ترنم سفر


+ نوای دل

نه مرادم نه مریدم

 

نه پیامم نه کلامم

نه سلامم نه علیکم

نه سپیدم نه سیاهم

نه چنانم که تو گویی

نه چنینم که تو خوانی

و نه آنگونه که گفتند و شنیدی

نه سمانم نه زمینم

نه به زنجیر کسی بسته ام و برده دینم

نه سرابم

نه برای دل تنهایی تو جام شرابم

نه گرفتار و اسیرم

نه حقیرم

نه فرستاده پیرم

نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم

نه جهنم نه بهشتم

چنین است سرشتم

این سخن را من از امروز نه گفتم نه نوشتم

بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...

گر به این نقطه رسیدی

به تو سربسته و در پرده بگویم

تا کسی نشنود این راز گهربار جهان را

آنچه گفتند و سرودند ... تو آنی !

خود تو جان جهانی

گر نهانی و عیانی

تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی

تو ندانی که خود آن نقطه عشقی

تو خود اسرار نهانی

تو خود باغ بهشتی

تو به خود آمده از فلسفه چون و چرایی

به تو سوگند

که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی

نه که جزنی

نه که چون آب در اندام سبونی

"تو خود اویی به خود آی"

تا در خانه متروکه هر کس ننشینی

و به جز روشنی شعشعه پرتو خود هیچ نبینی

و گل وصل بچینی ...

نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/۳٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک