اسرارآميز می داد .

آرامشی يگانه  .  سکوتی جاودانه  .  داماش ! 

نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٤/۱٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

.: صعود به قله توچال :.

روز سه‌شنبه 17 شهریور من و پدر به دعوت دوستان عزیز رفتیم تهران . روز چهارشنبه در كنار دوستان بودیم و شب هم بازی ایران رو دیدیم كه خیلی حال داد . خلاصه با روحیه عالی ساعت دو شب من و پدر و آقا كرامت و علی آقا و آقا احمد با ماشین علی آقا رفتیم دربند . چهار نفر دیگه از دوستان هم اومدن و راه افتادیم . اذان صبح به شیرپلا رسیدیم . بعد از نماز و صبحانه مختصر راه افتادیم به سمت قله از مسیر چشمه . خلاصه بعد از 3 ساعت به قله رسیدیم . قبل از ما آقا محمد گل رفته بود قله و چای و صبحانه اصلی رو آماده كرده بود . ما هم خسته رسیدیم و صبحانه رو استادش كردیم . بعد از گرفتن چند عكس یادگاری من و پدر و آقا كرامت از مسیر پشت توچال به سمت شهرستانك به راه افتادیم . بقیه دوستان هم از قله با تله كابین برگشتند . لازم به ذكر است كه چند تن از دوستان تا شیرپلا همراه ما بودن . از جمله علی آقای گل كه زود برگشت پایین تا با ماشین بره شهرستانك و منتظر ما باشه . ای ولله . دمش گرم . خلاصه ما هم بعد از طی حدود 35 كیلومتر راه پشت توچال به شهرستانك رسیدیم . من كه خیلی خسته شده بودم . چون دیشب نخوابیده بودم و اون روز رو هم تا ساعت سه راه رفته بودیم . هیچ چیزی به اندازه دیدن ماشین علی آقا من رو خوشحال نمی كرد . یه مسجد و قصابی كنار هم توی شهرستانك هستش . رفتیم اونجا و دیدیم كه بله یه پژو 405 طلایی (بژ) اونجا بود . من از ترس اینكه ماشین علی آقا نباشه یه چشمی به پلاكش نگاه كردم و از خوشحالی فریاد زدم . واقعا اینطور رفقایی اگه آدم براشون جون بده كار زیادی نكرده . خلاصه در كنار آقا مهدی و علی آقا نهار رو استاد كردیم و برگشتیم تهران . من كه تا تهران خواب و بیدار بودم . فقط پل خواب یه لحظه بیدار شدم و دیواره بلندش رو دیدم . اینم از صعود یه روزه به توچال . با تشكر از همه دوستان عزیز . بچه های پارس اسپرت . آقا مهدی ، احمد آقا ، علی آقا ، آقا كرامت ، آقا هادی ، آقا رضا

       

      

نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٤/۱٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

از اوان تا خزر(جواهر ده )

بخش دوم

 

در دلم چیزی هست مثل یک بیشه نور ، مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم که می خواهم بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه ، دور ها آوایی است که مرا می خواند...( سپهری)

 

روز سوم 14/3/84

قرار بود صبح زود ساعت 5 از خواب بیدار بشیم. وقتی تلفن همراه وحید سر ساعت زنگ زد ، نیم خیز نشستیم. یه نگاه پر التماسی به وحید کردم ، وحید گفت: باشه ،  ولی فقط یه ربع دیگه . نمی دونید اون یه ربع خواب به اندازه تموم خواب شبمون، به من  چسبید.

صبح ها توی روستا یه حال و هوای دیگه ای داره . آغاز تلاشی جدی ، زیبا و پاک برای کسب روزی از سفره پربرکت و بی دریغ طبیعت . و در این میان  من و دوستم عازم راهی بس طولانی تا لپاسر.

لپاسر ، منطقه ای است سرسبز با چشمه های فراوان آب معدنی در زیر یال منتهی به قله ی سماموس . برای رسیدن به لپاسر ابتدا باید به ده آکنه برسیم. آکنه روستایی است در شمال غرب روستای میچ وبر فراز یک بلندی ،  که برروی نقشه ای که از دره الموت داشتیم هیچ نشانی از آن نبود. پس از ترک میچ در مقابل یک پل چوبی کوچک ، یک راه مالرو باریک  پیچ در پیچ وجود دارد که ما را پس از 1 ساعت ارتفاع گرفتن  به روستای آکنه می رساند.

آکنه روستایی است با حدود 20 خانوار جمعیت که به تازگی صاحب برق شده اند و مدرسه ای نیز دارد. موقع راهنمایی گرفتن از اهالی در مورد کم وکیف مسیرمان ، من و وحید فقط سرمون رو به نشانه تایید تکان می دادیم چون درک لهجه ی سخت  آنها برای ما ها اصلا امکان نداشت. فقط متوجه شدیم که باید اول به گردنه بالای روستا برسیم و به سمت شمال حرکت کنیم.

پس در امتداد مسیری مالرو به سمت بالای ده وگردنه حرکت کردیم. پس از یکساعت به گردنه رسیدیم. در سمت شمال شرقی مان یک کوه سنگی با شیب 70 تا 80 در جه وجود داشت که با توجه به اینکه تنها مسیر معقول به لپاسر باید از کنار این کوه بگذرد ، پس از کمی صحبت با وحید تصمیم گرفتیم به سمت آن حرکت کنیم. ارتفاعمان در حد 3000 متر بود چون لکه های برف را می تونستیم در اطراف ببینیم. فاصله ی زمانی  بین محل های  که به آب می رسیدیم تقریبا  هر 15 دقیقه بود . حدود 3 ربع راه رفتیم تا به پای آن کوه سنگی رسیدیم . یک راه پاکوب از پایین این کوه ، آنرا دور می زد و یک راه با شیب زیاد از شکاف صخره ای این کوه بالا می رفت و راهی مستقیم برای گردنه بعدی بود . ما راه دوم رو انتخاب کردیم. پس از ساعتی به بالای گردنه دوم مسیر مان رسیدیم.

 

ای کاش می توانستم تمام این زیبایی ها را در قاب کوچک دوربینم جای دهم. کاش می توانستم کوله ام را سرشار از هوای پاک و عطر دل انگیز اینجا می کردم و آنرا سوغات ببرم. خدایا تو را چگونه سپاس گذارم ؟ شرم دارم  از اینکه که با این وجود آلوده به گناه در میان این همه پاکی و طراوت قدم بردارم.

 

بر فراز گردنه نشسته بودیم. هرچی با نقشه کلنجار می رفتیم ، چیزی از آن سر درنمی آوردیم . چون تا حالا دو تا دره را پشت سر گذاشته بودیم که در نقشه اثری از آنها دیده نمی شد. تنها می دانستیم که باید به سمت شمال برویم.  البته یک جاده خاکی در کف دره وجود داشت که با توجه به گزارش برنامه باید از آن بگذریم . جاده ای که جیرود را به جفرود وصل می کند.ارتفاع کم کردیم تا به جاده خاکی رسیدیم. تابلوی سبز رنگ بزرگی در کنار جاده  این محل را جزو مراتع حافظت شده معرفی می کند . از آن طرف جاده خاکی از یک راه مالرو از میان دو کوه سنگی مجددا ارتفاع گرفتیم تا پس از ساعتی به بالای گردنه سوم مسیرمان رسیدیم.

 پس از کمی جلو رفتن به کوه ی به نام وزابن رسیدیم. دو راه پاکوب در سمت راست وچپ کوه وجود دارد. من و وحید فکر کردیم که جفت این راهها آن سوی کوه به هم می رسند ، اما اشتباه ما از همین نقطه شروع شد چون این دو راه هر کدام مسیر متفاوت را پیش می گیرند. راه صحیح برای لپاسر ، راه سمت چپی می باشد که از روی یک خط الراس صخره ای مستقیما به لپاسر می رود . ولی ما راه سمت راستی را انتخاب کردیم ، که مسیری متفاوت و اشتباهی بود که به لپاسر نمی رود بلکه به دره ی جنت رودبار منتهی می شود. بر روی این خط الراس بود که تازه توانستیم لپاسر و کوه سماموس را بیینم و لی هر چی بیشتر جلو می رفتیم بیشتر به این موضوع پی می بردیم که یه جای کار ایراد داره . حدود دو ساعت بر روی این خط الراس به سمت غرب حرکت کردیم.

 پایین دستها را مه غلیظی پوشانده بود که گه گاهی هوس می کرد که با یه باد ملایم سری به خط الراس هم بزند که توی این شرایط دیدمان به چند متر کاهش پیدا می کرد. توی این مواقع بهترین کار حرکت بر روی خط الراس است،  هر چند که این کار کمی همت می خواد .

 هوا رو به تاریکی بود . دیگه مطمئن بودیم که یه جایی رو اشتباه اومده ایم . چون از اینجا تا لپاسر حداقل یه روز راه دیگه باقی مونده . آنهم نه به روی یک یال وخط الراس مستقیم ، بلکه پس از پایین رفتن به کف دره ی که هیچ دیدی به خاطر مه از آن نداشتیم و ارتفاع گرفتن مجدد آن سمت دره.

توی اون شرایط دیدن یک گوسفند سرا در پایین دست برروی گردنه ، خیلی امید بهمون داد. خوشحال از اینکه می تونیم راه صحیح رو از کسی بپرسیم ، خط الراس را به سمت گردنه پایین رفتیم.

 حدود 6 تا سگ گردن کلفت هم اون پایین مترصد بودند تا یه پذیرایی حسابی از ما بکنند. وقتی فاصله ما با گوسفند سرا کم تر شد ، دیگه همشون بلند شده بودند وبه سمت ما حرکت  کردند وپارس می کردند. وحید برگشت بهم گفت فقط فرار نکن. گلوم ازترس خشک شده بود. خداییش توی این شرایط وحشتناک چه کسی می تونه به داد ماها برسه ؟ الا چوپون گله. از دور داد زدم : جون مادرت بیا جلوی این سگاتو بگیر! چوپونه هم یه صوتی زد و سگاش دیگه بی خیال ما شدند.


عجب موقعی رسیده بودیم. گوسفندها تازه دوشیده شده بودند وشیرشان درون یه دیگ بزرگ با آتیش بوته ها ی کوهی مشغول جوشیدن بود. پس از 10  ساعت کوهنوردی سنگین ، خوردن چند تا لیوان شیر داغ و تازه ، حسابی سر حالمون کرد.

 

 

چادرمون را  کنار گوسفند سرا بر پا کردیم .  دو تا از سگها بودند که هنوز با ما کنا رنیامده بودند، یه کمی غذا به سگها دادیم . دیگه پارسشون قطع شد.

وحید پیش چوپونه رفته بود تا در مورد مسیر صحیح اطلاع بگیره . من هم توی چادر ، حلیم نیمه پخته  را آماده  کردم. وحید هم با یک کاسه پر از سر ماست تازه برگشت. آخ که چقدر بهمون چسبید. جای شما خالی ! ماهم بایک شکلات اسنیکر و یک بسته سوپ قارچ ، لطف و محبت اونو جواب دادیم .پس از خوردن ماست و حلیم با همدیگه درمورد مسیر فردا بحث ومشورت کردیم . بعدش هم  کیسه خوابها رو پهن کردیم و خیلی زود به خواب رفتیم.

نصفه شب به خاطر سرما ، ناخودآگاه از خواب بیدارشدم و نشستم. توی خواب وبیداری می خواستم زیپ کیسه خواب را کاملا بالا بکشم. از شدت خستگی حتی نتونستم زیپ رو پیدا کنم و همون طور دوباره تلپ شدم و خوابیدم !

 

روز چهارم 15 /3/84

صبح دیگه از مه خبری نبود وما می تونستیم کف دره رو ببینیم . تصیمیم گرفتیم دره را پایین برویم و هر طوری است خودمان را به لپاسر برسانیم. از چوپان به خاطر لطف ومهمانوازی خوبش تشکر کردیم و بعد از راهنمایی گرفتن از اون به سمت پایین دره حرکت کردیم.

 هنوز فاصله ی زیادی از گله نگرفته بودیم که صدای پارس شدید سگها بلند شد. برامون عجیب بود . چون شب قبلش سگهابا ما آشنا شده بودند. پس دلیل پارس کردنشان چی بود ؟ یه نگاهی به پشت سرم کردم دیدم یه گراز قهو ه ای بزرگ با سرعت داره از چند متری پشت سر ما به سمت پایین می رود . تا به حال یه گراز را از فاصله ی به این نزدیکی ندیده بودم. تا دوربینم بخواهد روشن بشه ، گراز از ما حسابی فاصله گرفته بود.

پس از ساعتی کم کم به  درختان جنگلی رسیدیم . از یک شیب بسیار تند جنگلی پایین رفتیم تا به رودخانه کف دره رسیدیم. دیگه حس و انگیزه ای برای رسیدن به لپاسر نداشتیم. جیره غذایی مان هم تقریبا تموم شده و نمی تونستیم شب دیگه ای را در کوه باشیم. پس با وحید تصمیم گرفتیم در امتداد همین دره و از میان جنگل ،  به جنت رودبار برویم .

 

 

سه طلوع از شروع برنامه مان گذشته است. اما دراینجا زمان دیگر مفهوم ندارد وگویی در ابدیت وجاودانگی هستی . هوا مه آلود است و قطرات شبنم بر صخره ها وقامت سبز و بلند درختان ، بر تارهای عنکبوت بر قارچهای روییده اززمین ، همچون نگین های رنگین به تخت سلطنت نشسته اند ودر مقام ناز به ما که از دنیایی دیگری آمده ایم فخر می فروشند.

 

به جاده روستا جنت رودبار رسیدیم. در اینجا می توانستیم سوار ماشین بشیم و برویم تنکابن ( ؟) . اما وحید اصرار داشت با وجود اینکه نتونستیم به لپاسر برسیم و سماموس را صعود کنیم ، لااقل برویم جواهر ده .  برای رسیدن به جواهر ده بایستی در امتداد غرب به سمت بالای دره حرکت کنیم تا به به محلی به نام باغدشت  در پای کوه سماموس برسیم و از آنجا به گردنه جواهر ده برسیم. و از آنجا به سوی جواهر ده سرازیر بشویم.

اما من ووحید روی هر چی بز توی کوه هست را کم کرد ه ایم!!! چون به جای مسیر کف دره ، از بالای روستا ضمن ارتفاع گرفتن به سمت شمال غرب در یک راه پرشیب و صخر ه ای به سمت گردنه جواهر ده حرکت کردیم.

بعد از چهار ساعت به پنجمین و  آخرین گردنه مسیر مان رسیدیم. ایستادیم و به پشت سرمان نگاه کردیم. هر چند به آن چیزی که می خواستیم نرسیده بودیم اما خوشحال از اینکه تونسته بودیم این مسیر کوهپیمایی طولانی  وبی نهایت زیبا را از دریاچه اوان الموت تا جواهر ده بپیماییم. دور دست ها قلل  خشچال و سیالان دلربایی می کردند .

 

 

آخرین نگاهها بود . شعله های بی تابی اوج می گرفت . چگونه می توان این بهشت زیبا را ترک کرد و به زندان تن برگشت ؟ کوله بارم حجمی نداشت ، اما سنگین تر شده بود . درونش به اندازه فضای سینه ام ، به اندازه گستره دستهایم از هوای او پر بود.

هجرت آغاز شده است و من می دانم این آتشی که اکنون چنین دیوانه وار در من سربرداشته است نه یک حریق ، که آتش کاروان است . آتشی که به راه می ماند وکاروان را رهسپار راه رفتن می کند.

ومن با نغمه های کاروان ،آخرین گام هجرت از خود و اولین گام رسیدن به اورا آغاز کردم.

وبرای خوشبختی تمام دوستانم دراین راه ،

وتمام کسانی که شوق رسیدن به اورادارند؛

بادستهایی از نیاز ،

وچشمانی مملو از اشک، آمین گفتم.

عکسها از محمد


نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٤/۱٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

سلام

اگر موافق باشيد امروز درباره قلعه بابك و راههاي دسترسي به آن صحبت كنيم.

شهرستان كليبر يكي از مناطق بسيار زيباي استان آذربايجان غربي است. پوشش گياهي اين منطقه خيلي جالبه.

ديدن جنگلهاي با اين انبوهي و پرپشتي در آذربايجان كاملا شوكه كننده است.جنگلهاي كه خرس توشون كم نيست !.

مسيرهاي متداول دسترسي به اين شهرستان عبارتست از  : جاده قزوين-زنجان-ميانه-تبريز-اهر-كليبر   و يا جاده قزوين-رشت-هشتپر-آستارا-اردبيل-مشكين شهر-اهر-كليبر  كه البته از نظر زيبايي جاده دوم زيبايي بيشتري دارد از جنگلهاي زيباي اسالم گرفته تا دامنه هاي زيباي سبلان مسير بسيار زيبايي را براي شما فراهم ميكنند. اگر از اين مسير رفتيد فراموش نكنيد كه حتما در اردبيل چند سيخ كباب بخوريد (واقعا مثل كبابهاي اردبيل هيچ جاي ايران پيدا نميشه) البته   آش دوغ    حلواي سياه    آب گرم سرعين    و سرشيرعسل براي صبحانه   نيز فراموش نشود.

ولي مسيري كه ميخوايم درباره اش صحبت كنيم هيچ كدام از اين دو مسير نيست  مسيري است كه از هردوي اينه طولاني تر و در عين حال زيبا تر است.

از اونجاييكه اين مسير براي رسيدن به لذت هاي مادي و معنوي طرحريزي شده لاجرم براي تناول كباب بايد از اردبيل بگذره تا دلي از عزا در بياريم. مجدادا توصيه ميكنم كه كباب فراموش نشود!!!. براي گرفتن آدرس بهترين كبابي با اين جانب تماس بگيريد

توصيه ميكنم كه شب رو در اردبيل بمونيد تا بتونيد صبحانه سرشيرتازه با عسل بخوريد و طعم زندگي را بچشيد.

از اردبيل به سمت شمال حركت ميكنيم .به سمت شهرستان گرمي. از اردبيل تا گرمي چيزي حدودkm   116 است كه جاده نسبتا خشكي دارد ولي بعد از گرمي كم كم اراضي زيباي دشت مغان پيدا ميشه. حدودkm  45 بعد از گرمي روستاي بسيار زيبايي وجود دارد به نام مرادلو .

 

واقعا مردمي به مهمان نوازي مردم اين روستا نديدم . از اونجاييكه درست روز عاشورا در اين ده بودم مردم مهمان نواز روستا من و همراهانم رو به منزل خودشون دعوت كردند و كلي هم غذاي نظري بهمون دادند.

ما درست زماني به اين روستا رسيديم كه مراسم تعزيه در حال اجرا بود. مراسم خيلي جالي و با امكانات بسار كم. خودتون تجسم كنيد جاييكه جاي خون  دوا گلي باشه و لشگر يزيد عينك آفتابي زده باشند !!!  و به حاي چاه آب هم يه آبكش بگزارند چه تعزيه ميشه!!

اين روستا كاملا در نزديكي مرز قرار گرفته به طوريكه كاملاً پاسگاه مرزي آذربايجان شوروي قابل روئيت است .

 

پاسگاه مرزي آذربايجان شوروی

 

نزديك بهkm  47 بعد از روستاي مرادلو به شهرستان مرزي  بيله سوار ميرسيم. بازار اين شهرستان بسيار جالب و ديدني است . km 70 بعد از  شهرستان بيله سوار  شهرستان پارس آباد واقع شده كه از نظر طول و عرض جغرافياي شمالي ترين شهر ايران محسوب ميشه. .نكته بسيار مهم و حائز اهميت اين است كه تحت هيچ شرايط نبايد ميوه هاي دشت مغان را از دست داد. اكثر محصولات شركت كشت و صنعت مغان به خارج از كشور صادر ميشود ولي مقدار اندكي هم كه از اين شركت بيرون مي آيد فوق العاده است.تا حالا هلو اندازه طالبي ديدي ؟

بعد از يك شب ماندن در يك مهمانسراي 4 سوسكه  در پارس آباد مسير خودمون رو به سمت شرق در يك جاده مرزي مشرف به رودخانه زيبايه ارس ادامه ميدهيم

 

 

رودخانه ارس در منطقه اصلاندوز

 

130km بعد از شهرستان پارس آباد به 3 راهي اسكانلو ميرسيم كه مسير جنوب بعد از حدودkm  70 ما را به كليبر ميرساند. جاده اي فوق العاده ديدني و كوهستاني و خلوت كه مارا از بين كوه هاي بلند و جنگلهاي انبوه به كليبر ميرساند. براي رفع خستگي نيز ميتوانيد به آب گرم  عربشاه خان درkm  20 كليبر برويد.از كليبر هم بعد از طي مسير كوتاهي به نزديكي قلعه بابك ميرسيد و با اندكي كوهپيمايي به قلعه فوق العاده ديدني بابك خرمدين  ميرسيد. جايي كه در سالروز تولد بابك محل گردهمايي علاقه مندان به  فرهنگ و هنر و تاريخ آذربايجان است.( البته توصيه ميكنم براي اولين بار در زمان تولد بابك به اونجا نريد چون خيلي شلوغه).

 

 

 

 

 

اينهم 2 عكس زيبا از قلعه بابك  لطفاً فكر كنيد كه من براي گرفتن يك عكس زيبا از قلعه    از يك كوهه ديگه بالا رفتم و اينطوري نبوده كه اشتباهي يه كوهه ديگه رو رفته

نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/۱٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

چند عکس از گهر

 

            -------------------------------------------------------------------

نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/۱٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

دره وارنگرود:

رودخانه بي‌نظير و درخت‌زارها و بيشه‌هاي اين آبادي بزرگ داراي جاذبه‌هاي طبيعي و ديدني زيادي است که راه دسترسي به اين روستا از کيلومتر 82 جاده کرج – چالوس بعد از گچسر به داخل مسير ديزين وارد مي‌شود و سپس از اين جاده نيز به سمت شمال منشعب مي‌گردد تا به روستاي وارنگرود مي‌رسد.

«ابتداي صفحه»

دوچناران:

دره حصارک فرحزاد، يا به قولي دوچناران، در شمال غربي فرحزاد دره‌اي طولاني با ديدگاه‌هاي متنوع، باغ‌ها، چشمه‌ها و مسيري پر اُفت و خيز و بسيار مناسب براي راه‌پيمايي است؛ که در نهايت به قله 2761 متري بندعيش منتهي مي‌گردد.

«ابتداي صفحه»

يونجه زار:

مسير قديمي و سنتي فرحزاد به امامزاده داوود از طريق دره وسيع شمالي فرحزاد به منطقه‌اي به نام يونجه زار با طبيعتي متنوع و چند چشمه مي‌رسد و داراي قهوه‌خانه و محيطي مناسب براي استراحت و راه‌پيمايي از طريق جاده خاکي مي‌باشد.

«ابتداي صفحه»

آهنگرک:

دره در خفا مانده آهنگرک در غرب آبادي ميگون 5 کيلومتر بالاتر از بخش فشم حد فاصل دو يال حاجيه آفتاب کوه و کوه آهنگرک با مزلرع و درختان سرسبز و بسيار نزديک به بخش ميگون از جمله محيط هاي مناسب براي گشتهاي يک روزه مي‌باشد.

«ابتداي صفحه»

دشت جانستون:

دشت در جنوب قله‌اي که با يک کوه‌پيمايي دو ساعته از آبادي آب نيک مي‌توان به اين منطقه رسيد. و داراي چشم‌اندازي زيبا و همچنين چندين چشمه و يک سرچشمه بزرگ دائمي است.

«ابتداي صفحه»

وزباد:

درخت زار کوچک و پر شيب وزباد، يا به قولي وزوا، واقع در شمال گلاب دره، شميران در مکاني سراشيبي در زير دامنه هاي صخره اي قله 3100 متري اسپيلَت قرار دارد و داراي چندين چشمه کوچک است. متأسفانه رفت وآمدهاي مداوم کوه پيمايان از مسيرهاي متفاوت اين منطقه باعث آلودگي و تخريب بسياري از مناطق و دره هاي آن شده است. اميد است که با جلوگيري از روند تخريب اين منطقه کوچک و نزديک به تهران اين نقطه مسيري نزديک . مناسب براي ديداري از طبيعت کوهستاني با صرف دو ساعت راه باشد.

«ابتداي صفحه»

پهنک:

دشت وسيع بي نظير و مرتفع امام پهنک يا به قولي پهنک در شمال قله گل زرد يکي از ديدني ترين نقاطي است که مي‌توان طي يک برنامه يک روزه توسط وسيله نقليه کمک دار از طريق بخش پلور در جاده هراز تا گردنه آن رسيده و سپس با يک راهپيمايي کوتاه 30 دقيقه اي به سوي شمال شرقي در سراشيبي بدان رسيد. سطح دشت پوشيده از گل و گياه است و در فصل بهار برخي از زبانه هاي درياچه لار تا نزديکي مرکز آن به پيش مي‌آيد.

«ابتداي صفحه»

لار:

دشت لار و درياچه زيباي آن در فاصله 70 کيلومتري شرق تهران  در جاده هراز از جمله زيباترين نقاط گلگشت يک روزه براي ماهيگيري، شنا، پياده روي و ديدار از قله دماوند، بام ايران، مي‌باشد. راه دشت لار از پلور به سمت غرب منشعب مي‌شود.

«ابتداي صفحه»

کندر:

راه دره و دهکده کوچک کُندر از کيلومتر 9 جاده کرج – چالوس منشعب مي‌شود و جاده خاکي فرعي 18 کيلومتري آن ما را به مکاني مي‌رساند که يکي از زيباترين آبادي هاي ايران با باغات و مزارع سرسبز و استخرهاي بزرگ آب است.

«ابتداي صفحه»

کشار:

دره طولاني و پر کشش کشار بالا و پايين در کيلومتر 10 جاده کن، سولقان قرار دارد. سراسر دره توسط درختان خودرو و کاشته شده احاطه گرديده است و داراي محيط هاي مناسب براي گلگشت در کنار رودخانه کوچک خود مي‌باشد.

«ابتداي صفحه»

هملون:

دره کوچک و کمي‌صخره اي هملون در 30 کيلومتري جاده جاجرود، 5 کيلومتر بعد از ميگون، پس از پل آهني، داراي آب و هواي بسيار سرد در فصل بهار و اوايل تابستان مي‌باشد و غار کوچکي نيز در آن قرار دارد.

«ابتداي صفحه»

خاتون بارگاه:

با استفاده از وسيله نقليه در طي يک روز بهاري مي‌توان مسيري را پيمود که تا ارتفاع 3100 متر در جاده فشم – گرمابدر بالا مي‌رود. از اين نقطه به بعد و مقابل آن دشتي کوچک و سردسير به نام يونزار قرار دارد. محيط هاي طبيعي قبل از گردنه و بعد از آن مناطقي مناسب براي راه پيمايي هاي کوتاه و ديدار از طبيعت بحساب مي‌آيند.

«ابتداي صفحه»

مشاء:

دشت مشاء در شمال شهر دماوند قرار دارد. وجود چشمه و استخر بزرگ چشمه علاء در جنوب اين دشت در فصل بهار و هواي مطبوع آن، همچنين وجود چندين چشمه سار بزرگ و کوچک در امتداد تپه هاي سرسبزي که در مسير درياچه تار قرار دارند از ويژگي هاي مهم آن به شمار مي‌روند.

نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/۱٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

شکرآب:

باغستاني است ييلاقي وباصفا در غرب دره آهار(غرب فشم در جاده جاجرود) که به فاصله يک ساعت پياده‌روي از آن قراردارد. مسير حرکت در راهي بسيار مناسب و با شيب کم به اين ييلاق زيبا مي‌رسد. امامزاده طاهر در مرکز شکرآب واقع شده و داراي چند قنات و چشمه آب از جمله چشمه برفي شکرآب است.

«ابتداي صفحه»

شهرستانک:

در کيلومتر 60 جاده کرج – چالوس که در نقطه‌اي به نام دوآب راه شوسه آبادي بزرگ شهرستانک از جاده آسفالته مجزا، طي 14 کيلومتر در جاده شوسه به اين ييلاق بزرگ، باشکوه و تاريخي مي‌رسد. شهرستانک داراي چشمه بزرگ گلکيله و قصرناصري است و چشمه سارهاي فراوان و آب و هواي سرد کوهستاني آن زبانزد خاص و عام مي‌باشد.

«ابتداي صفحه»

افجه گرچال:

دهستان بزرگ افجه يکي از نقاط زيباي لواسانات است و دشت معروف به گرچال يا هويج در نزديکي اين روستا و جنوب قله ريزان به واسطه داشتن ارتفاع مناسب و وجود چند چشمه و آبشاري زيبا موسوم به سوستون در کناره غربي آن به عنوان نقطه‌اي آرامبخش و زيبا با 5/1 ساعت پياده‌روي براي علاقه‌مندان به طبيعت قابل دسترسي است.

«ابتداي صفحه»

امامه:

راه آبادي‌هاي بزرگ امامه کوچک و بزرگ از کيلومتر 19 جاده جاجرود به سوي فشم منشعب مي‌شود و پس از طي يک کيلومتر از جاده فشم به باغستان‌ها و چشمه‌سارهاي اين آبادي‌ها مي‌رسد. از جمله ديدني‌هاي اين دو دهکده، قلعه تاريخي آن در شمال ده به سوي ارتفاعات مهرچال و امامزاده نور مي‌باشد.

«ابتداي صفحه»

تلخ آب:

چشمه آب معدني تلخ آب واقع در دره لالون جناح جنوبي برج خلنو با رودخانه‌اي خروشان يکي از نقاطي است که بيشتر کوه‌پيمايان مي‌توانند با سه ساعت راه‌پيمايي بدان دست‌يابند. اين چشمه در جنوب قله وزوا قرار دارد.

«ابتداي صفحه»

مشاء:

دشت مشاء در شمال شهر دماوند قرار دارد. وجود چشمه و استخر بزرگ چشمه علاء در جنوب اين دشت در فصل بهار و هواي مطبوع آن، همچنين وجود چندين چشمه سار بزرگ و کوچک در امتداد تپه هاي سرسبزي که در مسير درياچه تار قرار دارند از ويژگي هاي مهم آن به شمار مي‌روند.

«ابتداي صفحه»

چشمه علي:

تا قبل از سال 1319 كه اولين استخر تهران شروع به كار كرد مردم از چشمه علي براي آب تني استفاده مي كردند. بعدها چشمه علي مكاني براي قالي شويي ساكنان اطراف چشمه گرديد. اين چشمه در داخل شهر ري قرار دارد.

«ابتداي صفحه»

چشمه شور:

در انتها جاده اي منشعب از جاده تهران – قم در ناحيه علي آباد و نزديك درياچه حوض سلطان قرار دارد. زمان مناسب براي استفاده از اين چشمه آبان، آذر و نيز اواخر زمستان تا ارديبهشت ماه است. به سبب گرمي هوا در تمام ماه هاي سال براي سفر و تفريح مناسب نيست.

«ابتداي صفحه»

چشمه اعلاء:

در كنار جاده آب علي در 51 كيلومتري تهران قرار دارد. آب چشمه سبك، سرد و قابل نوشيدن است.

«ابتداي صفحه»

چشمه تيز آب:

 اين چشمه در 53 كيلومتري تهران در كنار جاده آب علي واقع شده است.

«ابتداي صفحه»

چشمه گله گيله:

اين چشمه در بالاترين نقطه روستاي شهرستانك در مسير جاده كرج – چالوس قرار دارد و فاصله آن تا شهر تهران در حدود 100 كيلومتراست. در فاصله كمي از كاخ شهر ستانك، چشمه گله گليه قرار دارد كه از پر آب ترين چشمه هاي منطقه است.

«ابتداي صفحه»

چشمه قلعه دختر:

اين چشمه در 2 كيلومتري شمال غرب جاده تهران – آمل در محل پل دختر بين گردنه امامزاده هاشم و پلور به فاصله 50 كيلومتري تهران است. آب چشمه كه براي بيماري هاي دستگاه گوارش، كبد و لوزالمعهده مفيد است، در ارتفاعات از زمين خارج و به سوي جاده و سپس رودخانه سرازير مي شود. وجه تسميه چشمه به خاطر وجود قلعه به همين نام است.

«ابتداي صفحه»

چشمه آب علي هزار:

چشمه آب معدني آب علي در شمال دهكده آب علي در 60 كيلومتري شمال شرقي تهران، در كنار بستر رودخانه مبارك آباد از زمين مي جوشد. در گذشته مظهر چشمه چندين بار تغيير مكان داده است. در حال حاضر آب چشمه با لوله به كارخانه منتقل مي شود و پس از بسته بندي به مصرف خوراكي مي رسد.

خواص درماني اين آب در دستگاه گوارش، كبد، لوزالمعهده و روده و براي تنظيم كلسترول و اسيداوريك است.وجود co2در آب اين چشمهموجب تنظيم دستگاه گوارش و هضم سريع غذا مي شود.

«ابتداي صفحه»

چشمه معدني البرز – آب علي:

 در 60 كيلومتري شمال شرق تهران در دهكده اب علي و در كنار جاده تهران – آمل زمين مي جوشد.

«ابتداي صفحه»

چشمه وله – گچسر:

اين چشمه در جنوب غربي گچسر و در شمال غربي دهكده وله در فاصله دو كيلومتري متل گچسر است.

نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/۱٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/۱۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

عنوان  گزارش : صعود قله کهار
ارتفاع قله : 4050
نویسنده : خانم لیلا راد - ایمیل : shabahang57@yahoo.com
مکان قله : ارتفاعات البرز - روستاي كلوان واقع در 10 كيلو متري جادة چالوس(بعد از پل خواب)مي باشد
وضعیت پناهگاه : پناهگاه كهار با ظرفيت 12 نفر و مصالح سنگي، سقف فلزي قوسي در نيمه راه قله قرار دارد.
توضیحات : عکس های ارائه شده در این قسمت، مربوط به گزارش نبوده و در زمان دیگری تهیه شده است

گزارش صعود به قله كهار :
قلة كهار با ارتفاع 4050 متر در ارتفاعات البرز و همسايگي قلة ناز(4150متر)واقع است.مبدأ صعود آن روستاي كلوان واقع در 10 كيلو متري جادة چالوس(بعد از پل خواب)مي باشد.
پناهگاه كهار با ظرفيت 12 نفر و مصالح سنگي، سقف فلزي قوسي در نيمه راه قله قرار دارد.
گزارش صعود به اين قله، حاصل تلاش دو روزه يك تيم 10 نفره است. صبح روز پنج شنبه 13اسفند ماه از تهران به مقصد روستاي كلوان حركت كرديم.پس از 5/3 ساعت طي مسير با ميني بوس (با احتساب كمتر از يك ساعت توقف در مسير) به روستا رسيديم.بعد از توقف كوتاهي در آنجا،جهت آمادگي اعضاي گروه براي صعود فردا به سمت پناهگاه حركت كرديم.مسير كاملاٌ پوشيده از برف بود.ارتفاع برف در روستا نزديك 50 سانتي متر،روي يالهاي واقع در مسير بين 70 تا 100 سانتي مترو در مناطق پر شيب تا 150 سانتي متر مي رسيد.بعد از آخرين بارش صعودي انجام نشده بود.
بعد از حدود 5 ساعت به پناهگاه رسيديم.البته اين مدت در شرايط كم برف زمان زيادي محسوب ميشود،ولي از آنجا كه حجم برف زياد بود ،طولاني شدن زمان صعود قابل توجيه بود.(برف كوبي مسير از سرعت گروه كاسته بود)

ناز و کهار در صحنه از شهر کرج . عکس از اکبر هرمزیان

بعد از ظهر به استراحت و تجديد قوا پرداختيم و در پناهگاه، بعداز ظهر آن روز مستقر شديم.براي تأمين آب مصرفي اقدام به ذوب كردن برف كرديم.ﻻزم به ذكر است كه در منطقه چشمه اي براي تهيه آب وجود ندارد.غير از آب انباري كه به فاصلة زماني 10 دقيقه از روستاي كلوان در مسير قرار دارد، منبع آب ديگري در منطقه يافت نمي شود.(در فصل تابستان هم به همين صورت است) شب بعد از اعلام ساعت بيداري و حركت فردا به گروه، خوابيديم.
صبح روز جمعه، ساعت 4 از خواب بيدار شديم.و ساعت 5:30 دقيقه به سمت قله راهي شديم.2 نفر از اعضاي تيم در پناهگاه ماندندو تيم 8نفره به حركت خود ادامه داد.طول مسير به دليل برودت هوا و سفت بودن برف ها نياز به برفكوبي نداشت.تنها در قسمتي از مسير كه شيب زيادي داشت مجبوربه استفاده از كلنگ جهت ايجاد جاي پا شديم.

نمای جنوبی قله ناز (وسط) و کهار (راست) . عکس از مهرداد عدل


پس از گذشت 3 ساعت و 20 دقيقه به قلة كهار رسيديم.در مجاورت آن قلة ديگري با فاصلة زماني 5 دقيقه وجود دارد.اين دو قله كهار بزرگ و كهار كوچك هستند.
منظرة قله بسيار زيبا بود.دماوند،تخت سليمان، علم كوه،آزاد كوه(شاه راه كج گردن) ناز،همت خواني،وروشت و قلل بسيار ديگري چشم ها را نوازش مي دادند.
بعد از نيم ساعت،اقدام به فرود كرده و به سمت پناهگاه سرازير شديم. متأ سفانه در بازگشت يكي از همنوردان دچار مشكل شدواز ادامة راه باز ماند.همنوردان به كمك باتوم ها ،زيراندازهاو وسايل ديگري كه در اختيار داشتند برانكاردي تهيه كردند و همنورد مصدوم را به پناهگاه رساندند.
همين مسأله باعث شد كه زمان بازگشت بسيار طوﻻني تر از زمان صعود شود.بعد از استراحتي يك ساعته در پناهگاه، فرد مذكور به روستا انتقال داده شد.
ساعت 6 بعد از ظهر از روستاي كلوان به قصد تهران حركت كرديم.بعد از جند توقف در راه و مراجعه به درمانگاهي جهت بهبود همنورد مصدوم،ساعت 10 شب جمعه به تهران رسيديم و برنامه صعود به پايان رسيد.ﻻزم به ذكر است هوا در طول برنامه كاملا صاف و بدون ابر بود.

نمای قله ناز ، قله شمال شرقی عکس از محسن مختاریان

نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

ديشب صدای تيشه از بيستون نيامد   گويی به خواب شيرين فرهاد رفته باشد

بيستون . ديواره ای افسانه ای در ۲۰ کيلومتری کرمانشاه . ديواره ای که در نظر من چيزی بيش از يک ديواره می باشد . ديواره ای که خاطرات من در آنجا دفن شده است . ديواره ای که اسرار زيادی در خود پنهان کرده است . من به دليل علاقه ای که به اين ديواره دارم سالی دوبار خود را به پای اين ديواره می رسانم و اگر خدا ياری کند يکی از مسيرهای اين ديواره پر عظمت راصعود می کنم . آخرين برنامه بيستون در پائيز امسال انجام شد . من به همراه يکی از دوستانم به نام علی به سمت بيستون رفتيم . در بيستون آثار تاريخی بسيار است و يکی از آنها کتيبه فرهاد تراش است . کتيبه ای پرعظمت که در افسانه ها می گويند فرهاد اين قسمت را تراشيده است . اين کتيبه تنها جايی در دنيا است که من پس از صعود از آن و نشستن در بالای آن احساس زيبايی دارم که اين احساس توصيف کردنی نيست . اين کتيبه مظهری از عشق پاک فرهاد است که نافرجام ماند و نمونه ای از نابود شدن و يک نوع فنای عشقهای پاک در ذهن من بود . من هميشه می گفتم که فرهاد بعد از اين همه تلاش آخر تنها خاطره ای از خود به ياد گذاشته است و زندگی او برای خود او ثمری نداشت . ..

شب در قهوه خانه شيرزادی خوابيده بودم . رفيقم علی برای گشت و گذار شبانه اش بيرون رفته بود و من تنها در گوشه قهوه خانه خوابيده بودم . تمام ذهنم مشغول فرهاد بود و همان شعر اول نوشته . دلم برای فرهاد می سوخت که به عشق زيبايش نرسيده بود . به خواب سنگينی فرو رفتم . شب در خواب صدای عجيبی می شنيدم . اين صدا به قدری ملموس بود که احساس می کردم بيدار هستم . صدای تيشه های فرهاد را می شنيدم که دارد بر روی فرهاد تراش کار می کند . در عالم خواب خود را به پای فرهاد تراش رساندم . فرهاد را ديدم که مشغول تکميل کارش بود . اشک در چشمانم جمع شده بود. فرهاد با صورتی آرام و مطمئن تيشه ها را بر ديواره سخت بيستون می کوبيد . نگاه رضايتی در چشمان او مشاهده می شد .

ناگهان با صدای وارد شدن علی به داخل قهوه خانه از خواب بيدار شدم . ساعت ۱ شب بود . دقت کردم شايد کسی در آن اطراف کار می کرده و من صدای آن را در عالم خواب اشتباه گرفته بودم . کوچکترين صدايی شنيده نمی شد . همه به خواب عميقی فرو رفته بودند و تنها فرهاد بود که ادامه می داد . تنها او بود که بيدار بود و تيشه می زد .

ديشب صدای تيشه از بيستون آمد ...

نوشته شده توسط حميد شفقتی از بچه محله قديم ما (کرج)

نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

معرفي شهرستان ماكو:

شهرستان ماكو از لحاظ جغرافيائي و تاريخي:

شهرستان ماكو در گوشه شمال غربي  ايران ( استان آذربايجان  غربي ) قرار گرفته  كه از شمال به رودخانه  قره  سو و كشور تركيه ، از شرق  به  رودخانه  ارس  و جمهوري  آذربايجان  ( خود  مختاري  نخجوان  ) و از مغرب به جمهوري  تركيه  و از جنوب به شهرتان  خوي  محدود است .

شهر ماكو در دره اي بنا شده كه رودخانه زنگمار از آن مي گذرد و شهر را به دو بخش شمالي و جنوبي تقسيم مي كند. قسمت جنوبي شهر در دامنه كوه سبد قرار گرفته و آبادي چنداني ندارد ولي بخش شمالي آن آبادتر و بزرگتر است .


« نمائی از كوه قيه ماکو بعد از بارندگی »

 

اين شهر از لحاظ طبيعي موقعيت خاصي دارد. شهر از طرف شمال و جنوب كوهستاني است و از جانب غرب و شرق به جلگه هاي قلعه درسي و چاي باسار منتهي مي گردد. يكي از تخته سنگهاي بسيار بزرگ كه بخشي از ديواره سنگي كوه ساري قيه است جدا قيه نام دارد.

تاريخچه ماكو :

قديمي ترين ابنيه تاريخي ماكو به دوره اورارتو يا خالدها مربوط است اطاقهاي سنگي در دهات سنگر (بين ماكو و بازرگان ) چيركندي از روستاهاي ييلاقي دهستان چاي باسار و دليك داش سيه چشمه و شدي ارس ، كنار پلدشت و كشف كتيبه هايي به خط ميخي در قراء بسطام و اطراف بازرگان و حفريات و كشفيات هيئت آلماني درده بسطام و خوانده شدن كتيبه هاي ميخي توسط باستان شناسان ايراني و خارجي و نوشته هاي مورخين قديم و جديد چون موسي خورن (ارمني) و ب.ب پيوتروفسكي (روسي) ثابت مي كند كه سكنه اوليه شهرستان ماكو اورارتوها بودند. شهر بزرگ آنان به نام روسا در نزديكي قريه بسطام بنا گرديده بود.

پس از آنكه ارامنه به حكومت اورارتوها خاتمه دادند بر متصرفات آنها مسلط شدند. طبيعي است كه منطقه ماكو نيز ضميمه حكومت ارمنستان گرديد آثار كليساهاي قديمي مخصوصاً كليساي طاطاوس و خرابه شهرهايي به نام آرتازيا ، آرتز و آرشاكاوان ( يا خاور زمين به قول اكراد طايفه ساكان ) در ناحيه دامبات و آرماوير Armavir كنار رود ارس تسلط و نفوذ ارامنه را در اين منطقه روشن مي سازد.

در سال ( 694 هـ . ش ) اسقف زاكاريا و پطرس برادرش حكومت سياسي و مذهبي آرتاز را به دست آوردند. با صرف هزينه بسيار قلعه ماكو را كه محل اقامت آنان بود استحكام بخشيدند و راههاي كاروان و پل هايي در مسير راه ساختند و آنرا بصورت راهي تجاري و سوق الجيشي در آورده كه موقعيت ماكو و استحكامات تدافعي آن باعث تعجب بينندگان آن مي شد.

شاهزادگان ارمني آرتاز بيش از يكصد سال با اتكا به استحكامات قلعه ماكو و مهارت در دفاع ، كليه حملات مهاجمين به اين منطقه را يكي پس از ديگري دفع كردندو حتي تيمور لنگ نيز نتوانست آنجا را تصرف كند.

اسقف زاكاريا نه تنها راههاي اطراف ماكو را مرمت كرد بلكه چهار پل با طاقهاي قوسي روي رودخانه ماكو (زنگمار ) ساخت .

بعد از تيمور ، قره قويونلوها بر آذربايجان مسلط شدند. قرايوسف در سال 785 هـ . ش ماكو را فتح كرد . هميشه در بين امراي قره قويونلوها منازعه بود تا اينكه شاه اسماعيل صفوي در چند جنگ الوند ميرزا و سلطان مراد ميرزا بازماندگان سلسله آق قويونلو را مغلوب و سلسله مزبور را منقرض و سلسله مقتدر صفوي را تأسيس كرد . در زمان اين پادشاه جوان بود كه سلطان سليم ( سلطان عثماني ) پس از قتل شيعيان آسياي صغير با لشكر جرار كه مسلح به سلاح آتشين بودند به قصد تصرف آذربايجان و برانداختن سلطنت شيعي مذهب صفوي وارد دشت چالدران شد . نبرد چالدران با وجود فداكاريها و شجاعت شخص شاه اسمعيل و سرداران نامي او و سپاهيان قزلباش به نفع وي تمام نشد شاه اسماعيل همواره از اين ماجرا دل شكسته بود و كسي خنده او را نديد.

بالاخره قلعه ماكو را بعد از مدتها طبق دستور دربار شاه عباس ثاني خراب كردند و كتيبه اي در اين مورد در روي صخره نقش بست كه با اين بيت شروع مي شود.

اين قلعه كه قلعه قابان بود                                 ضرب المثل جهانيان بود ......

حكومت ماكو در دوره زنديه و قاجاريه در دست ايل بيات بود. ايل بيات تيره اي از ايل قره قويونلو بود كه مسكن اصلي آنان شرق آناتولي بود و در ركاب قره قويونلوها وارد ايران شدند.

وجه تسميه ماكو :

در مورد وجه تسميه ماكو حدس و گمانهاي زيادي زده شده كه مبناي درستي ندارند ، ارامنه مدعي هستند ماكو در اصل ماكي يا مكي به معني آغل (مرتع گوسفند ) بوده برخي مانند ياقوت حموي عقيده دارند ماكو محل زندگي روحانيون زردشتي بوده است لذا در اصل ماگوش نام داشته كه به مرور ايام ماكو شده است . اسم ماكو را آرتاز ، شاوارشان ، قلعه قبان ، نيز گفته اند . به نظر مينورسكي محقق معروف روسي ماكو از تركيب ماه و كوه تشكيل شده و مي تواند مادكو باشد ( به معناي كوه ماد ) .

آثار باستاني شهرستان ماكو

1 ـ كليساي  طاطاووس در ده قره كليسا بخش سيه چشمه

2 ـ تپه ما قبل  تاريخ خليل آباد در 300 متري شوط

3 ـ كليساي عظيم سنت استپاسن در دره شام ارسكنار

4 ـ معبد سنگي در ده شدي دشت زنگنه

5 ـ برج و بارو و كتيبه در ، ساري قيه و در صخره ماكو

6 ـ خرابه هاي تعدادي كليساهاي ارمني در دهات مختلف

7 ـ آثار تاريخي شهر دامبات

8 ـ خرابه هاي قديمي گزلو در ده مخند

9 ـ آثار و علايم منقوش در سنگ در ده قزلجه قلعه دهستان قره قويون

10 ـ دالانها و غارهاي زيرزمين در اطراف آرارات

11 ـ شهر روسا يا قلعه جم خور در ده بسطام چاي پارا

12 ـ اطاق سنگي در ده چيره كندي چاي پارا

13 ـ گورستان تاريخی  پير احمد كندي در دهات آواجيق

14 ـ پل بشگوز در نزديك شهر ماكو

15 ـ خرابه هاي سه گوش در ده قزلداغ

16 ـ اطاق سنگي در ده دليك داش

17 ـ كليساي زور زور در ده بارون

18 ـ ديري متعلق به فرقه دمينكن در پاي كوه قيه

19 ـ اطاق سنگي در ده سنگر

20 ـ كليساي مريم ننه در شمال شهر ماكو

21 ـ بناي باشكوه كلاه فرنگي در بيمارستان ماكو

22 ـ كاخ باغچه جوق : در شش كيلومتري ماكو در روستائی  به همين نام واقع است كه ساختمان آن در زمان تيمور پاشاخان شروع و در زمان حكومت فرزندش  مرتضي  قلي خان اقبال السلطنه ( سردار ماكو ) به اتمام رسيده و محل سكونت ييلاقي آن بود ( جوق در زبان ارمني يعني ده ) در ساختمان كاخ معماران  ايراني و مهندسان  روسي و اروپايي به اتفاق كار كرده اند و هيئت كاخ تلفيقي از معماري شرق و غرب است . گچ بري ساختمان توسط اساتيد ايراني انجام پذيرفته. آئينه كاري و گچ بري ساختمان در سطح عالي است در بالاي عمارت دور تا دور گلدانها و مجسمه ها وجود دارد كه اغلب جاي گل و چراغ است .


« نماهايی از كاخ باغچه جوق »

 پايه ستونها و گلدانها از سنگ خارا است و خوب حجاري شده است . اولين گرامافوني كه به ايران وارد شده در اين عمارت به چشم مي خورد كه طول بوق آن 60 سانتيمتر و ارتفاع پايه اش بيش از يك متر است پرده هاي زربفت ، مبلهاي بي نظير ، تخت خوابهاي متعدد با تشكهاي پر قو ، كاغذ ديواري ها و رنگ آميزي سالنها و نقاشي سقف اطاقها ، ظروف چيني اعلا و لوسترهاي كريستال ، فضاي حياط با گلكاري و درختان ميوه و اشجار زينتي و حوض هاي وسيع بازديد كنندگان را به ياد كاخهاي افسانه اي مي اندازد.

نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

غار قوری قلعه

نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

سفر به كرمانشاه

در ساعت 10 شب چهارشنبه 16مهرماه سال 1382 خورشيدي ، سفر خود را براي ديدن آثار باستاني در غرب كشور آغاز كرديم، تا همسفر تاريخ گرديم و زماني را با نياكان پرافتخار خود به‌سربريم؛ و در كوههاي بيستون كتيبه داريوش بزرگ را كه بر سينه كوه نقش بسته بود شاهد باشيم.

بيستون به‌معناي بغ‌ستان يا جايگاه خدا است، كوه‌هاي پرنقش و نگار به همراه درختان سربفلك كشيده و چشمه‌هاي جوشان آب، مكان مقدسي را فراهم آورده بود كه كتيبه داريوش بر پيشاني آن مي‌درخشيد، و همچنين سنگ برجسته‌اي كه مهرداد دوم شاه اشكاني را نشان مي‌داد، و فرهادتراشه كه با 200 متر طول و 50 متر عرض بدون‌آنكه واژه‌اي در دل خود ثبت كرده باشد، نشاني از تلاش و كوشش نياكان ما در عهد هخامنشيان داشته است. مجسمه هركول آرميده در دامن كوه بر اين صحنه پرشكوه نظاره‌گر است ، اين مجسمه كه به سبك كاملا يوناني با بدني عريان در دل كوه توسط سنگ‌تراشان ايراني ساخته شده است مربوط به دوره سلوكيان مي‌باشد.

سپس كاروان ما زماني را به صرف نهار و استراحت در جايگاه خود در كرمانشاه پرداخته و پس از آن با همراهي استاد رضا مرادي‌غياث‌آبادي، باستانشناس معروف، براي ديدن طاق‌بستان به‌سوي پارك كوهستاني رهسپار شد. در اينجا هم درختان سربفلك‌كشيده به همراه چشمه‌هاي جوشان و استخر پر از آب و كوههايي كه نقش پادشاهان بزرگ ساساني را بر سينه ستبر خويش جاودانه كرده بود، مكاني مقدس را فراهم آورده بود. مهم‌ترين اين نقش‌ها، مربوط به خسرو پرويز است، در حاليكه حلقه پيمان و اقتدار را از اهورامزدا دريافت مي‌كند و در سمت ديگرش ايزد بانوي آناهيتا، ايزد نگهبان آب، در حال ريختن آب بر پاهاي پادشاه مي‌باشد؛ لباس‌هاي آنان با نقوش و زيورهاي گوناگون به لطافت ابريشم، بر سنگ‌ها حك شده است و در پاي‌انداز اين نقوش، خسرو پرويز سوار بر اسبش شبديز مشاهده مي‌شود ، در حاليكه اسب و سوار سراسر در زره فرورفته؛ و نيزه بلندي در دست شاه ساساني، ابهت و جنگاوري او را به رخ مي‌كشد. در دو صحنه ديگر ، خسرو پرويز در شكارگاه خود در حاليكه فيل‌ها، گرازها را رم داده‌اند؛ و خسرو سوار بر قايق در حاليكه باربد و گروه نوازندگان به نواختن مشغولند ، به شكار گرازان مي‌پردازد . تمام اين نقش برجسته‌ها، در زير تابش نور ماه، شكوه و وقار ساسانيان و هنر و تمدن ايران را جاودانه كرده است.

پس از آن به ديدار پارك زيباي كوهستاني كه از فراز آن چراغ‌هاي بيشمار شهر كرمانشاه مي‌درخشيد ، رفتيم .

روز بعد كاروان ما رهسپار تنگه دالا هور شد تا اين‌بار در كنار طبيعت دل‌انگيز كوهستاني، همراه با چشمه‌سارها و رودخانه و آبشارها، روزي پرنشاط را سپري كند. شيرجه جوانان و نوجوانان كرد از فراز صخره‌ها در حوضچه عميقي كه در مسير رودخانه بوجود آمده بود، صحنه‌ي جالب و هيجان‌انگيزي را به تصوير مي‌كشيد. پس از مدتي پياده‌روي به محل باصفايي رسيديم و در زير سايه درختان و در كنار رودخانه ، گرماي هوا را با خنكاي آب رفع نموده و بعد از صرف نهار براي ديدن آثار باستاني و دخمه‌هاي زرتشتي حركت كرديم ، ولي متاسفانه با تاريك‌شدن هوا بهره چنداني نبرديم.

روز ديگر همراه با طلوع آفتاب رهسپار ديدار شهر پاوه – كه به آن شهر هزارماسوله نيز مي‌گويند- شديم. در بين راه از شهر روانسر ديدن كرديم و اين بار هم دخمه‌اي زرتشتي بر فراز كوه ، يادآور نياكان سرافرازمان بود. با ديدار از شهر پاوه ، از چشم‌انداز كوهستاني آن لذت برديم، جالب آنكه آتشكده‌اي بر فراز كوههاي اطراف شهر وجود داشت كه مردم پاوه آن‌را سمبل گفتارنيك ، كردارنيك و انديشه‌نيكشان مي‌دانستند.پاوه به‌معناي ايستادگي و برپاايستادن و مقاومت است.

پس از ديدار از اين شهر زيبا و كوهستاني ،‌ رهسپار ديدن غار قوري‌قلعه شديم. غار قوري‌قلعه ، غاري است به طول 13 كيلومتر كه هنوز به انتهاي آن نرسيده‌اند و تنها 500 متر از اين غار براي بازديد گردشگران آماده شده است. جويبار زلالي درون غار جاري بود و نورافكن‌هاي رنگي، تالارها و دالان‌هاي اين غار را روشنايي بخشيده بودند. گفته‌ مي‌شود حدود 65.000.000 سال طول كشيده تا غار به اين شكل زيبا درآيد.

سپس قصد بازگشت به شهر كرمانشاه كرديم و براي خريد سوغاتي به‌سمت تاريكه‌بازار كه همان بازار سنتي شهر است رفتيم . از ميان شيريني‌ها، نان برنجي كرمانشاهي ، بيشترين خريدار را داشت.

شام را در رستوران مجلل جمشيد كه با تابلوهايي از نقش فروهر، تخت‌جمشيد و طاق‌بستان آذين بسته شده بود ، خورديم و صبح روز بعد، ‌عازم همدان يا هگمتانه شديم تا از مجموعه تاريخي شهر همدان - كه از زير خاك بيرون آمده بود – ديدن كنيم.

همدان پايتخت مادها و همچنين پايتخت تابستاني هخامنشيان بوده است. وسعت آن تقريبا به وسعت همدان امروزي بوده و بارها در حملات مهاجمان خون‌ريز ويران شده است؛ ولي هنوز شهر باستاني همدان در زير خروارها خاك ، پنهان باقي مانده تا شايد روزي كارشناسان باستانشناسي به سراغش بيايند.

در موزه‌ي آنجا شاهد كتيبه بازسازي‌شده كه توسط داريوش و خشايار شاه ، شاهان بزرگ هخامنشي، در دل كوه حك شده بود و همچنين پايه‌هاي ستون‌هاي قصرهاي شاهان ماد هخامنشي و آثار ديگري كه از تمدن غني آن‌ زمان خبر مي‌دادند، بوديم.

 

پس از آن كاروان آهنگ تهران كرد و حدود ساعت 10 شب يكشنبه 20 مهرماه در ميدان ونك تهران به سفر خاطره‌انگيزمان پايان داديم.

 

 

تهيه و تنظيم: جمشيد انوشيرواني

نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

غارهاي طبيعی استان تهران

غار بورنيك : اين غار در جاده دماوند- فيروز كوه نزديك روستاي هرانده واقع است. از هرانده تا غار بورنيك در حدود دو ساعت پياده فاصله است. در فصل تابسان هواي درون غار بسيار خنك و دلپذير مي باشد.

غار رود افشان : اين غار در دهكده رود افشان شهرستان دماوند و در كوهستان البرز مركزي واقع است.

غار رود افشان در مسير راه كوه نورداني است كه به ارتفاعات منطقه صعود مي كنند. درون غار پوشيده از مواد آهكي است كه به صورت قنديل هايي از سقف غار آويزان شده است. همچنين در داخل غار چاله هايي وجود دارد كه آبي زلال از دل صخره هاي سنگي آن بيرون مي آيد. ارتفاع غار به اندازه اي است كه به آساني مي توان در آن حركت كرد.

غار گل زرد : غار گل زرد در دشت زيباي لار قرار دارد. سطح درون غار، پوشيده از استالا كتيت ( چكيده ) و استالا گميت ( چكنده ) است كه به شكل قنديل هايي از سقف تا كف آن نمايان شده اند. همچنين سطح غار پوشيده از كربنات كلسيم است كه با روشنايي چراغ هاي كوه نوردان كه بر آنها مي تابد درخشندگي شگفتي را در غار پديد مي آورد. درون غار چندين حوضچه آب سرد در فاصله هاي گوناگون از هم وجود دارند. با آن كه سطح غار داراي شيب تند است ولي حركت در آن بسير آسان صورت مي گيرد.

غار يخ مراد : اين غار در مسير جاده تهران -  چالوس در منطقه گچسر و در جايي مصفا به نام آزادبر قرار دارد. برودت درون غار به حدي است كه تا ماه خرداد مي توان قنديل هاي يخ را در آن جا ديد.

نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

يادها ... راهپيمايی خلخال به اسالم

اتوبوس كهنه سرانجام متوقف می شود و شاگرد راننده با چشمان خواب آلود و لهجه ي شيرين خود می گويد : بوردا خلخال دير !  كوله ها را بر دوش گرفته و در تاريك روشن هوا قدم به شهری می گذاريم كه هـــــــنوز از خواب شبانه اش بيدار نشده است . همـــــه جا بوی خـــــاك باران خورده و علف های نمور را می دهد . خروسی در دوردست می خواند و باد سردی كه از دامنه های ناپيدای خط الراس تالش می وزد  ما را به سوی خود می كشاند ...

با عبور از ميان رديف درختان خيس و در مسير راه ها و گذرگاه های نيمـــــــــه تاريك به طرف كوه عجـــــم داغ می رويم . كمی مانده به گردنه ، ناگهان تيغی از آفتــــــــاب ، ابتدا قله های بی نام خط الراس و سپس تمامی قلمرو خاموش و مرموز طبيعت را به آرامی روشن می كند و بادی كه حالا ديگر با صدای گام های ما در آميــــــخته ، به سوسوی چراغ های پراكنده در پهنه  دشت خلخال می وزد . احساس سبكي و آرامش می كنم . انـــــــــگار كه می خواهـــم در اين  دل انگيزترين صبح عالم و در بلنـــــــدای همه ي اين قله های روشن ، دوبــــاره متولد شوم ...

آن سوی خط الراس ، جنگل پوشيده ی لايه های مه بود و بوی ترانه و رنگ می داد از پاييز . بوی خاطره و ياد . عطر فراموش شده ای از آن سال های دور ، فاصله ی ميان درختان كهنسال را پر كرده بود و گاهی كه باد زمزمه ای را آغاز می كرد ، هر برگ انگار كه بانويی بود ، می رقصيد و فرو می افتاد ...

به طرف اسالم می رفتيم . به طرف دريا . از دامـــــنه ها و دره های سكوت گذشتـــيم و به جاده های مه آلود رسيديم  . آنجا  ،  در انتهای ناپيدای مه  ، صدای بی قراری دريا می آمد ...

 


نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

چشم انداز قله آزادکوه از دشت کمانکوه ( البرز مرکزی )

نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

by ali ameri

 

00by ali ameri

 

by ali ameri

 

 

 

1-       یه توضیح بدم که این دیروز به اتفاق ۱۵-۱۶ نفر از بچه های دانشگاه به دشت گَرچال افجه رفتیم. البته برنامه به قول معروف "کباب خوری" بود که البته در زیر برف و تگرگ شدید موفق به اجراش شدیم. اون قله ها هم به ترتیب قلل "آتش کوه" و "ساکا"  هستند.

نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

 
 
 
 
 
 
 
 
 

پهنه حصار

نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

قلعه کمندان - شهرستان ازنا

قلعه کمندان - شهرستان ازنا

ارسالی از: جناب آقای محمد انصاری

نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

و 22 بهمن 1382
اعضاي برنامه : هادي صابري – حميد شفقي

خداوند پاكي و راستي ، خداوند بزرگي و مهر ، خداي تمام زيباييها و خدايي كه توصيف كردن تو در حد و اندازه بندگان ناقص نيست . هر بار كه نمونه اي از كارهاي تو را مي بينيم در حال بزرگترين عبادت هستيم و نماز طبيعت بي رياترين نمازهاست . زيباييهاي شگفت انگيزي كه بي شك كوچكترين قسمت از عظمت تو را پر نمي كنند براي ما قابل هضم نيست و انسان متوجه اوج كوچكي خود مي شود .

سنگ انگشت ها با توجه به صحبتهايي که در مورد تعطيلات 22 بهمن کرده ايم ، تصميم به پيمايش غار قلعه كرد مي گيريم . غاري كه با وجود نهايت زيبايي كمتر مورد توجه غار نوردان حرفه اي قرار گرفته است . تيم دو نفره ما متشكل از من و دوستم هادي صابري صبح روز سه شنبه 21 بهمن ماه 1382 به سمت همدان حركت مي كنيم . مسير اوليه ما شهر آبگرم است . اين شهر در نيمه راه همدان و در استان قزوين قرار گرفته است . در آبگرم پياده مي شويم. بايد سواري دربست به مقصد ده قلعه كرد بگيريم . سواريها با ديدن كوله هايي بر پشت ما احساس مي كنند كه روز كاسبي آنها فرا رسيده است . خلاصه چانه زدن ما به جايي نمي رسد و تصميم مي گيريم كه گشتي در شهر بزنيم تا شايد يك انسان منصف در اين شهر پيدا كنيم . در اين بين با فردي به نام رضا فتح خاني آشنا مي شويم . او از اهالي آبگرم است و فردي خوش برخورد و متفاوت از چيزهايي كه در ديگران ديده بوديم نشان مي دهد . خلاصه با آقا رضا كنار آمده و قرار مي شود او ما را با كرايه 3000 تومان به ده قلعه كرد برساند . ( سواريهاي ديگر تقاضاي 5000 تومان مي كردند !! ) . خلاصه در جاده اي آسفالته در دشتي وسيع به سمت ده قلعه كرد حركت مي كنيم . دهاتي مانند علي آباد ، چنگوره ، حصار ارمني را رد مي كنيم . رودخانه خررود كه در اين فصل آب كمي دارد در وسط دشت با پيچ و خمهاي زياد شبيه به ماري بزرگ مي گردد . ده قلعه كرد در كيلومتر 40 اين جاده است . به قول آقا رضا 70 درصد اهالي اين منطقه در تهران آهن فروشي مي كنند . 20 درصد زراعت و بقيه به قاچاق اسلحه و مواد مخدر مشغولند . به هر حال با آقا رضا كاملاً رفيق مي شويم و آقا رضا سفارش ما را به يكي از اهالي ده مي كند . دهانه غار در ضلع جنوب غربي ده قرار دارد . تا دهانه غار تقريباً نيم ساعت راه مي باشد . دهانه غار نسبتاً بزرگ است و در حدود 15 متر طول و 10 متر ارتفاع دارد . وسايل خود را آماده كرده و پس از خوردن غذايي به سمت داخل غار حركت مي كنيم . مجبوريم كوله هاي بزرگ خود را نيز تا دهانه فرود غار ببريم تا امنيت داشته باشند . از دهانه غار به سمت داخل كم كم راهرو باريك شده تا جايي كه مجبوريم به حالت خزيدن در اين راهرو حركت كنيم . بعد از حدود 20 متر راهرو عريض شده و به تالار چاه مي رسيم . در اين قسمت يك طنابچه را دور يك سنگ آهكي سوراخ شده بلوك مي كنيم و كارگاه فرود مي زنيم . فرودي به ارتفاع 12 متر كه كاملاً در فضا مي باشد . در پايين فرود وارد تالار اصلي غار مي شويم . تالاري بسيار بزرگ و وسيع كه خود به چندين راه تقسيم مي شود . ته طناب را دور يك استلاگميت گره مي زنيم تا طنابمان دودر نشود . تصميم مي گيريم از راههاي سمت چپ شروع كنيم . تعدادي از راههاي كف و سقف را امتحان كرده و به بن بست مي خوريم . يك راه گربه رو را به صورت خزيده داخل رفته و به يك حوضچه آب مي رسيم كه در گوشه آن تعداد زيادي استخوان انباشته شده است . و در نهايت بن بست است . مسير را بر گشته و به سمت جلو ادامه مي دهيم . تالار شياطين از پله اي به ارتفاع 4 متر صعود كرده از داخل گربه رويي بسيار تنگ و به طول 2 متر وارد تالار بعدي مي شويم . در اين تالار تعدادي استلاگميت و استلاگتيت به طوري قرار گرفته اند كه انگار شخصي را در وسط خود محاصره كرده اند . نام اين تالار را محاصره مي گذاريم و از سوراخي به اندازه 70 سانت در 50 سانت كه به شكل دهان يك مار است وارد تالار بعدي مي شويم . در اين تالار تازه احساس مي كنيم كه اين غار بسيار بزرگ و گسترده است . تالاري به طول 50 متر و ارتفاع 2 متر و عرض 7 متر كه هزاران تزئينات سوزني آهكي از سقف آن آويزان است و در دوطرف استلاگميتهاي فوق العاده زيبا شكل گرفته است . اسم اين تالار را تالار شياطين مي گذاريم . تالار شياطين در همان ابتدا مسيري به سمت راست دارد كه اين تالار سمت راستي تالاري است با سقفي در حدود 10 متر و استلاگميتهاي فوق العاده بزرگ و متفاوت با تالار شياطين كه ما نام آن را تالار فرشته ها مي گذاريم . تالار فرشته ها و تالار شياطين به موازات هم جلو رفته و به تالار بسيار بزرگ و با عظمتي مي رسند. اين تالار به قدري وسيع است كه شايد فقط خود اين تالار اندازه يك غار رودافشان ، بزرگ باشد ( با اين تفاوت كه هيچ كدام از تزئينات آهكي اين تالارها شكسته نشده و دست نخورده است ) . اسم اين تالار را ضيافت مي گذاريم . در گوشه سمت چپ اين تالار يك رديف آهكي به طول 10 متر و ارتفاع 2 تا 5 متر شكل گرفته است كه انگار گروهي آدم انگشتان خود را به سوي آسمان گرفته اند . از پشت سنگ انگشتها به سمت جلو رفته و تعدادي گربه رو را پيموده و به بن بست مي خوريم . مسير را به سمت جلو ادامه داده و به پله اي لغزنده به ارتفاع 5 متر مي رسيم كه از داخل گربه رويي باريك به تالار بعدي مي رسيم . سد سنگي که جلوي آب تشکيل شده در اين قسمت وارد يك راهروي به عرض 50 سانت مي شويم كه در دو طرف آن تشكيلات آهكي به مانند نگهبانان راهرو ايستاده اند . نام اين راهرو را راهروي نگهبان مي گذاريم و از يك سوراخ باريك گذشته و از پله اي به ارتفاع 5 متر پائين مي آييم. وارد راهروي ديگري مي شويم و اين راهروي به طول 50 متر و عرض 5 متر را به سمت جلو ادامه مي دهيم. تعدادي از گربه روهاي اين تالار به تالارهاي ديگري متصل مي شوند و مجددا به همين تالار بر مي گردند . در انتهاي اين راهروي عريض يك پله به ارتفاع 6 متر را صعود كرده از كنار قنديلهاي وحشت انگيز سقف عبور مي کنيم و وارد تالاري سربالايي مي شويم . اين تالار به سمت بالا بن بست مي شود و به سمت پايين وارد همان راهرو مي شود . ولي در اينجا يك شكاف وجود دارد كه از اين شكاف وارد يك تالار زيباي آهكي نمكي مي شويم .اين تالار پس از چرخشي ،از طريق يك مسير گمراه كننده به راهروي اصلي برمي گردد . ساعت 5:30 است . به سمت محل فرود برگشته و با گري گري و پروسيك باخ من صعود مي کنيم. وسايل را به دهانه غار آورده و چادر مي زنيم و پس از خوردن غذا به خواب عميقي فرو مي رويم.

صبح ساعت 9 آماده دومين پيمايش مي شويم . فرود رفته و خود را به سنگ انگشتها مي رسانيم. اين بار به سمت راست تالار بزرگ ضيافت حركت كرده و تازه متوجه مي شويم اين غار چقدر عظيم و بزرگ است . سنگهاي بزرگي كه از سقف بر زمين افتاده است ( بر اثر زلزله سال 80) وكف تالار كه صداي پوكي ميدهد هر كدام به نوعي جذاب است . تالار ضيافت تعداد زيادي تالار فرعي در سمت چپ و راست خود دارد . اين تالارها اكثراً به همديگر منتهي مي شوند و يا به گربه رو هايي كه در تعدادي از آنها به دليل تنگ بودن گير مي كرديم و بازگشت با مشكل و صرف انرژي فراوان همراه بود . به هر حال تالار عظيم ضيافت را به سمت جلو ادامه داده و از تالارهاي بزرگي مثل آمفي تئاتر رد مي شويم . اين سالن مانند صندليهاي بيشماري بود كه در كنار هم چيده شده باشند و آماده اجراي يك مراسم ! پس از مدتي حدود 1 ساعت راه رفتن به سمت جلو به يك گربه رو مي رسيم . خود را به زور از ميان اين گربه رو به داخل مي کشانيم. واقعاً صحنه اي را كه ديديم هر كسي بايد خود ببيند و من قادر به توصيف زيبايي آن نيستم . از اين گربه رو وارد تالار عظيم ديگري شديم كه مانند دهان و دم يك اژدها بود . نام اين تالار را كام اژدها مي گذاريم. از راهرويي با طول 15 متر و عرض 1 متر و ارتفاع 2 متر به تالار ضيافت برمي گرديم. در سر راه به تالاري شبيه به يك سوراخ بسيار بزرگ با تزئينات آهكي فوق العاده مي رسيم . راهمان را به سمت مسير فرود ادامه داده و خود را به وسايل مي رسانيم . وسايل را جمع كرده و اين غار را با آرامش فوق العاده خود به حال خود رها مي كنيم . با آقا رضا تماس گرفته و او ما را به شهر آبگرم مي رساند . همچنين او غار ديگري را در نزديكي آبگرم به ما نشان مي دهد كه گفته شده كوهنوردان زنجان 13 ساعت در اين غار جلو رفته اند و با مشكل كمبود اكسيژن مواجه شده اند و برگشته اند . پيمايش اين غار را به برنامه بعدي محول مي كنيم . آقا رضا كه ديگر كلي مخلص او شده ايم لطف كرده و ما را در شهر آبگرم مي گرداند. گشتي زده و با هم ناهار مي خوريم . سپس وسايل خود را به رضا سپرده در آبگرم خستگي غار را از تن خود در آورده و سرحال و شاد به سمت كرج بر مي گرديم .

تالار چاهتالار حجله

در اين غار نه خبري از فركانسهاي مزاحم جامعه بود و نه خبري از تمدن ويرانگر بشر . در اينجا فقط سكوت مطلق بود و گاهي قطره هاي آب از سقف پرواز كرده و در دل حوضچه اي شيرجه مي رفتند . آرامش اين صدا فوق العاده بود . در اينجا فقط آرامشي بود كه خالق توانا در آن دست داشت . در اينجا نه خبري از نامرديهاي روزگار و نه خبري از دروغهاي افراد ، بلكه تنها خبري كه بود پيغام آرامش بود .

تصوير 1- سنگ انگشت ها
تصوير 2- تالار شياطين
تصوير 3- سد سنگي که جلوي آب تشکيل شده
تصوير 4- تالار چاه
تصوير 5- تالار حجله
عکس ها از حميد شفقي و هادي صابري

نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

((صعود به قله سبلان ))
بنام سرچشمه پاکیها
 سرپرستان برنامه : مصطفی شکر آبی ، هادی گل محمدی
اعضای گروه : خانمها صرافی ، کیا ، علیپور و آقایان اسدی ، فروزمند ، شهابی ، فریبرز فتاحی ، بهنام شجاعی ، سعید پور حیدری ، حسن مولائی، هادی احمدی ، سيد صادق علويان و امير عبد الحسينی
پنجشنبه 6 شهریور 1383
ساعت 3 بعدازظهر از مقابل فرهنگسرای خانواده برای صعودی دیگر حرکت می کنیم و این بار سبلان
–*** صفالی یا ناخلی یا لین وار سنین

شهرتین بورؤ یوب بؤتؤن دنیایی ***-

جمعه 7 شهریور 1383
ساعت 5 صبح به اردبیل می رسیم و از آنجا به سمت مشکین شهر می رویم ، 99 کیلومتر به مشکین شهر مانده جادهای در سمت چپ به سمت آبگرم قطور سوئی میرود . در ساعت 9 صبح به آبگرم میرسیم از اینجا به سمت جانپناه شرقی جاده ای خاکی وجود دارد که ما آن را با مینی بوس خود ادامه مسیر می دهیم در اواسط راه از مینی بوس پیاده می شویم و فقط وسایل ضروری را بر می داریم و در واقع با یک کوله حمله راهی مسیر می شویم این بار می خواهیم از مسیر غربی صعود کنیم و از جبهه شرقی بر گردیم . مینی بوس هم به راه خود ادامه می دهد تا به جانپناه شرقی برسد اگر مشکلی نباشد باید هنگام غروب به جانپناه شرقی برسیم ، این مسیر بسیار زیبا تر از شرقی است خصوصا اینکه قله های داغ و هرم هم مشخص خواهد بود، اما تنها مشکلی که دارد این است که اگر برای کسی مشکلی پیش بیا ید یا اینکه از نظر توان جسمی و یا ار تفاع مشکلی رخ دهد باید فرد به همراه یکی از سر پرستان گروه بر گردد و یا اگر مشکلی مهم تر با شد همه تیم برخواهند گشت از آنجا که در جلسات توجیهی با اعضا و جلسه شورای مرکزی کانون تما می مسا یل بررسی شده بود و در انتخاب نفرات هم در پیش برنامه دقت شده بود ، بنا براین طبق برنامه مسیر را از جاده ی خاکی به سمت مسیر غربی در ساعت 10:15 پی می گیریم بعد از حدود 1:20 به مسیر مشخص غربی که پرچم کوبی هم شده است می رسیم مسیر را ادامه می دهیم و با لاخره در ساعت 2 به جانپناه غربی می رسیم بعد از نیم ساعت استراحت و صرف کمی غذا با توجه به مه منطقه و سردی هو ا، بادگیرهای خود را بر تن می کنیم و به راه می افتیم هر چه که ارتفاع می گیریم بر شدت سردی هوا افزوده می شود بعد از نیم ساعت که از جانپناه دور شده ایم به شیبی بسیار تند می رسیم که با توجه به شن اسکی  بودن   آن  سر عت  صعود را  کم   می کند  .  در راه کوهنوردانی را می بینیم که بر   می گردند بعض صعود کرده اند و بعضی هم به صعودی دیگر می اندیشند . در نزدیکی قله با توجه به اینکه تمام شب قبل را  در مینی بوس بوده ایم و استراحت منا سبی نداشته ایم  و  افزایش  ارتفاع  هم  می دهیم  ، کمِي صعود  را مشکل کرده است ولی  کوهنوردی ورزشی است  که با ید خستگی  را  به مبارزه طلبید و شکست داد.... و  سر انجام همگی ساعت 15: 5 بعد از ظهر در  کنار  در یاچه  زیبای  سبلان سرود "  ای  ایران  ای  مرز پر گهر "  را  سر می دهیم و به یاد تما می شهیدان کوهستان یک دقیقه سکوت می کنیم و فاتحه ای  نثارشان  می کنیم . همه محو  در یاچه شده اند ولی زمان زیادی برای یر گشت نداریم طبق برنامه مسیر شر قی را باز می گردیم ،  مسیر به خاطر صعود های سراسری مکرر، بسیار مشخص و  پا کوب است  هوا رو  به تاریکی گذاشته است  که به  جانپناه  شرقی  می رسیم  به دلایلی تصمیم می گیریم که شب  را در قطور سوئی بگذرانیم  بنا براین  با مینی بوس مان به  سمت  قطور  سوئی  میرویم  و  شب را  آنجا  می مانیم  و  صبح فردا با خا طره ای به یاد ماندی از صعودی دیگر راهی تهران می شویم .
در اینجا لازم می بینم از تمامی اعضای گروه  به  خا طر هما هنگی و همکاریشان تشکر نمایم و خصوصا  آقای فرشاد غرة الحمید  که  با اینکه  در برنامه حضور نداشتند اما در هماهنگی های قبل از صعود بسیار موثر  بودند.
به امید روزی که قله های معرفت و انسانیت را با موفقیت صعود نما ییم .
تهیه کننده: هادی گل محمدی

نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

((صعود به قله شهباز))
.:: گزارش پیاده روی تهران – شمال ::.
 بنام زیبای هستی بخش
سرپرست برنامه : مهندس کریمی
اعضای گروه : آقایان سجادی ، محسن کریمی ، جواد اسفندانی ، سید صادق علویان ، علی مغاره ، حسین روشنی ،هادی گل محمدی ، محمد پیر سوارانی و حسن مولایی
     
مسافرت از تهران به شمال از دیر باز انجام می گشته است در دورانی که با تکیه به نیروی بد نی این مسافت پیاده طی می شد انجام چنین کاری زیاد سخت نیست با توجه به این مهم که دیدن مناظر بین راه فکر خستگی را ازسر بیرون می برد . کسانی که یک بار این مسیر را پیموده باشند پیشنهاد پیاده رویی دیگری را در سال آینده بدون شک خواهند پذیرفت.
صبحگاه آخرین روز تیر ماه سال 1383راهی مسیر می شویم. ازشهرستان فشم جاده ای در سمت راست به سمت گرمابدر می رود در انتهای مسیر آسفالته و  شروع جاده خاکی به پاسگاه حفاظت محیط زیست می رسیم که اجازه عبور را با وسیله نقلیه نمی دهد بعد ا ز حدود 1 ساعتی هماهنگی با کسب تکلیف ا ز مقامات با لاتر اجازه داده می شود تا مقداری از جاده خاکی را با مینی بوس ادامه مسیر دهیم . به هر حال در ساعت 9 صبح از مینی بوس پیاده می شویم و ادامه جاده خاکی را که به رودخانه لار منتهی می شود را پی می گیریم بعد از 1/30 به رودخانه لار می رسیم از آن عبور می کنیم ودشت لار را تا پای آسمانکوه می پيماييم(عکس 1) و به سمت آبشا ر سفید آب می رویم بعد از 1 ساعتی به آبشار می رسیم (عکس 2) و با انبوه دوستداران طبیعت روبرو می شویم بعد از کمی استراحت جاده پا یین آ بشار را ادامه می دهیم مسیر کاملا مشخص است.بعد از 3ساعتی کوه پیمایی به گردنه قو می رسیم از اینجا قله زیبای چپکرو خود نمایی می کند و دماوند مثل همیشه استوار و پر غرور با  آن  ابر کلاه گونه معروفش ما را می نگرد . 1 ساعتی بعد به دشت منا سبی جهت چادر زدن می رسیم و شب را آنجامی مانیم .
پنجشنبه اول مرداد 1383
ساعت 8 صبح به سمت روستای یالرود حرکت می کنیم . مسیر آنقدر زیبا ست که اصلا احساس خستگی نمی کنیم آبشار های زیبا درون تنگه های بکری که به علت صعب العبور بودنشان هنوز دست نخورده مانده است روحمان را نوازش می دهد .... بعد از 3 ساعت به یالرود می رسیم(عکس 3 و 4 ) از آنجا با ماشین به سمت بلده و بعد به سمت ابتدای دره ی زرد کمرمی رویم. ( چون مسیر آسفالت است این چند کیلومتر را با ما شین طی می کنیم .) بعد از خرید کمی مواد غذایی از شهرستان بلده ، ابتدای دره ی زرد کمر را پیش می گیریم(عکس 5 ) پس از نیم ساعتی مسیر کمی صعب العبور می شود در مسیر ردپای یک خرس ویک گرگ مشاهده شد که برای خوردن آ ب به کنار رودخانه آمده بودند و این خود موضوعی شد برای سرگرمی گروه با انواع داستانهای تخیلی که نتیجه اش این شد که در صورتی که این حیوانات را ببینیم شام خرس پلو با گوشت گرگ خواهد بود ...... پس از نا هار ادامه مسیر می دهیم و به یک آبشار زیبا می رسیم اما مسیر بن بست است کمی قبل از آبشار راه را پیدا می کنیم راه را با دقت پشت سر می گذاریم ، از کنار یک گوسفند سرا می گذریم بعد از اتمام دره به نقطه ای می رسیم که باید مسیر را انتخاب کنیم دره ای در موقعیت ساعت 2 ودره ای در ساعت 12 ودره ای دیگر در ساعت 9، باید یکی را انتخاب کنیم با قطب نما ونقشه و با مشورت در نهایت مسیر درهای که در موقعیت 270 درجه است را انتخاب می کنیم اما برای اطمینان دو نفر از اعضای گروه به سمت چوپانی که در دور دست است می روند و پس از 15 دقیقه انتخاب مان را صحت می نهند . در انتهای مسیر به یک گوسفند سرای دیگر می رسیم .الان بر روی گردنه تاش ایستاده ایم .از چوپان در مورد مسیر روستای بیمک و هلو پشته می پرسیم مسیر را نشان مان می دهد اما می گوید که مسیر را تا روستای علمده اسفالت کرده اند وبا اینکار گردشگران زیادی در کنار جاده خواهند بود ، بنا بر این تصمیم می گیریم که مسیر خود را به سمت روستای ورازان تغییر دهیم و ا ز آنجا به سمت کجور و سی سنگان برویم ( مسیر سا ل قبل ) با توجه به اینکه 2 ساعت به تاریکی هوا نمانده راه به سمت روستای ورا زان پی می گیریم پس ا ز مدتی به جاده آسفالته بلده –علمده می رسیم . هوا هم ابری ا ست مه زیبا یی هم منطقه را پو شانده است . کمی صبر می کنیم تا مه ا ز بین برود . ا ز عرض جاده می گذریم و شیبها ی کنار جاده را پایین می رویم . به گوسفند سرای دیگری می رسیم شب را آ نجا می مانیم .
جمعه دوم مرداد 1383
شب سردی را پشت سر گذاشته ایم . ساعت 8 صبح پس ا ز گرفتن عکس یادگاری با چوپا نان راهی مسیر می شویم ،مسیر پا کوب شده ای به صورت افقی (شرقی-غربی) ما را به سمت روستای ورازان هدا یت می کند (عکس 6). در روستا جشن عروسی بر پاست ما را هم دعوت می کنند ، در بینشان صمیمیتی خاص موج می زند که در شهری مثل تهران به فراموشی سپرده شده ا ست . از اینجا با یک تراکتور به سمت کجور می رویم . واقعا که تراکتور سواری هم جالب است خصوصا که آوا زهای دسته جمعی هم خوانده شود ...... از کجور به سمت نهر رود بار می رویم در ساعت 2 بعداز ظهر در داخل جنگل به چشمه زلالی می رسیم برای استراحت و صرف ناهار تا ساعت 3:15 آنجا می مانیم ،مسیر در داخل جنگل مشخص است ادامه مسیر می دهیم چند دفعه ای مجبوریم عرض رودخانه کجور را طی کنیم خصوصا اینکه بر اثر بارندگی های اخیر رودخانه کمی طغیان کرده است و مسیر را کمی تغییر داده ا ست. مسیرمان به سمت سی سنگان در بیشتر نقاط در کنار رودخانه است . هر چقدر که می رویم هیچ چشمه ای پیدا نمی کنیم نزدیک غروب است تصمیم می گیریم که باز هم کمی جلوتر برویم شاید مکان مناسبی جهت شب مانی پیدا کنیم ، بالاخره در ساعت 8:30 در حالیکه آفتاب غروب می کند به مکانی قابل قبول می رسیم ، در مکا نی که در صورت طغیان رودخانه مشکلی پیش نیاید. شب آرامی را در کنار شعله های آ تش با صفا وصمیمیت خاصی سپری می کنیم. واقعا که این شبها در خاطر می ماند .....
شنبه سوم مرداد 1383
ساعت 8:30 در درون جنگل های همیشه سبز شما ل به راه می افتیم جاهایی ا ز مسیر با راه قدیمی تهران- شمال در زمان ناصر الدین شاه یکی ا ست مسیری که با سنگهایی سنگ چین شده است ولی هم ا کنون خزه های سبزی بر روی این سنگ های کنارمسیر رویده است(عکس 7 ) بعد ا ز حدود 1 سا عت به مکانی برکه مانند می رسیم که در حدود 5/1 متر عمق دارد و آ ب بسیار زلالی درون ان در جریان ا ست همگی تن خود را با این آ ب شستشو می دهیم ، آ ب سردی ا ست اما سردی آ ن هم یاد گاری می ماند، بعد ا ز 20 دقیقه مسیرمان دیگر کاملا در کنار رود خانه قرا ر دا رد رود خانه هم اخیرا طغیا ن کرده ا ست ،(عکس 8 )طی کردن مسیر را کمی مشکل کرده است بهترین کار است که با همان کفش و لباس از رود خانه عبور کنیم چون دفعات متعددی باید ا ز عرض رود خانه عبور کنیم(عکس 9 ) سرانجام در ساعت 12:30ظهر به روستای تاج ا لدین می رسیم وکمی بعد عرض جاده آ سفالت بابل –نو شهر را عبور می کنیم و به دریا می رسیم (عکس 10) واقعا این دریا رفتن لذت خا صی دا رد و از آنجا با یک نیسان راهی آمل می شویم وسرانجام ساعت 10 شب به تهران می رسیم .

***  چند نکته ضروری  ***

1- از آ نجایی که در بیشتر مسیر به علت عدم آنتن دهی ، تلفن همراه قابل ا ستفاده نمی باشد در صورت امکان ، داشتن یک تلفن ماهواره ای می تواند مفید باشد.
2- همراه داشتن قطب نما و نقشه ی مسیر الزامی ا ست .
3- برای عبور ا ز رودخانه دا شتن صندل و یا دمپایی بسیا ر مفید می باشد.
4- به علت وجود روستاها ی زیادی در مسیر پیشنهاد می شود که تمامی مواد غذایی ا ز تهران تهیه نشود چون با عث سنگینی کوله ها می شود .
5- برای این پیاده روی چهار روزه ، بهترین وزن کوله ، زیر 14 کیلوگرم می باشد .
6- داشتن یک کفش راحت و با زیره مناسب (tracking) بسیار بهتر ومفید تر ا ز کفش های کوهنوردی ا ست.
7- برای شب مانی هایی که در ا طرا ف رود خانه صورت می پذ یرد حتما در بهترین شرایط آب و هوایی منطقه هم، احتمال طغیان رود خانه را منتفی ندا نسته و در جاهایی مناسب ا قدام به شب مانی گردد.
8- بهتر ا ست برای ا ز دست ندادن زمان ا ز قبل با پاسگاه حفاظت محیط زیست گرمابدر هماهنگ کرد .
9-بهترین زمان اجرای این برنامه اواخر خرداد ماه تا اوایل مرداد ماه می باشد .در فصل بهار رودخانه های مسیر بسیار پر آب می باشد و یالهای مسیر پر برف خواهند بود.
تهیه کننده : هادی گل محمدی .

 
 

 

1
2
3
4
5
6
7
8
9

نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

یکی از ویژگیهای جالب  دره لالون وجود چشمه های زیاد با آب فراوان می باشد که مناظربدیع و زیبایی را به وجود آورده اند.

نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

از اوان تا خزر ( جواهر ده )

بخش اول

دریاچه اوان

 

وقتی از مسیر پیش رویت چیزی جز یه گزارش برنامه مبهم مربوط به چهار سال گذشته و یک نقشه پراز اشکال چیزی اطلاع نداشته باشی ؛

وقتی فاصله بین گرفتن تصمیم برای اجرای برنامه و حرکت بیشتر از دوساعت نباشه ؛

وقتی پس از کلی چونه زدن بادوستات نتونی برای اجرای برنامه اونها را مجاب کنی و در نهایت  بیشتر از دو نفر نشوید ؛

وقتی پس از گذشتن از پنج گردنه ،  به آخرین گردنه مسیر می رسی و پشت سرت رو نگاه می کنی و از روی خجالت اشکاتو از دوستت پنهون می کنی ؛

وقتی زیباترین جلوه های حیات را در کوه وجنگل  می بینی ؛

اونوقت به یقین می رسی که باید حادثه ای ناگهان ، دست انسان خوشبختی را بگیرد تا بتوانی اینجور جاها را لمس کنی ، احساس کنی و گم شوی ؛

آری !  برای عاشق،  کوه و جنگل یک حادثه است که ممکن است هرگز پیش نیاید و تا آخر عمر هم متوجه نشوی که چنین چیزهایی ، چنین اوجها و رنگها و پروازهایی هم دردنیا هست.

...

روز اول 12/3/84

   ساعت 1 بعد از ظهر از ترمینال کرج راهی قزوین شدیم. پس از رسیدن به اولین میدان شهر، سوار یک ماشین سواری به مقصد الموت قزوین و روستای اوانک شدیم. جاده ای بس طولانی و پرپیچ و خم که از یک گردنه مرتفع به نام قسطین لار بالاوپایین می رود. در دو راهی روستاهای زرآباد و دیکین باید به سمت دیکین می رفتیم ولی چون راننده مسافر داشت ، سری هم به روستای زرآباد زدیم.

معروفیت  زرآباد به وجود امام زاده علی اصغر ( برادر امام رضا ) و چنار قدیمی و بزرگ آن می باشد که هر سال صبح روز عاشورا و قبل از اذان صبح از یکی از شاخه های آن مایعی قرمز رنگ بصورت اشک سرازیر می شود. امسال من خیلی دوست داشتم که عاشورا اونجا بودم؛ چون یک مقاله تحقیقی در یکی از روزنامه ها راجع به این قضیه خوانده بودم که از جنبه های مختلف علمی ، دینی ، تاریخی به این قضیه پرداخته بود و درستی واعتبار آن غیر قابل تردید است.

حتی راننده ما هم چند بار از نزدیک شاهد این رخداد وشفای چند بیمار نیز بوده است. عکس این چنار در لینک عکسها در پایین صفحه می باشد.

   پس از زیارت امام زاده ،راهی دیکین و اوانک شدیم. پس از  گذشتن از یک سربالایی ، ناگهان منظره ای غیر قابل وصف در پیش رویمان دیدیم. دریاچه اوان با ابهتی بی نظیر همچون نگینی درخشان در پایین دست نمایان بود.

 

 

   به دریاچه رودخانه ای وارد نمی شود  و ظاهرا آب دریاچه از هفت چشمه در کف آن ، تامین می شود. دورتا دور دریاچه را  نیزارهای بلند احاطه کرده اند که همچون دژی مستحکم از دریاچه محافظت می کنند . تنها قسمت کوچکی از ساحل آن قابل دسترسی می باشد که همین مقدار کم برای این جماعت کافیست تا هر بلایی که می خواهند بر سر طبیعت بیاورند .

چادر مان را کناردریاچه  برقرار کردیم . تصمیم گرفتیم قبل از تاریک شدن هوا در مورد مسیر فردایمان تا روستای میچ از اهالی یکسری اطلاعاتی بگیریم .  پس از خوردن ماست تازه گوسفندی که از چوپانها گرفته بودیم و کلی چرند وپرند گفتن با هم دیگه از داخل کیسه خوابها ، به خواب رفتیم . خواب که نه ،کابوس بود  . خداییش وسط اتوبان می خوابیدم راحت تر بودیم. تا صبح ماشین وموتورسوار بود که می اومد و می رفت و بزن برقص و باقی قضایا . بعضی وقتها نگران می شدم نکنه ماشینها چادر ما را نبینند و ما را زیر بگیرند!

 

روز دوم 13/3/84

صبح زود ساعت  4 ازخواب بیدارشدیم و پس از خوردن صبحانه ای مختصر و جمع و جور کردن وسایلمان به سمت بالای ده حرکت کردیم.

   توی ده بر روی پشت بام کاهگلی یکی از خانه ها چند تا سگ گله مشغول استراحت بودند که با دیدن ما شروع به پارس کردن کردند و با دور شدن ماها صدای پارس آنها نیز قطع شد ولی یک کدومشون بود که ول کن نبود و دنبال ما راه افتاده  بود و مدام دمشو بصورت افقی تکون می داد و پارس هم می کرد. من هم که یه ترس ذاتی از سگ دارم ، وحید رو عقب انداختم و خودم جلو حرکت می کردم . وحید می گفت ولش کن ،بهش نگاه نکن ، خودش خسته می شه برمی گرده.

سر یه دو راهی بود که  سگه نشست و دیگه دنبال ما نیامد . خوشحال شدم که دست از سر ما برداشته ولی وقتی با وحید جلوتر رفتیم دیدیم که این جا که اومدیم به اصطلاح اصلا راه نمی ده و اشتباه اومده بودیم ؛ برگشتیم .  ای ناقلا ! مثل اینکه سگه می دونست ما اشتباه رفته ایم و برمی گردیم.

وارد باغهای انگور بالای ده شدیم. سر هر دو راهی ، یه نگاهی به سگه می انداختیم اگه دنبالم هنوز می اومد می فهمیدیم که درست رفته ایم . دیگه حسابی دلمون براش سوخته بود . با این که نون زیادی همراهمون نداشتیم . من تنها نون تافتونی که همراهم داشتم بهش دادم. اونقدر با اشتها می خورد که آدم هوس می کرد یه گازی به نون هم بزند. نگاهش سرشار از قدردانی و تشکر بود.فکر کردیم بعد از این دیگه سگه دنبال ما نمی یاد. اما این ، تازه آغاز ماجرای دوستی ما با این سگ بود.

یه گله گوسفند دورترها مشغول بالا رفتن برای چرای روزانه شان بودند . سگه یک نگاهی به ما می کرد، یه نگاه به گله . حس وظیفه شناسیش بهش می گفت که با گله بالا بره اما از یک طرف بدش نمی اومد با ما همراه بشه. بالاخره اولی رو انتخاب کرد و سمت گله رفت.

یه جاده خاکی بر روی یال وجود دارد که تا  معدن سنگ زیر قله خشچال امتداد پیدا می کند . ما از یک سینه کش کوه بالا رفتیم تا به این جاده رسیدیم . تا قسمتی زیادی از مسیر را در امتداد این جاده بالا رفتیم. چون شیب ملایمی داشت و با توجه به کوله های سنگین ما که هر کدام حداقل 15 کیلویی می شدند راحت تر بود.

پس از یکی دو ساعت وقتی یک پیچ رو رد کردیم ، رفیقمون رو دیدیم که نشسته و منتظر رسیدن ماست. نمی دونید که چه روحیه ای به هر دوی ما ها  داد! دمش گرم!

همراهی سگ با ما تقریبا تا شیبهای برفی زیر قله ادامه پیدا کرد و اونجا بود که دیگه رفیقمون مجبور به برگشت شد ،و دیگه نتونست با ما بیاد. محبت و وفاداری این مخلوق خدا ، واقعا بی نظیر است.

پس از حدود 4 ساعت به یه قسمت مسطح زیرشیب قله ی 4100 متری خشچال رسیدیم . از ابتدا قصد داشتیم قله را صعود کنیم ولی باتوجه به کمی زمان و سنگین زیاد کوله هایمان وشیب پربرف روبرویمان تصمیم گرفتیم که به سمت گردنه زیورچال تراورس کنیم. حدود ساعت 1 بود که بر روی گردنه زیورچال رسیدیم. روبرویمان در شرق قله ی شاه سفید کوه و دره ی دو هزار قرارداشت.درسمت شمال دره ی اشکور دیده می شد . دره  پر آب و حاصلخیز اشکور نظیر طالقان و الموت مجموعه ای روستا را شامل می شود که جنوبی ترین آنها روستای میچ می باشد.

 بر روی برفچال ها خودمان را به پایین و ابتدای یک دهلیز پرشیب برفی رساندیم. از بالا، جای پا روی برفهای این دهلیز دیده می شد و خیالمان را راحت می کرد که این مسیر به پایین حتما راه دارد. وقتی به آنجا رسیدیم من یک لحظه مکث کردم و بادقت به جاپاها نگاه کردم چون خیلی از حد معمول بزرگتر بود و اونوقت بود که از ترس خشکم زد و آروم به وحید گفتم : وحید اینا جای پای خرسه!!

خرس برای اینکه روی برفها سر نخوره ، پنجه هاشو باز کرده بود. به جرات میشد گفت که طول این جا پاها 5/1 وجب یک آدم بزرگ بود. بعضی جاها را خرس روی برف سر خورده بود و از پهنای جای سرخوردنش که به اندازه کنارهم نشستن ما دوتا بود می شد فهمید که چه هیکلی داره!! ترس و اضطراب عجیبی ما رو گرفته بود . تنها وسیله دفاعی ما یک کلنگ کوهنوردی بود ، که اگر قرار بود خرسه به ما حمله کنه،  ما را به همراه همون کلنگ یه جا قورت می داد!!

راه دیگه ای نداشتیم. شیبهای اطراف صخره ای بود که امکان تراورس به ما نمی داد. درضمن کلی هم پایین آمده بودیم که بالارفتنمون انرژی زیادی می خواست. به ناچار روی همون جا پا ها پایین رفتیم . اطراف را چهار چشمی می پاییدیم و هر آن ، خودمان را برای رویارویی با خرس آماده می کردیم. یه رد پای کوچکتر نشان می داد که خرس توله ای نیز دارد. توی اون شرایط ( امن یجیب ... ) راپشت سرهم تکرار می کردم ؛ شاید خنده دار باشه ولی من حس خوبی از اینکه شکار یه خرس توی کوه بشم رو ندارم!!!

بالاخره پایین رسیدیم و خوشبختانه با خرس مواجه نشدیم . هر چند من مطمئنم که اون حتما مارو دیده وخودشو نشان نداده است.

پس از 4ساعت که از گردنه راه افتاده بودیم  به مزارع بالادست ده رسیدیم. منظره ی قله خشچال از این دشت وسیع و حاصلخیز بسیار زیبا و دیدنی است . محلی ها هم مشغول کار بودند و جواب سلام وخسته نباشید ما را هم با گرمی پاسخ می گفتند .

 

 

 

 بعد از گذر از رود خانه خودمان را به روستای میچ رساندیم .در  روستا چیزی حدود 30 خانوار ساکن هستند که به تازگی صاحب برق شده اند. این روستا توسط یه جاده خاکی به روستاهای پایین دست اشکور راه دارد و درنهایت به کلاچای در کنار ساحل دریای خزر می رسد. هرچند که من امیدوارم هیچ وقت این جاده آسفالته نشود تا دست زمین خوارن بی رحم به طبیعت بکر وپاک مانده اینجا نرسد.

 چیزی که در ابتدای ورود به روستا نظرمان را بسیار جلب کرد ، آبشار بی نهایت زیبا و بلندی بود که بصورت چند شاخه  از لابلای سنگها به پایین سرازیر می شد. ساعتی نشستیم و غرق عظمت و زیبایی این آبشار و خالق آن بودیم .

باید به سمت پایین می رفتیم ولی چگونه می شد اینجا را ترک کرد؟ آخرین نگاهها انگار می خواست تا ابد تصویر آنجا را  درذهن ثبت کند.

برروی پشت بام کاهگلی یکی از محلی ها که پراز چمن بود چادر زدیم . کمی با اهالی وبزرگترهای ده صحبت کردیم . اونهاهم با نون داغ محلی و ماست چکیده از ما پذیرایی کردند. بعد  ما به چادر هامون برگشتیم و به یه خواب عمیق وشیرین فرورفتیم.

 

آبشارروستای میچ

 

لینک عکسها:

امامزاده زرآباد و چنار معروف آن که هر ساله قبل از اذان صبح روز عاشورا ، خون گریه می کند.

رفیق من و وحید که همیشه چند قدمی پایین تر ازما راه می رفت!

جای پای خرس بر روی دهلیز برفی !

عکسها از ممد

 


پيام‌هاى ديگران ( 5 شاخه گل سرخ )


 

نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک