ترنم سفر


+ مست و هشیار

محتسب، مستـــــی به ره،دیـــــد و گریبانــش گرفــــــت

مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست

گفــت: مستـــی، زان سبـب افتـان و خیــــزان مـی روی

گفــت: جـــــــرم راه رفتـــن نیســت، ره همــوار نیســت

گفــت: مـی بـایــــد تــــو را تا خانــه‌ی قاضــــی بــــــرم

گفــت: رو صبــــح آی، قاضـــی نیمه‌شــب بیـدار نیست

گفــت: نزدیـک است والـــی را ســـرای، آنجا شویـــــم

گفــت: والــــی از کجــا در خانـــــه‌ی خمــــار نیســـــت

گفــت: تا داروغــــــه را گوئیـــــــم، در مسجـــد بخــواب

گفــت: مسجـــــد خوابــــگاه مـــــردم بـــدکــار نیســت

گفــت: دینــــاری بــــــده پنهــــان و خـــــود را وارهـــــان

گفــت: کــار شـــــــــرع، کـــار درهــــــــم و دینـار نیست

گفــت: از بهــر غرامــــــــــت، جامــــه‌ات بیــرون کنــــــم

گفــت: پوسیده است، جـــز نقشی ز پــود و تــار نیست

گفــت: آگـــه نیستــــی کـــــز ســـر در افتــادت کـــــلاه

گفــت: در ســـر عقـل بایـــــــد، بی کلاهــی عار نیست

گفــت: مــــی بسیار خـــوردی، زان چنیـن بیخـود شدی

گفــت: ای بیهوده‌گـــــــو، حـــرف کـــم و بسیار نیســت

گفــت: بایـــد حــــد زنــــد هشیـــار مــردم، مســت را

گفــت: هوشیاری بیــار، اینجا کســی هشیار نیست

                                  شعر:خانم پروین اعتصامی                                                          

................................................................................................................................

نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢۸
comment نظرات () لینک

+ ایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــران

فردوسی بزرگ و بی همتای ایران زمین، در ستایش خاک پدری و مادری اش،ایران بزرگ و جاوید،اینگونه می سراید:

سیاوش منم نه از پریزادگان                  از ایرانم از شهر آزادگان

 که ایران بهشت است یا بوستان          همی بوی مشک آید از بوستان

 سپندارمذ پاسبان تو ( ایران ) باد          ز خرداد روشن روان تو باد

 ندانی که ایران نشست من است        جهان سر به زیر دست من است

هنر نزد ایرانیان است و بس                  ندادند شیر ژیان را به کس

 همه یکدلانند و یزدان شناس               به نیکی ندارند از بد هراس

 دریغ است که ایران ویران شود             کنام شیران و پلنگان شود

همه جای جنگی سواران بدی             نشستن گه شهریاران بدی

 چو ایران نباشد تن من مباد                بر این بوم و بر زنده یک تن مباد

همه روی یکسر به جنگ آوریم             جهان بر بد اندیش تنگ آوریم

 ز بهر بر و بوم و پیوند خویش                زن و کودک وخرد و فرزند خویش

همه سر به تن کشتن دهیم               از آن به که کشور به دشمن دهیم

نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٤
تگ ها: فردوسی
comment نظرات () لینک

+ پائیز

نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٥
تگ ها: پائیز
comment نظرات () لینک

+ نیایش

 

 

 

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی


تو را با لهجه گل های نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام روییده با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی
نمی دانم چرا، شاید خطا کردم
و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا، تا کی، برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آن که می دانم تو هرگز نام مرا با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای توام
برگرد
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت پنجره آرام و زیبا گفت
تو هم در پاسخ این بی وفایی بگو در راه عشق و انتخاب او خطا کردم
من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید
میان انتظاری که بدون و پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا؟ شاید به رسم عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٥
تگ ها: نیایش
comment نظرات () لینک

+  

 

خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل این سقوط ناگذیر
آسمان بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سربه راه، بیدهای سربه زیر
ای نظاره شگفت ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ای هنوز بی نظیر
آیه آیه ات صریح سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف پشت میله ها رها
این منم در این طرف پشت میله ها اسیر
دست خسته مرا مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر

قیصر امین پور

 

نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٥
comment نظرات () لینک