ترنم سفر

كوهنوردي - گردشگري- سفر

ایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــران

فردوسی بزرگ و بی همتای ایران زمین، در ستایش خاک پدری و مادری اش،ایران بزرگ و جاوید،اینگونه می سراید:

سیاوش منم نه از پریزادگان                  از ایرانم از شهر آزادگان

 که ایران بهشت است یا بوستان          همی بوی مشک آید از بوستان

 سپندارمذ پاسبان تو ( ایران ) باد          ز خرداد روشن روان تو باد

 ندانی که ایران نشست من است        جهان سر به زیر دست من است

هنر نزد ایرانیان است و بس                  ندادند شیر ژیان را به کس

 همه یکدلانند و یزدان شناس               به نیکی ندارند از بد هراس

 دریغ است که ایران ویران شود             کنام شیران و پلنگان شود

همه جای جنگی سواران بدی             نشستن گه شهریاران بدی

 چو ایران نباشد تن من مباد                بر این بوم و بر زنده یک تن مباد

همه روی یکسر به جنگ آوریم             جهان بر بد اندیش تنگ آوریم

 ز بهر بر و بوم و پیوند خویش                زن و کودک وخرد و فرزند خویش

همه سر به تن کشتن دهیم               از آن به که کشور به دشمن دهیم

  
نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٤
تگ ها : فردوسی

پائیز

  
نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٥
تگ ها : پائیز

نیایش

 

 

 

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی


تو را با لهجه گل های نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام روییده با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی
نمی دانم چرا، شاید خطا کردم
و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا، تا کی، برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آن که می دانم تو هرگز نام مرا با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای توام
برگرد
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت پنجره آرام و زیبا گفت
تو هم در پاسخ این بی وفایی بگو در راه عشق و انتخاب او خطا کردم
من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید
میان انتظاری که بدون و پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا؟ شاید به رسم عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

  
نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٥
تگ ها : نیایش

 

 

خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل این سقوط ناگذیر
آسمان بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سربه راه، بیدهای سربه زیر
ای نظاره شگفت ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ای هنوز بی نظیر
آیه آیه ات صریح سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف پشت میله ها رها
این منم در این طرف پشت میله ها اسیر
دست خسته مرا مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر

قیصر امین پور

 

  
نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٥

مراسم عروسی به روایت تصویر ( تصاویر زیبا از مهدی دهقان)

در میان کوه های سر به آسمان کشیده لرستان ، عشایر بختیاری در حوالی الیگودرز و ازنا زندگی می کنند و زندگی روایتی دیگر دارد. تا آنگاه که مجلس عروسی به پا شود و سرور جشن و پایکوبی ، سوارکاری و تیر اندازی نیز بتوانند به عنوان رسوم کهن این مردمان عرض اندام کنند . اما این بدان معنا نیست که عادتهای شهر نشینی در جمع این مردمان رسوخ نکند.
 

  
نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٠
تگ ها : لرستان ، ازنا ، زلقی

زیر پای ناز و کهار

جمعه مصادف با روز ولادت هشتمین اختر تابناک ولایت

یک روز پاییز ( آبانماه ) توی کوچه باغ های کوهپایه کلون و لیلستان زیر نم نم بارون زده درختا ها ، بوی  زیبای پیچیده برگهای گردو ، صدای شرشر آب توی جویبارکنار امامزداه مه آخر وقت روز اونجا

صدای دخترکم که با  همبازی کنار امامزده  ، آرامش و هوای تازه دور از شهر  همه همه سعی می کردند روز خاطرانگیز برای ماباشند .

زیر نم نم بارون  زیر درختان گردو ، دنبال گردو گشتن و سیب های پای دختر جمع کردن ، آلبالو و آلو وحشی ، زالزالک خوردن  با دوستان قدیمی و صمیمی  و همبازی دنبال هم کردن و خاطرات جوانی تعریف کردن  و یاد سفر کرده ها به یاد آوردن و آه  ..... چه روزی بود .

الان که این می نویسم کنار پنجره و کمی خستگی دیروز دارم در دستم لیوان چای داغ  در محل کارم هستم .

 

  
نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٩
تگ ها : ناز ، کهار ، کلوان ، لیلستان

دیر زمانی

گوش به فرمان ندای درون خویشم ! پیش می روم
دیر زمانی است که مانده ام! با وسوسه سکون نشستن کنار آمده ام
جرات می کنم برای وداع! ترک می کنم تمام آشناییها را
 
هر نام هر منظره، در قلبم زنده می ماند
ردی از خود باقی می گذارد! از هر کدام نقشی بر گرفته ام
 
می خواهم در جاده بمانم
ستارة خویش را پی بگیرم، در شروعی تازه
زنده گی، رهایی است
  
نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٦
تگ ها : زمان

تبریز

 

امروز در این فکر بودم که بتوانم کمی از زیباهای سفر تبریز برای دوستان مجازی بگویم سفری بود تکراری که  برای دیدن اقوام ، بارها و بارها این شهر را  دیده بودم ولی این سری انگار همه چیز همخوانی و همنوازی خاصی داشت .

تبریز پر از شور و شوق بود بازارهای پر رونق و مردمانش پر از حرارت از دیروز از تمام اقوام ایران به این شهر آمده بودند در این میان تنها چیزی که برایم تعجب بود گفتار فارسی بیشتر از قبل رواج داشت اقوام ایرانی کرد ، فارس ، لر ، ترکمن ، عرب ، خراسانی ، تاجیک و افغانی با آذری زبان ها چنان فارسی صحبت می کردند و آنان در پاسخ با لهجه شیرینی فارسی  میگفتند در این میان  دیدن مه رویان تبریز در کنار زیباهای شهر محیط خنک و آرام و با صفا با مردمان خونگرم و خودجوش ، خوردنی های بسیار لذیذ و شیرینی ها و حلوی های همچون عسل کام هر ایرانی و فارسی زبان را لذت می بخشید و لذتش را به یادگار می گذاشت .

عمارت ائل گلی ، مقبره شعرا ، عمارت شهرداری با ساعت قدیمی اش ، خانه مشروط با مسجمه ستار خان و توپ هایش ، رونق بازارهای لبنیات ، کفش و ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳۱
تگ ها : تبریز

جشن سده

نوشته و تصاویر زیبا از آقای امین آزاد
پنچ شنبه در اوج کار صفحه بندی با یکی از دوستام رفتم جشن سده برای عکاسی برام جالب بود

وقتی داشتیم می رفتیم یک حالت عجیب داشتم البته بیشتر یک حالت کنجکاوی گنگ بود چون تا حالا وارد چنین جمعی نشده بودم

حسش شاید مثل رفتن به معبد هندوها بود وارد شدیم جمعیت زیادی در یکی از دبیرستان های متعلق به این اقلیت جمع شده بودن به سختی و به زور خودمو از لابلای جمعیت به جلو رسوندم بچه ها داشتن سرود می خوندن سرودها یی درباره سرافرازی قوم ایرانی

بعدش یک مجری رو سن رفت و گفت ماها سفیران حفظ تمدن ایران باستان هستیم

و پس از اون گروهی از کودکان خردسال اومدن رو سن و شروع به رقص کردن ملت هم با شادی عجیبی دست می زدن انگار از یک زندان بیرون اومدن


جالب بود در این زمان وقتی داشتم عکس می گرفتم

دیدم انگار تنها عکاسی هستم که اونم داره برای دل خودش عکس میگره عکاس های خبری ایران که انگار دچار خود سانسوری شدید هستند هیچ عکسی نمی گرفتم از صدا سیما هم گروه های خارجیش اومده بودن و تنها گروه شبکه داخلی گروه در شهر بود انگار چیزی که پخشش برای مردم خارج ایران نشانه آزاد بودن مردم ایرانه پخشش در داخل ایران مردمو دچار سستی می کنه و حرامه

دقیقا یاد سیستم خبر رسانی کشورهای بلوک شرق افتادم در جهت خط دادن به سیر فکری انبوه جامعه

جایی که تنها تک صدا حق انتشار داره

اما باور کنید من که رفتم اونجا زرتشی نشدم حتی به اعتقادم در زمینه پیشرفته بودن دین اسلام البته دین واقعی اسلام که آزادی نوع بشرو قبول داره راسخ تر شدم و در همین حال افتخار کردم ایرانی ها در سه هزار سال قبل دینی داشتن که طرفدار یکتاپرستی بوده و پندا، گفتار و رفتار نیکو تبلیغ می کرده دین ساده ای که خیلی با طبیعت و محیط پیرامونی خودش دوست بوده

با اینکه به اعتقاد و آزادی دینی همه اعتقاد دارم اما به نظرم دین اسلام دین کامل تریه

اما می دونید یک چیزی منو آزار داد اونجا وقتی که تو چشم هم وطن های زرتشتیم نگاه می کردم انگار یک حس غم عجیب بهم منتقل می شد

اونا امکاناتشون کم بود با اینکه پرچم دار تمدن ایران بودن مجبور بودن مراسم خودشونو در یک دبیرستان با امکانات کم جشن بگیرن از یک طرف دیگه هم بحثی درونی داخلم شکل گرفته بود انگار یکی داخلم می گفت بیچاره این بچه های معصوم چرا زرتشتین در آخر بد بخت می شن .... و یک طرف دیگه داخلم می گفت تو مگه خدا هستی خدا خودش می دونه چه میدونی شاید اینا چون بنده بهتری هستن می رن بهشت و تو بری جهنم

مراسم رقص که تموم شد البته بچه ها می رقصیدن

چون به دلیل قوانین حاکم بزرگ ها در مجامع عمومی حق رقص ،جشن و پایکوبیو ندارن


در ادامه با کمال تعجب دیدم مراسم باستانی با مظاهر مدرن مخلوط شده بله گیتار و بعدشم یک تئاتر با رقص های غربی انگار داشت نشون می داد شکافی که بین نسل ها ایجاد شده داره هر روز بیشتر میشه شایدم این گروهم مثل ژاپنی ها دارن فرهنگ خارجیو با فرهنگ داخلیشون تلفیق می کنند

شدتت حرارت اولش خیلی زیاد بود جوری که یکی از دوستان به شوخی گ/span>


در ادامه چند جوان سه پسر و دو دختر رفتن روی صحنه مردی که مثلا فکر کنم شبیه شاهان ساسانی بود

با خواندن دعایی مبنی بر پایندگی ایران و در ضمن دعا برای اتحاد و سربلندی مردم ایران در هر آینی که هستن آتش را روشن کرد اینجا ناخدا گاه یاد منشور حقوق بشر کوروش افتادم

زرتشیان معتقدند جشن سده زادروزه آتش هست جشن سده هم به همراه مهرگان یلدا نوروز جزو جشن های بزرگ ایرانیان بوده

جالبه برخلاف عقیده عموم زرتشیان آتش پرست نیستند بلکه آتشو محترم می دونن

مثلا مثل ما مسلمون ها که برای نان و خاک حرمت قائلیم

بگذریم بعشدم دف زنان آتشو بردن

و هیزم های بزرگیو روشن کردن

شدتت حرارت اولش خیلی زیاد بود جوری که یکی از دوستان به شوخی گفت بابا اینا دارن خودشونو برای جهنم آماده می کنند

در ادامه هم بعد که شدتت آتش کم شد مرد ها و زن ها دستشونو به هم دادن و شروع کردن به عکس گرفتن و سرود خوندن حتی در این زمان می تونستین قیافه مردها و زن ها با لباس محلو ببینید

 

در این جمعیت افراد بسیار زیبایی هم بودن مثلا یک جوان بلند قد خوش تیپ با ریش های بلند و لباس محلی ایرانی بود که دور آتیش می چرخید اون می گفت یک آریایی اصیل مونده و برای همین این قدو قیافرو داره

 


جشن که داشت تموم می شد من به موبدها نگاه می کردم که الان قیافه مهربون و معصومی دارن اما آیا این قیافه در زمان اواخر ساسانی هم همین طور بوده


اون موقع که سیاست ایرانی هارو موبدان دیکته می کردن طوری که مردم از دین زده شدن و امپراطوری ساسانی هم به همین خاطر و به دلیل دل زدگی مردم به تدریج رو به زوال رفت و ایران توسط مسلمانان فتح شد

 

نگاه به چند عکس دیگر در اینجا

  
نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۸

لیلستان- پل خواب

 

روستای لیلستان واقع در 42 کیلومتری جاده چالوس بعد از پل خواب  قرار دارد .با تابلوی زرد رنگ روستای سیرا واردمسیر روستاهای همجوار روستا لیلستان هستند می شویم در این روستای که با وجود مقبره مقدس امام زاده هارون و هاشم وجاذبه های تفریحی ، سیاحتی و زیارتی  شده است زیبایی رود های جاری و صدای پای آب  که در سرتاسر این روستا طنین انداز است در هرکجا ازروستا یا روستاهای اطراف قرار داشته باشید صدای آرامش بخش  آب ، روح را به رویاهایت می برد و قدم زدن در کوچه و باغهای پر از درختان سپیدار و گردو و در کنار جویباران درختان گیلاس و آلبالو و آلوچه وحشی ، مردمانی بسیار خونگرم و مهربان ، خوردن آش رشته  نذری در کنار امامزاده  ، درخت گردوی پیری در کنار امامزاده سالهاست همدم مردمانیست در کنار امامزاده برای دعا کردن ، آرامیدن ، برای شاد بودن  ، برای دیدن غم از دست دادن عزیزان شریک خاطر%Dl">12.    %لستان شده است 

 

هوای خنک توی این فصل گرما ( تیرماه)   و بوی طراوت  درختان و گیاهان  ادم رو یاد   شیطونی دوران کودکی در کوچه باغها  میندازه . اصلا معلوم  کی می ری تو  رو یا ، کی شروع میشه و کی می خواد تموم شه. آدم هوس می کنه شیطونی کنه. بره توی این جویبار و آبشار های که از آب چمشه ساران و و آب شدن برف کوهستان هاست خودشو خیس کنه .  صورتشو بشوره. از توی جویبار ها  آب رد بشه.. از زیر آبشاره ها . تا خیس خیس بشه. ولی  آب خیلی سرده ....

موقعیت جغرافیایی :

42 کیلومتری جاده چالوس

از شمال به روستای آیگان ( شهر اجتماعی)

از شرق به کوه هورس دار

از غرب به روستای کلوان (شهر مردان آهنین)

از جنوب به چاکی  تخته*

ختم می شود.

 

*چاکی تخته نام کوهی مجاور روستا می باشد که به نام محله بالای روستا یعنی چاک می باشد.

 

اماکن دیدنی :

1.   امامزاده هاشم وهارون

2.   زیارت پی

3.   درختان کهنسال

4.   ارتفاعات چالی

5.   چشمه سر

6.   چشمه بابا موسی

7.   تپه غدیر

8.   تپه امین آقا

9.   چشمه 

10.                     جوی آسیاب

11.                     بهمن آواز

12.                     تران

13.                     حرین و ... 

 

مشاغل اهلی :

1.   کشاورزی

2.   دامداری

3.   نجاری

4.   بنایی

5.   مرغداری

6.   پیمانکاری

7.   معدن و ...

 

روستاهای مجاور:

1.کلوان و آیگان که معرفی شدند

2.کلها (شهرچشمه سار )

3.اویزر(قطب جنوب )**

4.سیرا

5.ورزن(شهر شوخ طبع ها)

6.نشترود(شهرباکلاسها )

**در این روستا مخصوصا در فصل زمستان تعداد ساعات آفتابی در روز به 2 ساعت هم نمی رسد اما پایه شنی بودن آن باعث می شود برف کمتری در آن باقی بماند.

 قسمتی از اطلاعات کپی برداری شده  از مهدی مرادی  از وبلاگ  http://www.leylestoon.blogf.COM

 

  
نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٧
تگ ها : لیلستان

قلعه رودخان

حتما" شما هم با منطقه و طبیعت زیبای قلعه رودخان آشنایی دارید و جزء افرادی هستید که حداقل یکبار به آنجا رفته و کلی منظره زیبا دیده اید

 

ما هم یکی از این افراد بودیم( منظور من و دوستان )ولی شانس ما یه جورایی از شانس شما هم بهتر بود و هم بدتر....

قسمتی از راه

مسافرت ما مثل همیشه شروع شد ... قرار توی پارکینگ بیهقی و آنهم ساعت ۹ صبح روز جمعه ۱۹ مرداد ۸۶ ،مقصد رشت...دوستان شامل خانمها فرشته و سمانه و آقایان رضا و مجتبی به علاوه من.ساعت ۶ عصر به رشت رسیدیم و ا ز آنجا با مینی بوسهای ماسوله به فومن رفتیم...و بعد از آن با سواریهای قلعه به منطقه رسیدیم .

از همان ابتدای مسیر با مناظر زیبای مزارع ب�A9سایی که قصد توقف چند ساعته را دارند...ما با تأ خیر زیاد حول و حوش ساعت ۶ رسیدیم و سریع به دنبال محلی برای چادر زدن بودیم که کمی �8ری بود و لی هرچه به سمت قلعه پیش می رفتیم هوا گرفته تر می شد ...هوای خوبی بود...

از خود فومن تا پای قلعه ۲۵ کیلومتر است که تمام طول جاده آسفالت است و چند روستای کوچک کنار جاده ای وجود دارد که در انتهای این جاده بن بست محوطه ای برای پیک نیک و پارک ماشینها وجود دارد که در وسط میدان درخت بزرگی وجود دارد که دیدنی است وقتی کنار این در خت میایستی احساس کوچکی به آدم دست می دهد.

دور تا دور این میدانک! چند کافه و آلاچیق چوبی کوچک و بزرگ قرار دارد که برای خوردن چایی و کبابی و ...مناسب است،البته برای کسایی که قصد توقف چند ساعته را دارند...ما با تأ خیر زیاد حول و حوش ساعت ۶ رسیدیم و سریع به دنبال محلی برای چادر زدن بودیم که کمی بالاتر از میدان و ابتدای راه دست ساز قلعه چادر ها را زده و سریع آتشی بپا کردیم و شام خود را در کنار آتش خوردیم . ماهم مثل خیلی از هم وطنان خودمان که دوست دارند بعد از غذا کنار سفره نشسته و گپی بزنند همین کار را کردیم ولی مدتی نگذشته بود که یکی از آقایان نگهبان آنجا توصیه کرد که برای شب مونی زیر چراغها کمی پایین تر چادر بزنیم ...پیشنهاد خوبی بود ولی با آمدن باران شدید آنهم موقع جمع کردن وسایل و چادر ها حالمان حسابی گرفته شد ... حالا ببار و کی نبار ... پایینتر، از زمین خاکی خبری نبود و باید روی محلی که با سیمان برای زدن چادر درست کرده بودنداتراق می کردیم... باران هم به قدری زیاد بود که وقت گشتن نداشتیم. ناچارا"اولین جایی که دیدیم را انتخاب کردیم و زیر باران چادر ها را علم کردیم . کاملا" خیس شده بودیم...و ای کاش خیسی به همین جا ختم می شد ولی نشد ...

کلبه چوپانها

آسمان تا صبح همین طور بر حال ما می باریدو برای ضروری ترین کارها هم نمی شد رفت بیرون...هرچند خوابیدن زیر باران و صدایی که به چادر ها می خورد به آدم احساس آرامش میداد و لی صدای این بارون فردا صبح در آمد...

پل چوبی بین راه

ما دو تا چادر داشتیم یکی دوپوش و یکی معمولی... صبح وقتی همسایه اومد و بیدارمون کرد از دیدن قیافه و وضعیت چادر آنها هم خنده ام گرفت و هم مونده بودم که چه کار کنیم با این وضعیت! ماجرا از این قرار بود که به خاطر بارندگی دیشب که تا صبح ادامه داشت و سکوهایی سیمانی پر از چاله چوله که آب در آن جمع میشد و همچنین عالی بودن چادرها تمام  زار و زندگی بچه ها شده بود آب ... نمدار هم نه کاملا" خیس که قطره قطره آب از لباسها و فوم و وسایل می چکید.وضعیت ما بهتر بود فقط نصف چادر ما خیس شده بود آنهم بخاطر چند سوراخ کوچک در زیره چادر که تا آن موقع از وجود آنها بی اطلاع بودیم...بچه ها تا صبح نتونسته بودند بخوابند...بعد از گرفتن آب اضافی از چادر و وسایل و جمع کردن آنها با کمک یکی از اهالی که در نزدیکی ما دکه ای داشت و آتیشی که به راه انداخت تونستیم کمی خودمان را خشک کنیم . بعد از خوردن چایی دودی کنار آتیشی به سمت قلعه حرکت کردیم . راه دست ساز با کف سیمانی که با سنگهای کوچک رنگارنگ حالت پاگیر شده بود و با آمدن باران خیس و براق شده بود در زمینه سبز بوته ها و درختان منظره خوبی داشت.

راه پله ای خیس...

تمام مسیر سنگ فرش و پله ای بود طبق روایت تعداد پله ها بین ۱۵۰۰ تا ۲۰۰۰ تا است( من که نشمردم  پای اونی که گفته... )به هر حال مسیر رسیدن به قلعه آنهم زیر باران به یاد ماندنی است منظره ای فوق العاده زیبا در طول مسیر خواهید دید ...البته در جاهایی از مسیر ،بیشتر در ابتدای آن، گاه گداری با  رودخانه هم مسیر می شوید و یا از روی آن با پلی چوبی عبور می کنید. دوتا کلبه چوبی هم می بینید که متعلق به چوپانان منطقه است که ساختی زیبا دارد.

رودخانه سفید...

وقتی از نزدیکی رودخانه عبور میکنید حواستان به زیر پایتان باشد،چراکه ممکن است با یک قدم اشتباه مبارکتان! یک خرچنگ کوچک نارنجی رنگ رودخانه ای را از ادامه زندگی در این منطقه زیبا محروم کنید

خرچنگ کوچولو

رسیدن به قلعه با دیدن مناظر جالب و زیبای آن حواس شما را از وقت و زمان سپری شده دور میکند، ولی زمان نرمال برای رسیدن به خود قلعه ( بدون همراه داشتن بچه ای )بین یک ساعت تا یک ساعت و ربع طول میکشد. اما زیبایی اصلی در بالای مسیر و خود قلعه است .

 اینهم درخت و ریشه اش...

منظره ای دیگر...

ما بعد از گشتی در قلعه و کمی استراحت به سمت پایین حرکت کرده و کنار دکه آقا مراد جمع شدیم، باز هم از مهمان نوازی او لذت برده و با کمک ایشان در گرفتن ماشین به سمت فومن راهی شدیم و از انجا به سمت رشت و بعد هم تهران ...توی اتوبوس که نشستیم هنوز هم لباسهایمان نم داشت ... 

قلعه و مه...

واقعا" تماشایی است و هنوز هم میتوانید دقت و زیرکی سازند‌هء آنرا درک کنید .

مختصری در مورد قلعه رودخان:

 قلعه رودخان در فاصله ۲۵ کیلومتری از فومن قرار دارد که راه رسیدن به آن از خود فومن و سواری های آن است با کرایه دربستی ۴۰۰۰ تومان. در بین راه از روستاهایی همچون :روستای گشت،کردمحله ،گشت رودخان ،سیاه کش و... عبور میکنید .در پای قلعه مکانهایی برای چادر و دکه هایی برای تهیه خوردنی و نوشیدنی وجود دارد که چند تا از این آلاچیقها به شکل رستوران و کافه است.فضای مناسب و کافی برای پارک ماشینها وجود دارد درضمن پارکبان و نگهبان هم دارد . دارای سرویس بهداشتی هم هست !!!!! البته اتاق و خانه هم برای اجاره وجود دارد که کمی پایین تر از انتهای مسیر وجود دارند.

خود قلعه...

وزیر نشین قلعه

اما در باره خود قلعه:

ساخت قلعه به دوره ساسانیان برمی گرددکه بعد از این دوره به علت وقایع و رویدادها تخریب شده اما مجددا"در قرن پنجم و ششم هجری در زمان سلجوقیان تجدید بنا شده و به همین دلیل این قلعه را جزء قلاع اسمعیلیه می دانند.ارتفاع قله بین ۶۶۵ تا ۷۱۵ متر است و در سمت راست قلعه رودی به نام رودخان جاری است که جهت حرکت آن از جنوب به شمال است.بنای قلعه از دو قسمت اصلی تشکیل شده که شامل شاه نشین و قور خانه است که کاملا" از هم جدا بوده و در دو سمت حیاط مرکزی قراردارند. یک آب انبار هم دارد و چیزی حدود ۴۰ برجک نگهبانی در دور تا دور قلعه وجود دارد با پنجره هایی به اطراف . در  دیواره این دیوارها سوراخهایی کوچک با شیب تند به سمت پایین دره قرار دارد که محل انداختن تیر به سمت دشمن یا ریختن مواد گوناگون است به سر آنها...بیچاره ها.....مساحت قلعه ۶/۲ هکتار است و ۱۵۰۰ متر هم دیوار دارد. از نامهای قدیم آن می شود به سکسار و قلعه حسامی اشاره کرد.                                          

مسیر پیاده روی چیزی حول و حوش ۲کیلومتر است البته با شیب زیاد..

بنای قلعه در حال حاضر به غیر از ایام تعطیل در حال مرمت و بازسازی است که این کار توسط میراث فرهنگی انجام می شود .

یک نکته مهم برای شما علاقمندان : در هوای بارانی یا اتاق بگیرید یا توی چادر بمانید ولی خیس شوید....

اینهم آقا مراد مهمان نواز

نمایی از میدان پای قلعه

 

  
نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٩
تگ ها : قلعه رودخان

یوش و بلده

هفته گذشته به بلده رفته بودم ییلاقی از توابع نور. منطقه ای کوهستانی و خوش آب و هوا با قدمتی طولانی.

 

بلده در پنجاه کیلومتری از جاده هزار واقع شده اما از جاده کندوان هم راه داره. بگذارین از اول توضیح بدم.

 

 برای رفتن به بلده میتونید از دوراه به اون برسین : یکی هراز یکی ، هم کندوان . اگر از هراز برید حدودا" سی کیلومتر مونده به آمل ، سمت چپ به یک دو راهی میرسین به نام دوآب که با پلی آهنی و بزرگ شروع میشه با چند تا تابلوی مختلف که یکی از اونها فاصله تا روستای یوش رو نشون میده . جاده آن آسفالته و کوهستانی است و به طور خاص دارای آداب رانندگی مخصوص به خود هست . یکی از این آداب اینه که  چون مسیر کم تردده ، رانندگان محلی عادت دارن از وسط جاده حرکت کنن !

در ابتدای مسیر، کارخانه استخراج سنگ نمیدونم چی وجود داره که کامیونها حتی توی شب هم در رفت و آمدن. جاده پر پیچ و خم و به غیر از اوایل جاده، از علائم راهنمایی و خط کشی خبری نیست . باید با احتیاط کامل و سرعت کم رانندگی کنین تا بتونین به سلامت به بلده برسین ...

تا بلده همش سربالایی است و برای یک تازه وارد یکساعتی طول میکشه تا به بلده برسه اما اگر محلی باشه نیم ساعت!؟

 

 

در بین راه یک پل خشتی قدیمی وجود داره که قسمتهاییش بازسازی شده (عکس بالا ) چند تایی روستا در بین راه هست و چند تایی هم با جاده ای فرعی به اون وصل میشه، مثل تاکر و ولاشد و دویلاد و زردکمر.با خوانواری کم که عده ای هم برای گذروندن تابستون از تهران و مازندران به اوجا میان .

خود بلده حالت مرکزیت داره و از همه مهمتره . بانک و پاسگاه و بیمارستان و حتی دو تا اتوبوس ( ترمینال شرق ) برای تهران و مینی بوس برای آمل داره.

 

نمونه ای از خونه های قدیمی

 

تا چند سال پیش که زیاد هم دور نیست بافت خانه های بلده و کوچه های آن کاملا" روستایی و گلی بوده خونه هایی به رنگ کاهگل و پشت بومهایی که هر سال با بوم غلطون اونو برای زمستون و برف آماده میکردن و به غیر از جاده اصلی که از وسط روستا میگذشته و ماشین رو بوده تمام مسیرهای ده به حالت کوچه باغی و تنگ و خاکی بوده ، ولی با آمدن زلزله ای که خرابی خاصی هم به بار نداشته به بهانه مرمت خانه ها از دولت وام گرفتن و جای اون خونه های گلی قدیمی خونه های سیمانی و سقف شیربانی درست کردن تا دیگه مثل سابق مجبور به برف پارو کردن سقفها نباشن... این راحتی ها به قیمت از ریخت افتادن یک روستای ییلاقی شده که بناهای سیمانی و بلوکی جای خونه های با صفای گلی رو گرفته و چیزی که اونو زشت کرده قرار گرفتن یک خانه دوطبقه آپارتمانی است در کنار یک خونه گلی قدیمی. واین روند همچنان هم ادامه داره . از اونجایی که من از قدیم با بافت اون آشنا بودم و بافت قدیمی اونرو دیدم و حتی توش زندگی کردم ،قبول این تغییرات برام سخته ... دیگه از اون ردیف مغازه های قدیمی که کرکره اونها چند تا تخته بود و قفل اونها قفلهای قدیمی دست ساز، خبری نیست و این آخر جنایته...

بگذریم دلم گرفت...چند تا عکس از بلده و اطراف اون...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حالامیرسیم به یوش...

 

خانه نیما - یوش

 

در فاصله شش کیلومتری از بلده روستای یوش قرار داره که زادگاه نیما یوشیج است، پدر شعر نو . برای رفتن به اونجا بعد از گذشتن از بلده به سمت غرب ،به روستای یوش میرسین و خونه نیما داخل روستا قرار داره .خونه ای بزرگ و اربابی که جدیدا" اداره میراث تغییرات اساسی در اون داده . وقتی وارد خونه میشی دیگه از اون بنای چوبی و آلاچیق مانند سر قبر نیما خبری نیست و سه تا قبر در کمال سادگی در کف حیات قرار دارن . قبر اول متعلق به مرحوم طاهباز است که تحقیقات و جمع آوری آثار نیما رو انجام داده ،قبر وسطی خود نیماست و قبر آخری متعلق به خواهر نیماست.

 

 

آسمان آبی خانه نیما

 

 

کمی به نمای خانه دست کشیدن و اونو تمییز کردن و اونطوری که مسئول اونجا میگفت قراره که خونه نیما رو به موزه تبدیل کنن . چند تا عکس هم از نیما و خانواده اون و موارد مربوط به اون دیده میشه که %1 ج�لبه.

 

گوشه ای از سقف و اورسی و دیوار... خانه نیما

 

 

شومینه ای و عکسی از نیما...

 

 

مردم این منطقه خیلی غیرتی و حساسن و توصیه میکنم بدون اجازه از کسی عکس یا فیلم نگیرین چون ممکنه عواقب بدی برای شما داشته باشه.

 

نمای بیرونی خانه نیما

 

اگر همین جاده رو به سمت غرب ادامه بدین ،با عبور از چند تا روستا و کیف کردن از منظره، به دوراهی پل زنگوله، در جاده کندوان میرسین که کسایی که به قله آزاد کوه رفته باشن میدونن چی میگم .

راستی یک قلعه هم در خود بلده وجود داره که به بنام قلعه پولاد مشهوره ولی مثل بقیه آثار باستانی ما بجز چند تا دیوار خراب از اون چیزی باقی نمونده و به علت حفاری های مجاز و غیر مجاز تمام قلعه چاله چاله است و تازه نمیتونی به راحتی از اون بازدید کنی چون ممکنه به جرم گنج یابی دستگیرت کنن. فقط نقل قولها و داستانهای شفاهی از تاریخچه اون باقی مونده که اونهم به زودی از یادها خواهد رفت...

 

از بلده جاده ای هست که به شمال وصل میشه ،به علمده . مسیری است که به تنهایی برنامه زیبایی است در قسمتی از راه نرسیده به گردنه سیو سنگ (سنگ سیاه ) جایی وجود داره که اگر بایستی و خوب گوش کنی بخاطر وجود سکوت بی حدش می تونی صدای نفسهاتو بشنوی ،با منظره ای از روستای بلده در کف دره . میتونم سکوت اونجارو با سکوت در تالار ته غار مقایسه کنم . من اسمشو گذاشتم پیچ سکوت. میگین نه... خودتون برید به حرف من میرسین .

بعد از گردنه کم کم مسیر سراشیبی شروع میشه و شما ارتفاع کم میکنین . به روستا هایی میرسین که اسمهای قشنگی هم دارن مثل هلی پشته و به  لت به سر خنه میرسین ( خونه هایی که سقف اونها فقط با تیکه هایی از چوب که به شکل تخته های تقریبا" با اندازه پنجاه در پانزده سانتی بریده شده اند، اونهم بدون هیچ پیچ و میخی رو هم قرار گرفتن ) و از مه هم باید بگذرین . هرچه پایین تر برید سرسبزی شمال رو می بینین و در نزدیکیهای علمده که جاده از حالت کوهستانی خودش خارج میشه کافه ها و دکه ها و رستورانها شروع میشن که آماده پذیرایی از شمان. در اینجا جاده کدیر به اون وصل میشه .همون جاده ای که در ادامه برنامه کندلوس و کجور و کدیر از اون سر در آورده بودیم . این جاده در امتداد مسیر مال روی قدیمی است که برای رفتن به ییلاقات بلده از شمال به آن استفاده می کردن . در گذشته برای رسیدن به بلده از نور یا همون سولده سابق ،میبایست با قاطر و اسب سه روز این مسیر رو می رفتن و کل تابستون وحتی اوایل پاییز رو اونجا می موندن و برای برگشت همین مسیر رو طی می کردن . از جاهایی که شب رو می موندن آب پری  که آبشاری هم داشت بود که الان کاملا"خشک شده .  خوش به حالشون...

این رو هم اضافه کنم که روستای بلده توی دره واقع شده که از وسط این دره رودخونه ای رد میشه که روستا رو از زمینهای کشاورزی که اغلب باغ میوه مثل سیب و گلابی و گیلاس است و زمینهایی هم که برای علوفه زمستون دامه و زیر کشت شبدر و یونجه هست و به نام یورو معروف است ،جدا میکنه . اگر توی روستا باشی منظره ای که می بینی زمینهای یورو است و اگر در یورو بایستی نمایی از روستا رو می بینی .

تا دلتون هم بخواد توی این منطقه امامزاده وجود داره .

این مختصری بود از بلده و اطراف اون .

امیدوارم وقتی رفتین و اونجا رو دیدین به حرفها و تعریفهای من می رسین و بهم دستت درد نکنه میگین.

 

 

  
نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٩
تگ ها : یوش ، بلده

منطقه سیاهکل و دیلمان...رشت

 

 

 سلام دوستان

این هم گزارشی از برنامه سیاهکل و دیلمان که رفتم

توضیحات رو سعی کردم زیر هر عکس براتون بذارم

خوش باشید

نانوایی بین راه قزوین رشت

نون سنتی

اینهم از بازار روز روستای سنگر

حالا این ابزار توی بازار روز و بین سبزی و میوه چی کار می کرد ...من نمی دونم

عکسی از کاروانسرای در حال ویرانی به نام تی تی

پل رسیدن به کاروانسرا

چند تایی عکس از منطقه

هوا بارونی و با مه سنگین بود

برای شب مونی روبروی آبشار لونک جای خوبی بود که با دادن پنج هزار تومن یکی از اون آلاچیق هاشو کرایه کردیم...فقط کف و سقف... و این برای در امان بودن از باران پاییزی نعمتی بود...این هم اتاق کوچک ُ مربوط بود به سازمان میراث فرهنگی ...البته توی این موقع سال کسی اونجا نبود

اینهم آبشار لونک

دیلمان از جاده بالای گردنه

با عبور از این گردنه از اون هوای ابری و بارونی به یه هوای آفتابی رسیدیم و دیگه از جنگل هم خبری نبود

درخت گردوی چندین ساله و خانه های روستایی

به گفته خانم صاحبخانه ، مادر شوهرش از مادربزرگش شنیده بود که از زمان بچگی اون این درخت گردو بوده...

این هم صندوقی قدیمی که به جای یخچال از اون در گذشته استفاده می کردن

در دوسایز متفاوت

در راه برگشت هم چند نفر از اهالی منطقه بساط پهن کرده بودن

فندق و زرشک تازه و زالزالک و گردو ...از این چیزها می فروختن

و تاری زیبا زیر نم نم بارون پاییزی

شب دوم رو در کلاچای و در پلاژ شهرداری مستقر شدیم

با آشی تند که توی اون رطوبت می چسبید

اینهم عکسی که توی بلوار کازینو رامسر گرفتم

و پیشی خوشگل در کنار مغازه های سوغاتی فروشی اول جاده چالوس

و جاده جالوس

کلیت برنامه رو بگم که قضیه دستتون بیاد

ما چند نفری صبح از تهران به سمت رشت حرکت کردیم...نرسیده به رشت از خروجی سنگرـلاهیجان به سمت سیاهکل حرکت کردیم.تنها تابلوی مشخصه...یه خرید جزئی توی سنگر کردیم و حدود چند کیلو متری راه رفته رو برگشتیم تا به دوراهی سیاهکل رسیدیم...نه تابلویی نه نشونی...یه جاده کم عرض آسفالته که با پلی فلزی از جاده سنگر جدا میشه

کلا جاده برای عبور یه ماشین خوبه... و اگه ماشینی از روبرو بیاد باید دوتایی همکاری کنن تا بتوند از کنار هم رد بشن...اول جاده خوبه اما هر چی جلوتر میری جاده کم عرض تر میشه این تا سیاهکل ادامه داره ...( مسیر کم ترددیه چون سیاهکلی ها از سمت لاهیجان در رفت و آمد هستن)... با پیچهای تند که دیدی هم نداره ... کمی جلوتر به یه سد بزرگ می رسیم که به علت خشکسالی امسال آبی نداره و خشکه. دو طرف جاده هم پوشیده از علف و بوته های مختلفه...کم کم مسیر سربالایی میشه و وارد مه میشی و این به زیبایی منطقه اضافه میکنه...چون نزدیک شب بود و ما هم دو شب برای این برنامه در نطر گرفته بودیم ...بعدازظهری روبروی آبشار اتراق کردیم و شب رو در کنار رود و صدای آرامش بخش اون گذروندیم...خوشحال بودم که برق نداشت و اینطوری احساس بهتری داشتیم...دور از هرگونه تمدنی...البته ما به لطف یکی از دوستان از نعمت آواز و آهنگ برخوردار شدیم...اونهم با تنبور...صبح هم بعد از خوردن یه صبحانه توپ به مسیر ادامه دادیم و حوالی ظهر به جنگل اسپیلی و دیلمان رسیدیم و گشتی زدیم و برگشتیم به سمت سیاهکل و از اونجا به سمت لاهیجان و رامسر و ...

ما شب دوم رو هم توی پلاژ شهرداری کلاچای بودیم و از ساحل زیبای اونجا نهایت لذت رو بردیم...و فرداش هم از جاده چالوس به سمت تهران برگشتیم

یه قول یکی از بچه ها این برنامه در حکم یه مدیتیشن قوی بود

و آرامش بخش روح و جان

خوش باشید

بر گرفته از  وبلاگ http://mahshid-jkd.blogfa.com/87091.aspx

  
نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٩
تگ ها : سیاهکل ، رشت ، دیلمان

خنه زو یا ارتکند ( تیکه ای از بهشت پنهان ایران زمین )

گزارش کامل ارتکند

روستاى ارتکند مجموعه‌اى از کوه و رودخانه و جنگل و آبشار است که طبیعت چشم نواز آن سالانه هزاران نفر را به سوى خود مى‌خواند. آبشار زیباى ارتکند، در فاصله 107 کیلومترى مشهد و در حدود 40 کیلومترى شهرستان کلات، چشم هر گردشگرى را به خود خیره مى‌کند.‌
برای رسیدن به آبشار ابتدا باید از روستای سررود (ارتفاع 1160 از سطح دریا) که در فاصله 7 کیلومتری از جاده اصلی قرار دارد گذر کنیم ، این روستا دارای آب و هوای خشک می باشد و کوههای تک خانه در 8 کیلومتری غرب و سرشاو در 3 کیلومتری شمال شرق این آبادی واقع شده اند .
در مسیر دره پس از گذشتن از باغ ها و شالیزار ها و چندین مجموعه پرورش ماهی، به روستای کوچک ارتکند در فاصله 5 کیلومتری سررود می رسیم که ارتفاع آن از سطح دریا 1480 متر می باشد و رود ارتکند که از کوههای هزار مسجد سرچشمه می گیرد از کنار این آبادی می گذرد .
مسیر دره اصلی با شیب تند و عمق زیاد، خود را تا گذرگاه قله قره داغ (بلندترین ارتفاع منطقه) بالا می شکد و ارتفاع قله تا کف دره به حدود 1000 متر می رسد که این دره به صورت چین دار، صخره ای، مرتفع، و با درختان منفرد اورس خود نمایی می کند. در ادامه مسیر پس از طی 5 کیلومتر به تفرجگاهی( اردوگاه حضرت مهدی) می رسیم که در سمت چپ آن دو آبی آبشار خانه زو، و در سمت راست آن دره درخت بی بی (کال قره داغ) قرار دارد به طوری که مسیر اصلی، از سمت چپ از میان رودخانه و درختان به سمت آبشار ارتکند پیش می رود که در ابتدای این مسیر دره با عرض کم و درختان انبوه مشاهده می شود تا اینکه راه از مسیری سنگی و پر آب ادامه پیدا می کند و در نهایت به منطقه بازی می رسد که خانه زو نامیده می شود و معمولاً دراین منطقه علفزارهای بلند و پوشش پراکنده درختان اورس دیده می شود که در فصول بهار و تابستان مورد استفاده گوسفند داران قرار می گیرد .
در ادامه مسیر پس از طی یک سربالایی دوباره دره باریک شده و در سمت راست آن تونل پر آب همراه با آبشار کوچک اما زیبا به چشم می خورد .سپس از سمت چپ قسمت انتهایی مسیر را ادامه می دهیم و پس از یک درگیری مختصر با سنگ به مسیری باریک با دیواره های سنگی بلند واقع در دو طرف آبشار می  رسیم که این آبشار 10 متر ارتفاع دارد و به شکل کلاهک بوده که دیواره های سنگی بسیار زیبا و پوشیده از آب آن را احاطه کرده اند و آب ازهمه طرف به شکل های مختلف از دل سنگ بیرون آمده و به رودخانه جاری می شود. لازم به ذکر است که وجه تسمیه خانه زو نیز از همین قسمت که سرچشمه رود است، گرفته شده و ادامه مسیر بعد از آبشار بدون کار فنی امکان پذیر نمی با شد.
زمان طی شده از اردوگاه تا محل آبشار یک ساعت و 40 دقیقه می باشد و مسیر برگشت از آبشار همان مسیر طی شده در رفت بوده که طبعاً در زمان کمتری حدود یک ساعت طی می شود.

تنظیم از نگار حسینیان

جنگل نور که در سمت چپ اردوگاه و ابتدای مسیر قرار دارد ، این جنگل را انبوهی از درختان اورس تشکیل داده اند . تفرجگاه زیبای ارتکند یکی از مناطق بکر و ییلاقی شهرستان کلات نادر است .

این مکان به دلیل آبشارهای زیبا، کوههای سربه فلک کشیده و غارآبی بسیار زیبایش، مورد توجه گردشگران ایرانی و خارجی می باشد ، همانطور که در تصویر فوق مشاهده می کنید در مسیر راهپیمایی به سوی آبشار باید از داخل آب گذشت که در بعضی نقاط عمق آب به هفتاد سانتیمتر می رسد .

در ادامه مسیر پس از طی یک سربالایی دوباره دره باریک شده و در سمت راست آن تونل پر آب همراه با آبشار کوچک اما زیبا به چشم می خورد .سپس از سمت چپ قسمت انتهایی مسیر را ادامه می دهیم و پس از یک درگیری مختصر با سنگ به مسیری باریک با دیواره های سنگی بلند واقع در دو طرف آبشار می رسیم .

در اینجا صخره های برافراشته و زیبای ارتکند به پایان می رسد و پس از اون به دشتی وسیع و زیبا برخوردیم که دامهای عشایر مشغول لذت بردن از طبیعت زیبای منطقه بودند و سرمست از خوردن علفهای تازه !

پس از عبور از دره های برافراشته و پس از مقداری پیاده روی در دشتی وسیع با گروهی از عشایر برخورد کردیم و از این خانم فطیر مسکه ( نوعی نان محلی است که در اون از گره محلی نیز استفاده می شود و بسیار هم خوشمزه است ) گرفتیم و به همراه اون دوغ محلی رو زدیم بالا ،جاتون خالی خیلی حال داد .

پس از اتمام دشت برای رسیدن به آبشار اصلی که 10 متر ارتفاع دارد باید از این نردبان بالا می رفتیم که بسیار مهیج بود ، تصویر سمت راست مربوط به صخره ای است که دقیقا 1 متر از آبشار فاصله دارد این صخره نمای زیبایی داشت و برای رسیدن به آبشار باید از زیر این صخره که حالت دوش حمام رو داره رد می شدیم بعد از عبور از این صخره عین یه موش آب کشیده خیس شدیم :-) .

عکس از : پسر آریایی

جاهای دیدنی در نزدیکی کلات نادری

-آبشار و تفرجگاه قره سو ۲- آبشار و تفرجگاه اُرتکند( خانه زو )۳- آبشار آبگرم ۴- آبشار و تفرجگاه چرم  ۵- آبشار و تفرجگاه بابارمضان ۶- دره های عمیق روستای قله زو ۷- جنگل پسته خواجه۸- جنگل ارس ۹- قله هزار مسجد ۱۰- سد و آبشارهای زاوین ۱۱- تفرجگاه و جنگل ایده لیک ۱۲- تفرجگاه حمام قلعه ۱۳- امام زاده و تفرجگاه سینی ۱۴ - تفرجگاه چهار راه

  
نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٠

سفر

مشت ها می کوبم بر در

پنجه ها می سایم بر پنجره ها

من دچار خفقانم . خفقان

من به تنگ آمده ام از همه چیز

بگذارید هواری بزنم.....

من به دنبال فضایی میگردم

لب بامی

سر کوهی

دل صحرایی

که در آنجا نفسی تازه کنم ....

"فریدون مشیری" 

 آستارا

مردابی در استارا. اردبیل (1387.4.26)   Astara.Ardabil.Iran

املش

Iran.Amlesh. 87.3.14
شیراز

Pasarghod. Shiraz. Iran. 86.2.26

دشت خوزستان

 اصفهان

Esfhan  86.6.8

Esfahan  . Iran  .  86.7.6 
http://mountaineer.mihanblog.com

  
نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۳۱
تگ ها :

← صفحه بعد صفحه قبل →