ترنم سفر


+ آلاشت

سفرکی به آلاشت-قسمت اول-پنجشنبه:

  برره ای ها

    خیلی سریع از جلسه امتحان اومدم بیرون و رفتم خونه.رودتر از همه ی بچه ها.

 وقتی رسیدم خونه تقریبا وسایل جمع و جور شده بود.یه دوش کوچولو گرفتم و

 برای یه سفر کوچولوی دوروزه آماده شدم.

 وسایل رو جمع کردیم و راه افتادیم.اول خونه عمه ی عزیز و بعد هم حرکت به سمت

 مقصد.حدود دو ساعت تو راه بودیم.جاده خیلی بدی رو گذروندیم با اون پیچ و خم های

 عجیب و غریبش.

 حالا اضافه شده بود رانندگی مهیج شوهرعمه گرامی.من به خاطر درخواست های

 مکرر بچه های عمه کوچیکه رفتم تو ماشین اونا.دیگه ظهر شده بود که رسیدیم به

 این جای دیدنی و سرسبز.

 مهمترین ویژگی آلاشت خنک بودن اونه.خنک که چه عرض کنم بهتره بگم یخ بودنش.

 خیلی حال میده تو اوج گرمای طاقت فرسای تابستون بری یه جایی که مجبور باشی

 از سرما خودتو بپوشونی.

 بچه ها که همون اول رفتن پارک کنار خونه ای که اونجا رفته بودیم.اونجا رو از طریق اداره

 ابوی برای دو روز در اختیار گرفتیم.حصیر رو پهن کردیم رو سکوی طویل تا هم حیاط معلوم

 باشه و هم پارک و طبیعت و ...

 دو سه ساعتی گذشته بود که من و پسرعمه م مامور شدیم برای خرید نان.پس از پرس و

 جو مکان نانوایی آلاشت کشفیده شد و با عادت عجیب آلاشتی ها هم آشنا شدیم.نانوایی

 طوری ساخته شده بود که می بایست از سه پله پایین می رفتیم و از یک محفظه کوچک

 نان را تحویل می گرفتیم.

 اولش زن ها و مردها خیلی متمدنانه دور این مکان نشسته بودند.اما چیزی که برامون جالب

 بود طرز نون گرفتن آلاشتی ها بود.بعد از مدتی که نون از تنور در اومد و در محفظه نانوایی

 باز شد همه ی اهالی چه مرد و چه زن ریختند توی اون گودال موجود و

 تلاش کردن تا نون بگیرن.

 همه هم با هم کلنجار می رفتن که تو نون نگیر و من می گیرم و ...

 من و پسرعمه م هم هاج و واج داشتیم روش نون گرفتن اینارو تماشا می کردیم که به

 شکل زیبایی و به سبک *گور بابای تمدن* به انجام رسید.

 نون در طی دو مرحله و علیرغم سختی های فراوان اخذ گردید.

 اولین غافلگیری مربوط شد به غروب پنجشنبه.هوا خوب بود و همه چیز خیلی آروم پیش

 می رفت تا اینکه یه دفعه هوا خراب شد و بارش باران و تگرگ و... آغاز شد.یه چیز

 تو مایه های توفان.

  نوشته شده توسط مسافر

نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ از الموت به دوهزار

  صعود به قله سيالان محمد قدمعلي: در گستره ی طولاني البرز از شمال آذربايجان تا شرق سمنان ،ارتفاعات بسياري افزون بر چهار هزار متر است; اما صعود به هيچ يك حس تكرار صعود ديگري را تداعي نمي‌كند. از جمله ی اين ارتفاعات زيبا در البرز غربي قله ی چهار هزار و 131 متري سيالان واقع در شمال الموت قزوين و جنوب تنكابن است.

صعود به سيالان از جنوب و فرود از آن از شمال تجربه ی زيباي دوگانه ی ناحيه ی كوهستاني سرد و خشك الموت و كوهپايه‌‌هاي كاملا مرطوب و جنگلي شمالي تنكابن را توامان دارد. مسير 80 كيلومتري جاده ی كوهستاني قزوين به الموت آغاز زيبايي‌هاي اين برنامه است.

جاده‌اي پرپيچ و خم كه تا روستاي «قسطين لار» اوج مي‌گيرد و از آن‌جا تا رجايي دشت و كرانه ی رودخانه ی شاهرود سرازير مي‌شود. پس از عبور از پل رودخانه مجددا جاده تا انتها به سمت بالا شيب مي‌گيرد.

در سراسر حاشيه ی جاده ی الموت غير از نقاط اوج آن ف تك‌درخت‌هاي زيبايي كه تاب كم آبي تپه‌هاي بلند را آورده‌اند به چشم مي‌خورد.

پس از عبور حدود 80 كيلومتر جاده ی آسفالت، به معلم كلايه مي‌رسيم كه روستايي است بسان شهري كوچك با امكاناتي چون بانك و پمپ‌بنزين و نيز قهوه‌خانه‌اي كه براي يك استراحت كوتاه و رفع خستگي راه پنج ساعته از تهران تا آن‌جا بسيار مناسب است.

براي رسيدن به روستاي «هنيز» چاره‌اي جز كرايه ی يك اتومبيل شاسي بلند، جيپ يا وانت نيسان،نيست كه ساعتي‌را هم بايد در آن سپري كنيم تا جاده ی بسيار باريك و نيز خاكي آخر آن به اتمام برسد و روستاي دور افتاده ی هنيز نمايان شود. روستايي كه به نظر مي‌رسد در اغلب روزهاي زمستان ارتباطش با مركز دهستان قطع مي‌شود. از روستا تا قله اگر حمل بار را بر عهده ی استرهاي محلي بگذاريم حدود شش ساعت كوهپيمايي خواهيم داشت. چند چشمه ی جوشان و پرآب مسير را در بر گرفته است و پناهگاهي در حاشيه ی يال آخر و مجاور يكي از همين چشمه‌ها (كه مكان بسيار ضروري و مناسبي براي صعودهاي زمستاني است) وجود دارد. هر چه قدر صعود تابستاني سيالان دل‌انگيز و آسوده است، صعود زمستاني آن به جهت برف و كولاك‌هاي سنگين، صعودي فني و خطرناك است.

وقتي به بالاي يال نهايي مي‌رسيم، درست در غرب قله قرار داريم كه بايد به سوي قله حركت كنيم و تقريبا با دور زدن قله آن را از شرق صعود مي‌كنيم. براي فرود به سمت شمال هم مجددا بايد به ابتداي همان يال نهايي بازگرديم و سوي شمال فرود آييم.

اندكي كه از بلندي يال به سوي پايين سرازير مي‌شويم به يخچال دايمي مي‌رسيم كه در روزهاي پاياني شهريور هم هنوز برف‌هاي سياه شده‌اي را در خود جاي داده‌اند و اندكي پايين‌تر، به سياه‌چادرهاي چوپانان صحراگرد مي‌رسيم كه محل مناسبي براي اتراق شبانه و نوشيدن شير تازهء گوسفندي است. دارو و كنسرو سبزيجات هديهء مناسبي براي آن‌هاست. تا ميانه‌هاي صبح روز بعد هم هنوز جلوه‌اي از جنگل‌هاي شمال ظاهر نشده كه ميان مه شديدي مسير پاكوب شده سوي پايين مي‌رويم. در آستانهء ظهر و با افزايش دماي هوا و فروكش كردن مه غليظ ناگهان جنگل و سبزي بسيار زيباي شمالي نمايان مي‌شود.
مسير فرود بسيار طولاني‌تر از مسير صعود به نظر مي‌رسد. هم به جهت فشاري كه به زانوها مي‌آيد، هم اين‌كه واقعا مسير طولاني‌تري را بايد طي كنيم تا به آبادي برسيم.

پيش از رسيدن به آبادي ييلاقي عسل محله به دشت بسيار زيباي درياسر مي‌رسيم كه تركيبي از جغرافياي كوهستاني و مرطوب كرانه‌اي است. دشتي سبز و زيبا كه اوايل فصل تابستان مملو از گل‌هاي زرد مي‌شود و محل مناسبي براي چراي فصلي احشام دامداران است و هر كدام از آن‌ها كلبهء كوچك چوبي اي براي گذران تابستان خود در اين منطقه ساخته‌اند.پس از پياده‌روي يك‌ساعته در اين دشت به روستاي ييلاقي عسل محله مي‌رسيم كه بسيار متفاوت با روستاي هنيز در آن سوي كوه است. هرچه آن‌جا دور افتاده و عاري از امكانات مدرن و حتي داروي ساده‌اي چون آسپرين است، اين سوي كوه مملو است از ويلاهاي ييلاقي بسيار كه در هر كدام اتومبيل نسبتائ گراني پارك شده و ديگر رنگ و بوي روستايي خود را از دست داده است.از اين روستا تا رسيدن به جادهء آسفالت، حدود سه ساعت پياده‌روي داريم كه طي آن با اتومبيل كم‌تر از نيم ساعت زمان مي‌برد. از آن‌جا هم تا شهر تنكابن حدود نيم ساعت ديگر راه است. كل اين منطقه با روستاهاي بسيار در امتداد درهء دو هزار تنكابن قرار گرفته كه خود منطقه‌اي زيبا براي اتراق و شب‌ماني است و پس از آن سفر تمام مي‌شود و تنها خاطره و تجربه ی يك صعود رويايي را با خود خواهيم داشت.

نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۱٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ وروشت

وروشت







چند روز پيش داشتم به آجي کوچيکه مي‌گفتم ما خيلي از کارهايمان را با تحسين ديگران انجام مي‌دهيم نه براي دل خودمان و امروز وقتي داشتم کتاب "50 راه براي ساده‌کردن زندگي" را مي‌خواندم دقيقا همين جمله را ديدم و اينکه ورزش مي کنيم با پشتوانه تحسين ديگران، کار مي کنيم ... و به همين‌گونه است که دايم دلمان براي خود خودمان تنگ است. برنامه ورورشت از پارسال که از اجو منظره‌اش را ديده‌بودم در ذهنم بود و نهم تير ماه فرصتي دست داد تا به‌همراهي بهترين دوستان زندگي‌مان روستاي زيباي هريجان را ببينيم و منطقه حفاظت‌شده البرز مرکزي را و قله زيباي ورورشت را. ساعت نه صبح همه منتظر محمد بوديم که با نيم‌ساعت تاخير راه افتاديم و محمد به جبران تاخيرش به همه هندوانه و زردآلو دادو ابتداي جاده چالوس، از کرج به ترافيک سنگيني خورديم و اين چنين شد که ساعت دو ظهر رسيديم به جاده خاکي هريجان که دقيقا بعد از سياه‌بيشه در سمت راست، چپ رودخانه واقع شده است. از همان ساعات مه شروع شد و ما که از گرما و آلودگي تهران فرار کرده بوديم کلي ذوق‌زده شده بوديم . مسير خاکي روستا به نظرمان خطرناک آمد و ترجيح داديم کوله‌ها را به‌پشت بياندازيم و تا روستا برويم. چه‌اندازه من دلم شورمست - روستايمان – را خواست و هواي مه‌آلودش را و جنگل‌هاي پرپشتش را. روستاي هريجان شنيده بودم خيلي گاو دارد اما اين همه را در هيچ روستايي نديده بودم. ساعت سه و بيست رسيديم به منبع آبي که در انتهاي روستا قرار دارد و عملا بالاسرروستاست. محمد هندوانه‌اي را تا اين بالا حمل کرده بود که بعد از ناهار حسابي چسبيد. در ارتفاع دوهزار هستيم. مسير پر از گل است و مهين خرگوشي را هنگام بالا آمدن ديده بود. براي صعود به قله وروشت بايد از سازمان محيط زيست مجوز گرفت، چون جزو مناطق حفاظت‌شده است. مسير تا گوسفندسرا پاکوب است و چوپان‌ها و رمه‌داران تا آخر مرداد در گوسفندسرا هستندو‌ ساعت هفت بود که از صداي پارس سگ‌ها متوجه شديم نزديک گوسفند‌سراييم. چوپان‌ها وسط دشت خدا، با سنگ و برگ کلبه‌اي ساخته‌اند که داخلش ديگي بزرگ روي آتش بود و پر از شير و من هم که براي محصولات محلي حسابي نديد بديدم، فورا ليوانم را از توکيف‌کمري درآوردم و گفتم ميشه لطفا به من شير بدين و چه‌قدر دلپذير بود. بيرون دونفر مشغول جداسازي کره و دوغ در تنه درختي بود که قبلا نمونه‌اش را در جنگل‌هاي شورمست ديده بودم. چند تا از پسرها با اشتياق خواستند که به‌جاي آنها کار کنند، اما گفتند که شماها توانايي اين‌کار را نداريد، خراب مي‌کنيد. باهاشون صحبت کرديم که ازشون دوغ بخريم، گفتند دوغ و شير که فروشي نيست، ياد زنجان افتادم و جاليز هندوانه‌اي که صاحبش را هرکاري کرديم از ما پول هندوانه‌ها را نگرفت. بعد از اينکه جداسازي کره و دوغ انجام شد، بطري‌هايمان را برديم و همه را پر از دوغ کرديم و مازاد آنرا هم ريختند دور که واقعا حيف بود.اطرافمان پر از شقايق است و مه‌گرفته، بهشت خدا هم جاي فرح‌بخشي‌ست. چادر‌ها را برپا کرديم و من و مريم که پرستار است کلي نشستيم در چادرصحبت کرديم ، سوالاتي که مدت‌هاي مديد در ذهنم بود و مريم بسيار خوب مرا راهنمايي نمود. گياهان اطراف بيشتر از نوع تلخه‌بيان و شيرين‌بيان و شاه‌تره و بومادران هستند. صبح جمعه ساعت 4:30 بيدار شديم و شش نشده راه افتاديم. مسير را با قطب‌نما و GPS پيش مي‌رويم چون راهنما نداريم، مه هر لحظه غليظ‌تر مي‌شود و حس هاي ما لطيف‌تر، آنقدر مناظر زيباست که نمي‌دانم از چي عکس بياندازم. در ارتفاع 3500 استراحت مي‌کنيم و بسيار خوشحاليم که تکنولوژي چه‌گونه به کمک‌مان آمده که با اين مه غليظ ، مسير قله را گم نکرده‌ايم. در اين ارتفاع چايي کوهي و گل‌هايي زردرنگ از خانواده چايي کوهي فراوان است و ديگر شقايق‌ها ديده نمي شوند و چه‌آسان مي‌توان با کمک گا‌ها و روييدني‌هاي منطقه، ارتفاع مسير را تشخيص داد. نزديک قله ديگر خاک خاليست و نقابي برفي و سمت ديگر دشت سرسبز و سمتي که ما از آن صعود کرديم پر از مه است و تنها قله زيباي آزادکوه سر بيرون آورده است. بعد از پانزده دقيقه‌اي استراحت برمي‌گرديم و به‌کمک قطب‌نما و ديگر ابزار تکنولوژيک که فرشيد مهربان امانت داده بود، دقيقا از دره‌اي سردرمي آوريم که صبح از آن کشيده بوديم بالا. ناهار مي‌خوريم و چادرها را جمع مي کنيم و خوشحالم که بعد از مدت‌ها يک چهارهزاري را صعود کردم، هرچند ياشار دايم به‌من مي‌گويد پير شدي و ديگر انرژي جواني را نداري، اما حالا حالاها به‌نظر قصد پيرشدن ندارم. برگشتن ديگر مه تبديل به باران شده بود و مسيري که به‌سختي مي‌شد دو متر جلوتر را ديد،‌ وقتي به جاده چالوس رسيديم خيس خالي شده بوديم و وقتي رسيديم تهران هواي باراني را دو سه روزي براي تهراني ها به ارمغان آورديم
نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۱٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ مسافر

دم غروب، ميان حضور خسته اشيا

نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد

و روي ميز، هياهوي چند ميوه نوبر

به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود.

وبوي باغچه را، باد، روي فرش فراغت

نثار حاشيه صاف زندگي ميكرد.

و مثل بادبزن، ذهن، سطح روشن گل را

گرفته بود به دست

و باد ميزد خودرا.

مسافر از اتوبوس

پياده شد:

(( چه آسمان تميزي!))

و امتداد خيابان غربت اورابرد

***

غروب بود.

صداي هوش گياهان به گوش مي آمد.

مسافر آمده بود.

و روي صندلي راحتي، كنار چمن

نشسته بود:

(( دلم گرفته،

دلم عجيب گرفته است.

تمام راه به يك چيز فكر ميكردم

و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد.

خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.

چه دره هاي عجيبي!

و اسب، يادت هست،

سپيد بود

و مثل واژه پاكي، سكوت سبز چمن زار را چرا مي كرد.

و بعد، غريب رنگين قريه هاي سر راه.

و بعد، تونل ها.

دلم گرفته،

دلم عجيب گرفته است.

وهيچ چيز،

نه اين دقايق خوشبو،‌كه روي شاخه نارنج مي شود

خاموش،

نه اين صداقت حرفي، كه در سكوت ميان دو برگ اين

گل شب بوست،

نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف

نمي رهاند.

و فكر مي كنم

كه اين ترنم موزون حزن تا ابد

شنيده خواهد شد. ))

***

نگه مرد مسافر به روي ميز افتاد:

(( چه سيب هاي قشنگي!

حيات نشئه تنهايي است. ))

و ميزبان پرسيد:

قشنگ يعني چه؟

- قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال

و عشق، تنها عشق

را به گرمي يك سيب مي كند مانوس.

و عشق، تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد،

مرا رساند به امكان يك پرنده شدن

- و نوشداروي اندوه؟

- صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش.

***

و حال، شب شده بود.

چراغ روشن بود.

و چاي مي خوردند.

***

- چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي.

- چقدر هم تنها!

- خيال مي كنم

دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.

- دچار يعني

عاشق

- و فكر كن كه چه تنهاست

اگر كه ماهي كوچك، دچارآبي درياي بيكران باشد.

- چه فكر نازك غمناكي!

- و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است.

و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست

- خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند

و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.

- نه، وصل ممكن نيست،

هميشه فاصله اي هست.

اگر چه منحني آب بالش خوبي است

براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر،

هميشه فاصله اي هست.

دچار بايد بود

و گرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف

حرام خواهد شد.

و عشق

سفر به روشني اهتزار خلوت اشياست.

و عشق

صداي فاصله هاست.

صداي فاصله هايي كه

- غرق ابهامند.

- نه،

صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند

و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر.

هميشه عاشق در دست ترد ثانيه هاست.

و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز.

و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند.

و او و ثانيه ها بهترين كتاب جهان را

به آب مي بخشند.

و خوب مي دانند.

كه هيچ ماهي هرگز

هزار و يك گره رودخانه را نگشود.

و نيمه شبها. با زورق قديمي اشراق

در آب هاي هدايت رونه مي گردند

و تا تجلي اعجاب پيش مي رانند.

- هواي حرف تو آدم را

عبور مي دهد از كوچه باغ هاي حكايات

و در عروق چنين لحن

چه خون تاره محزوني!

حياط روشن بود

و باد مي آمد

و خون شب جريان داشت در سكوت دو مرد.

***

(( اتاق خلوت پاكي است.

براي فكر، چه ابعاد ساده اي دارد!

دلم عجيب گرفته است.

خيال خواب ندارم.

كنار پنجره رفت

و روي صندلي نرم پارچه اي

نشست: (( هنوز در سفرم.

خيال مي كنم

در آب هاي جهان قايقي است

و من - مسافر قايق - هزاران سال است

سرود زنده دريانوردي هاي كهن را

به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم

و پيش مي رانم

مرا پيش مي رانم

مرا سفر به كجا بردي؟

كجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند

و بند كفش به انگشت هاي نرم فراغت

گشوده خواهد شد؟

كجاست جاي رسيدن، و پهن كردن يك فرش

و بي خيال نشستن

و گوش دادن به

صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور؟

***

و در كدام بهار

درنگ خواهي كرد

و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟

***

شراب بايد خورد

و در جواني يك سايه راه بايد رفت،

همين.

***

كجاست سمت حيات؟

حيات، غفلت رنگين يك دقيقه « حوا » ست.

نگاه مي كردي:

ميان گاو و چمن ذهن باد در جريان بود.

***

به يادگاري شاتوت روي پوست فصل

نگاه مي كردي،

حضور سبز قبايي ميان شبدرها

خراش صورت احساس را مرمت كرد.

***

ببين، هميشه خراشي است روي صورت احساس.

هميشه چيزي، انگار هوشياري خواب،

اثر گذاشته بود:

(( به يادگار نوشتم خطي ز دلتنگي. ))

***

شراب را بدهيد.

شتاب بايد كرد:

من از سياحت در يك حماسه مي آيم

و مثل آب

تمام قصه سهراب و نوشدارو را

روانم.

***

سفر مرا به در باغ چند سالگي ام برد

وايستادم تا

دلم قرار بگيرد،

صداي پرپري آمد

و در كه باز شد

من از هجوم حقيقت به خاك افتادم.

***

و بار ديگر، در زير آسمان « مزامير »،

در آن سفر كه لب رودخانه « بابل »

به هوش امدم،

نواي بربط خاموش بود

و خوب گوش كه دادم، صداي گريه مي آمد

و چند بربط بي تاب

به شاخه هاي تربيد تاب مي خوردند.

***

و در مسير سفر راهبان پاك مسيحي

به سمت پرده خاموش « ارمياي نبي »

اشاره مي كردند.

و من بلند بلند

« كتاب جامعه  » مي خواندم.

و چند زارع لبناني

كه زير سدر كهن سالي

نشسته بودند

مركبان درختان خويش را در ذهن

شماره مي كردند.

***

كنار راه سفر كودكان كور عراقي

به خط « لوح حمورابي »

نگاه مي كردند.

و در مسير سفر روزنامه هاي جهان را

مرور مي كردم.

***

سفر پر از سيلان بود

و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر

گرفته بود و سياه

و بوي روغن مي داد.

و روي خاك سفر شيشه هاي خالي مشروب.

شيارهاي  غريزه، و سايه هاي مجال

كنار هم بودند.

ميان راه سفر، از ساري مسلولين

صداي سرفه مي آمد.

زنان فاحشه در آسمان آبي شهر

شيار روشن « جت » ها را

نگاه مي كردند

و كودكان پي پرپر چه ها روان بودند.

سپورهاي خيابان سرود مي خواندند

و شاعران بزرگ

به برگهاي مهاجر نماز مي بردند.

و راه دور سفر، از ميان آدم و آهن

به سمت جوهر پنهان زندگي مي رفت،

به غربت تر يك جوي آب مي پيوست؟،

به برق ساكت يك فلس،

به آشنايي يك لحن،

به بيكراني يك رنگ.

***

سفر مرا به زمين هاي استوايي برد.

و زير سايه آن « بانيان » سبز تنومند

عبارتي كه به ييلاق ذهن وارد شد:

وسيع باش، و تنها، و سر به زير، و سخت.

***

من از مصاحبت آفتاب مي آيم،

كجاست سايه؟

ولي هنوز قدم گيج انشعاب بهار است

و بوي چيدن از دست باد ميآيد

و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج

به حال بيهوشي است.

در اين كشاكش رنگين، كسي چه مي داند

كه سنگ عزلت من در كدام نقطه فصل است.

هنوز جنگل، ابعاد بي شمار خودش را

نمي شناسد.

هنوز برگ

سوار حرف اول باد است.

هنوز انسان چيزي به آب مي گويد

و در ضمير چمن جوي يك مجادله جاري است

و در مدار درخت

طنين بال كبوتر، حضور مبهم رفتار آدمي زاد است.

***

صداي همهمه مي آيد.

و من مخاطب تنهاي بادهاي جهانم.

و رودهاي جهان رمز پاك محو شدن را

به من مي آموزند،

فقط به من.

و من مفسر گنجشك هاي دره گنگم

و گوشواره عرفان نشان تبت را

براي گوش بي آذين دختران بنارس

كنار جاده « سرنات » شرح داده ام.

به دوش من بگذار اي سرود صبح « ودا » ها

تمام وزن طراوت را

كه من

دچار گرمي گفتارم.

و اي تمام درختان زيت خاك فلسطين

و فور سايه خود را به من خطاب كنيد.

به اين مسافر تنها، كه از سياحت اطراف « طور» مي آيد

و از حرارت « تكليم » در تب و تاب است.

***

ولي مكالمه، يك روز، محو خواهد شد

ز شاهراه هوا را

شكوه شاه پرك هاي انتشار حواس

سپيده خواهد كرد.

براي اين غم موزون چه شعرها كه سرودند!

***

ولي هنوز كسي ايستاده زير درخت.

ولي هنوز سواري است پشت باره شهر

كه وزن خواب خوش فتح قادسيه

به دوش پلك تر اوست.

هنوز شيهه اسبان بي شكيب مغول ها

بلند مي شود از خلوت مزارع يونجه.

هنوز تاجر يزدي، كنار « جاده ادويه »

به بوي امتعه هند مي رود از هوش.

و در كرانه « هامون »، هنوز مي شنوي:

- بدي تمام زمين را فرا گرفت.

- هزار سال گذشت،

- صدي آب تني كردني به گوش نيامد

و عكس پيكر دوشيزه اي در آب نيفتاد.

***

و نيمه راه سفر، روي ساحل « جمنا »

نشسته بودم

و عكس « تاج محل » را در آب

نگاه مي كردم:

دوام مرمري لحظه هاي اكسيري

و پيشرفتگي حجم زندگي در مرگ.

ببين، دو بال بزرگ

به سمت حاشيه روح آب، در سفرند.

جرقه هاي عجيبي است در مجاورت دست.

بيا، و ظلمت ادراك را چاغان كن

كه يك اشاره بس است:

حيات ضربه آرامي است

به تخته سنگ « مگار »

***

و در مسير سفر مرغ هاي « باغ نشاط »

غبار تجربه را از نگاه من شستند،

به من سلامت يك سرو را نشان دادند.

و من عبادت احساس را،

به پاس روشني حال،

كنار « تال » نشستم، و گرم زمزمه كردم.

عبور بايد كرد

و هم نورد افق هاي دور بايد شد

و گاه در رگ يك حرف خيمه بايد زد.

عبور بايد كرد

و گاه از سر يك شاخه توت بايد خورد.

***

من از كنار تغزل عبور مي كردم

و موسم بركت بود

و زير پاي من ارقام شن لگد مي شد.

زني شنيد،

كنار پنجره آمد، نگاه كرد به فصل

در ابتداي خودش بود

و دست بدوي او شبنم دقايق را

به نرمي از تن احساس مرگ بر مي چيد.

من ايستادم .

و آفتاب تعزل بلند بود

و من مواظب تبخير خوابها بودم

و ضربه هاي گياهي عجيب را به تن ذهن

شماره مي كردم:

خيال مي كرديم

بدون حاشيه هستيم.

خيال مي كرديم

ميان متن اساطيري تشنج ريباس

شناوريم

و چند ثانيه غفلت، حضور هستي ماست.

***

در ابتداي خطير گياه ها بوديم

كه چشم زن به من افتاد:

صداي پاي تو آمد، خيال كردم باد

عبور مي كند از روي پرده هاي قديمي.

صداي پاي ترا در حوالي اشيا

شنيده بودم.

- كجاست جشن خطوط؟

- نگاه كن به تموج، به انتشار تن من،

- من از كدام طرف مي رسم به سطح بزرگ؟

- و امتداد مرا تا مساحت تر ليوان

پر از سطوح عطش كن.

- كجا حيات به اندازه شكستن يك ظرف

دقيق خواهد شد

و راز رشد پنيرك را

حرارت دهن اسب ذوب خواهد كرد؟

و در تراكم زيباي دست ها، يك روز،

صداي چيدن يك خوشه را به گوش شنيديم.

- و در كدام زمين بود

كه روي هيچ نشستيم

و در حرارت يك سيب دست و رو شستيم؟

- جرقه هاي محال از وجود برمي خاست.

- كجا هراس تماشا لطيف خواهد شد

و ناپديدتر از راه يك پرونده به مرگ؟

- و در مكالمه جسم ها مسير سپيدار

چقدر روشن بود!

- كدام راه مرا مي برد به باغ فواصل؟

***

عبور بايد كرد.

صداي باد مي آيد،عبور بايد كرد.

و من مسافرم، اي بادهاي همواره!

مرا به وسعت تشكيل برگ ها ببريد.

مرا به كودكي شور آب ها برسانيد.

و كفش هاي مرا تا تكامل تن انگور

پر از تحرك زيبايي خضوع كنيد.

دقيقه هاي مرا تا كبوتران مكرر

در آسمان سپيد غريزه اوج دهيد.

و اتفاق وجود مرا كنار درخت

بدل كنيد به يك ارتباط گمشده پاك.

و در تنفس تنهايي

دريچه هاي شعور مرا بهم بزنيد.

روان كنيدم دنبال بادبادك آن روز

مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد.

حضور « هيچ » ملايم را

به من نشان بدهيد. ))

                                                                          « سهراب بابل، بهار 1345 »

نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک