ترنم سفر


+  

يادها ... راهپيمايی خلخال به اسالم

اتوبوس كهنه سرانجام متوقف می شود و شاگرد راننده با چشمان خواب آلود و لهجه ي شيرين خود می گويد : بوردا خلخال دير !  كوله ها را بر دوش گرفته و در تاريك روشن هوا قدم به شهری می گذاريم كه هـــــــنوز از خواب شبانه اش بيدار نشده است . همـــــه جا بوی خـــــاك باران خورده و علف های نمور را می دهد . خروسی در دوردست می خواند و باد سردی كه از دامنه های ناپيدای خط الراس تالش می وزد  ما را به سوی خود می كشاند ...

با عبور از ميان رديف درختان خيس و در مسير راه ها و گذرگاه های نيمـــــــــه تاريك به طرف كوه عجـــــم داغ می رويم . كمی مانده به گردنه ، ناگهان تيغی از آفتــــــــاب ، ابتدا قله های بی نام خط الراس و سپس تمامی قلمرو خاموش و مرموز طبيعت را به آرامی روشن می كند و بادی كه حالا ديگر با صدای گام های ما در آميــــــخته ، به سوسوی چراغ های پراكنده در پهنه  دشت خلخال می وزد . احساس سبكي و آرامش می كنم . انـــــــــگار كه می خواهـــم در اين  دل انگيزترين صبح عالم و در بلنـــــــدای همه ي اين قله های روشن ، دوبــــاره متولد شوم ...

آن سوی خط الراس ، جنگل پوشيده ی لايه های مه بود و بوی ترانه و رنگ می داد از پاييز . بوی خاطره و ياد . عطر فراموش شده ای از آن سال های دور ، فاصله ی ميان درختان كهنسال را پر كرده بود و گاهی كه باد زمزمه ای را آغاز می كرد ، هر برگ انگار كه بانويی بود ، می رقصيد و فرو می افتاد ...

به طرف اسالم می رفتيم . به طرف دريا . از دامـــــنه ها و دره های سكوت گذشتـــيم و به جاده های مه آلود رسيديم  . آنجا  ،  در انتهای ناپيدای مه  ، صدای بی قراری دريا می آمد ...

 


نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک