ترنم سفر


+ ياد و خاطره

گفتاری پیرامون سفر استان فارس، نوروز 83

دست‏رسی های سریع:

تخت جمشید
نقش رجب
شیراز
پاسارگاد
مجموعه شهر تاریخی بیشاپور
دریاچه پریشان
پیوست: تخت جمشید در لوور


تخت جمشید

هر چند خیلی‏ها بر این باورند که جاده تهران تا شیراز بسیار خسته کننده و بی روح است، اما من هماره مبهوت کوه‏های سربه فلک کشیده‏اش می‏شدم. چه وقتی که راننده‏گی می‏کردم و چه موقعی که کنار پدر راننده‏ام می‏نشستم، بیش‏ترین چیزی که توجه‏ام را جلب می‏کرد همین کوها بودند.

اطلس راههای ایران را جلویم گذاشته‏ام و به طور دقیق پیگیر این موضوع‏ام که کِی به تخت جمشید می‏رسیم. تخت جمشید یعنی شکوه ایران باستان، شکوهی که گوش جهان را کر و چشم‏شان را کور کرده است. از چندین کیلومتری به کوه‏ها چشم دوخته‏ام تا کوه رحمت را پیدا کنم چه ستون‏های زیبایی که برافراشته مانده و من آرزوی دیدارشان را دارم. این اولین بار است که می‏توانم تخت جمشید را ببینم.

کنار جاده‏ی اصفهان-شیراز سمت چپ جاده، روی یک تابلوی خروجی نوشته بود "تخت جمشید 6 کیلومتر". کنار ما کوه رحمت بود و روبه رو هم یک دشت بسیار وسیع که سبز بود و احتمالا گندم زار.


ستون‏های تخت جمشید از چند کیلومتری در دامنه‏ی کوه رحمت قابل دیدن است؛ کنار جاده مردم زیادی هستند که برای استراحت توقف کرده‏اند.

یادم می‏آید وقتی درباره‏ی ایوان مداین مطالعه می‏کردم با دیدن نقشه ایوان اولین سوالی که به ذهنم می‏رسید این بود که این دیوارهای بلند که پشتش خالیست، برای چیست؟ فکر می‏کنم این سوال را یک بار از آقای کریمی معلمِ عزیز معماری‏ام پرسیدم. گویی وقتی مردم از انتهای دشت می‏آمدند اولین چیزی که از دور می‏دیدند این ایوان بود و هر چه جلو تر می‏آمدند بیشتر تحت تاثیر شکوه و عظمت آن قرار می‏گرفتند. همین موضوع را ما در دوره‏های بعدتر مثلا در مسجد جامع یزد می‏بینیم.

بالاخره ستون‏ها از دور معلوم شد همان ستون‏های افسانه‏ای که باعث شده خیلی‏ها مثل رومن گیرشمن فرانسوی عمری راصرف‏شان کنند!


دشت مقابل صفه تخت جمشید؛ عکس از کنار آرامگاه اردشیر سوم سمت دروازه ملل.

و من هم چنان مبهوت عظمت این کوه‏های برافراشته بودم.

****

داشتم به این فکر می‏کردم که توی این پارسه چرا یکی را با بلندگوی مجهز گذاشته‏اند تا داد و بیداد کند " آقا از روی مجسمه بیا پایین، آقا روی دیوار نرو،...." به‏تر که نگاه کردم متوجه شدم که درست است که آن یارو فرانسوی از پاریس تا این‏جا آمده تا پلکان کاخ آپادانا را ببیند اما این یارو هم از همین روستای بغلی با اهل و عیال، یک ضبط بزرگ، یک کیف نوار و فلاکس چایی‏اش آمده روز تعطیلی را با خانواده باشد.


این خانم بچه‏اش را تشویق می‏کرد تا از دیوار کاخ تجر با 2500 سال قدمت بالا برود. تا وقتی من آن‏جا بودم ظاهراً چند باری این کار را کرد. معلوم می‏شود آن بابا با بلندگویش بی‏ربط نبوده!


دقیقاً دیواره شرقی کاخ تچر که پسرک از آن بالا و پایین می‏رفت.


گوشه‏ای از پلکان دیواره شرقی کاخ تچر که در برابر زمان تاب نیاورده!


نمای غربی کاج تچر یا تالار آینه


این هم حجاری‏های پلکان کاخ آپاداناست، که موقع عکاسی محل برگزاری دوی سرعت، برای بعض جوانان هم سن و سال شده بود. در همین رابطه چندتایی فحش هم نثارم شد تا دیگر محل برگزاری مسابقه را تنگ نکنم!!

هر کسی به اندازه ظرفیتش از این عالم بهره‏ای دارد یکی کلی دلار خرج می‏کند تا دروازه ملل را ببیند یکی هم از همین شیراز و تهران خودمان می‏آید و قدرش را نمی‏داند.
قرآن برای همه است یکی لفظش را می‏خواند یکی کنه‏اش را می‏بیند. یکی آداب طهارتش را می‏داند یکی نور ولایتش را می‏بیند.

****

دروازه ناتمام، دروازه‏ای که کار ساختمانی آن شروع شد و هیچ گاه به پایان نرسید؛ مرا به یاد جملات امیرالمومنین(ع) می‏اندازد آن‏گاهی که از خرابه‏های ایوان مدائن بازدید می‏فرمود پس عرض کرد:
کَم تَرکوا مِن جناتٍ و عیونٍ و زروعٍ و مقامٍ کریم و نعمةٍ کانوا فیها فاکِهین کَذلکَ و اَورَثناها قوماً اخرین/ فَما بَکَت علیهمُ السماءُ و الارضُ و ما کانوا مُنظِرین/ اِن هولاءِ کانوا وارثینَ فَاَصبَحو مَوروثین لم یَشکُرو النعمةَ فَسُلِبوا دنیاهم بالمعصیة....
چه بسیار واگذاردند از باغ‏ها و چشمه‏سارها و زراعت‏ها و مقامی ارجمند و نعمتی که در آن خوش بودند، -همه را واگذاشتند- چنین آن‏ها را ارث دادیم به گروه دیگران/ نَگِریست بر آن‏ها آسمان و زمین و مهلتی نیافتند / به راستی اینان وارثین بودند و اکنون ارث دهنده‏گان شدند. شکر نکردند نعمت‏ها را و دنیا به نافرمانی از آن‏ها ربوده شد....


دروازه ناتمام

****


نقش رجب

وقتی از تخت جمشید برمی‏گشتیم سر راه به نقش رجب هم سر زدیم. نقش رجب بین تخت جمشید و نقش رستم یعنی در حدود دو کیلومتری تخت جمشید در دامنه کوه رحمت قرار دارد. مثل مجسمه هرکول پایین بیستون، کسی به آن توجه نمی‏کند. زیر سایه‏ی تخت جمشید و نقش رستم گم شده است. تا آن‏جا که حتی پدرم حاضر نبود ماشین را نگه دارد! بالاخره ایستادیم و من تنها از ماشین پیاده شدم. نگاهی کردم، دیدم هیچ کس نیست. وارد محوطه شدم اتاقکی بود و پیرمردی که چرت می‏زد. پرسیدم آقا پولی‏ است؟ گفت: صد تومان. چون پول همراهم نبود دوباره به سمت ماشین برگشتم. پدر و مادرم هم بعد از این‏که فهمیدند محوطه حفاظت شده است و پول می‏گیرند قبول کردند که بیایند تماشا! کارت آموزش و پرورشِ مادر، دست پدر بود. این کارت ماجراها دارد. مادر همیشه سعی می‏کند از این کارت استفاده کند و همیشه هم تذکر می‏دهد که از مواهب معلمی یکی همین کارت است. طبق قانون میراث فرهنگی باید به ما تخفیف می‏دادند. پیر مرد که بعد از چندی مشتری پیدا کرده بود کلی ناراحت شد، و گفت: دیگر صد تومان چیست که شما تخفیف می‏خواهید بعد هم قهر کرد و پولی نگرفت. اما قدمان خوب بود چون وقتی ما ایستادیم، بقیه مردم هم که گذری رد می‏شدند فکر می‏کردند حتما باید چیز مهمی باشدبرای همین می‏آمدند تماشا!


نقش رجب، نقوش مربوط به دوره ساسانی است.






نقش رجب، نقوش مربوط به دوره ساسانی است.

چند وقت پیش زنگ زدم به موبایل دخترخاله‏ام در انگلستان گفت که به همراه اردویی از دانشگاه رفته است سر قبر هِنری هشتم! خندیدم و توی دلم گفتم: ای بابا در همین ایران خودمان تا دلت بخواهد کلی قبر داریم . آخر قبر هنری هشتم که رفتن ندارد؟!
توی این استان فارس به قول یکی از دانش‏آموزان راهنمایی علامه‏حلی در هر روستایش یک اثر دو هزار ساله است که ما گذاشتیم‏شان به امان خدا! همین نقش رجبی که خیلی‏ها اسمش را هم نشنیده‏اند اگر در انگلستان بود دکانی می‏شد برای خودش. برای آن‏ها فرقی نمی‏کند بین هنری هشتم با نقش رجب! نمی‏خواهند هم برای شاه مرده‏ی‏شان فاتحه بخوانید! منطق سرایه‏داری ایجاب می‏کند: انباشت دایم‏التزاید سرمایه برای سرمایه‏گذاری مجدد.

****


شیراز

با مقایسه اصفهان و شیراز به این نتیجه رسیدم، اصفهانی‏ها بسیار بیش‏تر و به‏تر کار کرده‏اند. اهمیت برنامه‏ریزی توسعه گردشگری این‏جا برایم روشن شد. ایران خیلی بیشتر از نفت، می‏توان از گردشگری پول دربیاورد. خدا به مسولین ما اول از همه عقل، بعد هم توان بدهد برای خدا کار کنند. این عکس‏ها از مزار حافظ، سعدی و ورودی ارگ وکیل در روزهای هفته اول عید 83 است. اگر قدری جمع و تفریق بدانید، خواهید دانست که این سرمایه‏های تاریخی چقدر برای مملکت ما می‏توانند درآمد‏زا باشند.


حافظیه


سعدیه


ورودی ارگ وکیل

****

وقتی آن دوست دانش‏گاهی را دیدم توی شیراز مسافر کشی می‏کند خیلی ناراحت شدم؛ فقر فقر فقر این چیزیست که باید به آقای رییس جمهور گفت!


پاسارگاد

خیلی از شیراز دور است. من نمی‏دانم این جاده‏های ما چرا تابلو ندارند!؟ هزار بار باید پرسید آخرش هم گم می‏شوی! به دربان که رسیدیم کارت معلمی مادرم را رو کردیم، نگه‏بان اما آب پاکی را ریخت روی دستمان و گفت این‏جا دور افتاده است و به معلم و غیر معلم تخفیف تعلق نمی‏گیرد!

اگر مثل من اول به تخت جمشید بروید بعد پاسارگاد بعد دوباره تخت جمشید، کاملا می‏توانید سیر تکاملی آن دوره را از لحاظ معماری بفهمید. فرم معماری یکی است اما تخت جمشید ورژن (version) تکامل یافته پاسارگاد است. البته بعد از اینکه عکس‏های خواهرم از لوور را دیدم، فهمیدم قبل از این‏ها در بین‏النهرین، نوع ساده‏ای از این پیکره‏ها وجود داشته اما از آن‏جا که دانش بشری یک پدیده‏ی انباشتی اشت می‏توان سیر تکاملی آن را درک کرد. (ناراحت نباشید به جز ایران، یادگارهای کهن بین‏النهرین و مصر و ... را هم برده‏اند!) این را هم اضافه کنم که معماری تخت جمشید یک معماری تلفیقی است. یعنی از مجموع هنر اقوام مختلف است.

مجموعه پاسارگاد که گفته می‏شود حدود 2 کیلومتر عرض و 3 کیلومتر درازا دارد شامل آثار دوره‏های مختلف است: اول قبل از دوره‏ی هخامنشیی به خصوص دوره‏ی مادی، دوم دوره‏ی هخامنشی که عمده آثار مربوط به این دوره است و سوم آثار دوره‏ی بعد از اسلام که از آن‏ دوره هم گویا چیز زیادی به یادگار نمانده. آرام‏گاه کوروش مهم‏ترین بنای پاسارگاد است. این بنا روزگاری در میان باغ‏های سلطنتی قرار داشته است.


آرامگاه کوروش؛ محلی که معروف است به مشهد مادر سلیمان. در قدیم چون ساختن بناهای بزرگِ این چنینی را خارج از توان انسان‏های معمولی می‏دانستند، ساخت آن را به حضرت سلیمان که جنیان را تحت فرمان خود داشته نسبت می‏دادند.

کاخ دروازه انسان بالدار. کاخ اختصاصی کوروش، کاخ بار عام و برج سنگی معروف به زندان سلیمان از دیگر آثار مجموعه پاسارگاد است.





کاخ بار عام کوروش.

خلاصه پاسارگاد روزگار خوش آب و هوا و سرسبزی داشته، اما امروز فقط پاره سنگ‏هایش برای‏مان یادگاری مانده است. پاسارگاد در تاریخ معاصر هم خاطره‏ای مهم به یادگار دارد. پاسارگاد همان جایی است که محمد رضای پهلوی بر فراز قبر کوروشش می‏گوید کوروش تو به خواب، ما بیداریم. و اکنون خود در خواب و کاخ‏های او در معرض دید دیگران! دنیا پر از عبرت است و ما غافل.

یاد این شعر افتادم که یادآور سخنان پیری در دارالخلافه کوفه خطاب به عبدالملک است:
نادره پیری ز عرب هوشمند
گفت به عبدالملک از روی پند
زیر همین قبه و این بارگاه
بر سر این مسند و این تکیه‏گاه
دیدم و دیدم که ز ابن زیاد
دیده چه ها دید که چشمم مباد
بر سپری چون سپر آسمان
غیرت خورشید سری خون چکان
باز به وقتی سر آن خیره سر
بُد بر مختار به روی سپر
باز چو مصعب سر و سردار شد
دسترس او سر مختار شد
شد سر مصعب به مجازات کار
تا چه کند با سر تو روزگار

قصه دنیا همین است. داریوش و بوش هم ندارد داستانش تکراری است؛ اما گویی ما نمی‏فهمیم!


****



شهر بیشاپور

صبح زود راه افتادیم میزبان ما در شیراز تاکید کرده بود که جاده خوبی ندارد و دست کم 3 -4 ساعت با سرعتِ رانندگی پدرم راه است. پدر نگذاشت من رانندگی کنم. آن روز من هم ناخوش بودم انگاری! حوصله نداشتم. فیلَم یاد هندوستان کرده بود و درگیر سوالات اساسی زندگی‏ام شده بودم. اصلا توقع نداشتم این قدر زیبا باشد این جاده. هیچ جاده‏ای مثل آن نیست. انگاری همان یکی است که تنها آن‏جا افتاده و قدرش را نمی‏دانند. جاده تقریباً کوهستانی و مثل جاده هراز باریک است. بی‏نظیر بود بی‏نظیر! کوه یک تکه سنگ است و در میان این سنگ یک پارچه، چند متر به چند متر درختانی قد کوتاه و زیبا. هیچ گاه طبیعتی این چنین ندیده بودم. باید دیدش فقط! حیف که ناخوش بودم آن روز اگر نه می‏شد عکس‏های زیبایی گرفت. این طبیعت ادامه دارد تا دره ابوالحیاة، گردنه را که رد می‏کنی طبیعت عوض می‏شود. مثل گردنه حیران در جاده آستارا-اردبیل. بعد از گردنه ابوالحیاة طبیعتِ کوهستانی تبدیل می‏شود به دشتی بسیار وسیع با شیب ملایم و همان درختان زیبا. جلوتر که می‏روی نزیکی کازرون سر و کله‏ی نخل‏ها پیدا می‏شود. می‏فهمی که قدری پایین‏تر بوشهر است. این تغییر اقلیمی مرا کشت آن روز! مشغول این سوال بودم که این همه زیبایی از کجاست! پس چرا من همه‏اش را نمی‏بینم. گویی محبوبی داری که فقط یک تار موی بلندش را نشانت می‏دهند، دیوانه می‏شوی. کجاست آن کمند گیسو که شمارش کنی دانه دانه، هر تارش را. بینی همه‏اش را ، ببویی عطر دل انگیزش را؛ کجاست؟! حرام کردیم خودمان را در این بطالتِ جانکاه‏مان. حالم گرفته بود آن روز.

این مشکل تابلو یکی از مشکلات اساس سفر ما بود. پرسان پرسان راه بیشاپور را از شهر کازرون پیدا کردیم. وارد محوطه شهر که می‏شوی اول یک موزه‏ای است با آثاری بسیار گرانبها، بدون یک نگهبانِ درست و حسابی! و مجانی. یعنی این‏جا هم کارت آموزش و پرورش مادر به دردمان نخورد!! نمونه‏هایی از کاشی کفِ ایوان موزائیک(این طور که یادم می‏آید) و اشیا تزینی پیدا شده در این شهر در این موزه وجود داشت. حیف آن موزه آن‏جا که راهرو اش محل سور سور بازی کودکان بازدید کننده‏اش شده بود. روی نقشه‏ای که کانون ایران‏گردان و جهان‏گردان جوان (کاج) استان فارس منتشر کرده بود نوشته شده بود: قطعات زیادی از موزائیک‏های این کاخ در موزه لوور و ایران باستان وجود دارد. یک قطعه‏اش هم در همین موزه‏ی مجانی بود.


موزه لوور؛ کاشی‏های ایوان موزائیک، به گمانم همین باشد توی عکس‏های خواهرم فقط همین 2 تا عکس بود.


موزه لوور؛ کاشی‏های ایوان موزائیک، به گمانم همین ها باشند.


از این ایوان ظاهراً برای حرم‏سرای اختصاصی شاپور استفاده می‏شده. نقوش تزئینی آن بی‏نهایت زیباست.


شهر بیشاپور؛ ایوان موزائیک.

یک کار خوبی کرده بوند این جوانان استان فارس؛ مسولین ما بعضاً باید یاد بگیرند. یک انجمنی به نام «انجمن هم‏انديشان جوان» راه انداخته بودند و به طور داوطلبانه بدون دریافت پول می‏آمدند توضیح می‏دادند. آن‏هم برای آن‏جا که واقعا احتیاج داشت به توضیح، چون خیلی تخریب شده بود و هر کسی سر در نمی آورد! دخترها و پسرها با هم. جالب بود برایم ببینم یک جو این طوری از دخترها و پسرها در یک شهرستان درجه 2-3 ایران، این طور اتو کشیده و تَر و تمیز در آن خرابه‏ی پر از خاک. جالب بود! جالب بود نگاه‏هاشان!

مادرم حال پیاده روی نداشت. تنها به سمت مسجد بیشاپور که از متعلقات دوره‏ی اسلامی است (به گمانم دوره آل‏بویه) راه افتادم. مسیر طولانی شد و من دیدم مسجدی در کار نیست اما یک چوپان کله‏اش را آورده چرا (وسط شهر تاریخی بیشاپور). سوال کردم پس کجاست این مسجد عتیقه؟ گفت: باید جلو تر بروی. جلو تر که رفتم، دیدم دارند گُل کوچک بازی می‏کنند؛ اما خرابه‏ای دیدم که ً قدیمی می‏نمود یک آقایی با یک سبیل اساسی هم موتورش را آورده بود کنار دیوار پارک کرده بود؛ نشسته بود و تسبیح می‏چرخاند. چپ چپ یک نگاهی به من و بعد به دوربینم کرد و دقیق زیر نظرم داشت. هیچ کس آن‏جا نبود. من ترسیدم این یارو فکر کند من پول یا چیز قیمتی همراه دارم، بلایی سرم بیاورد. اما گفتم و خداوندگار من نگهبان من است و چون راه ورودی حسابی نداشت از دیوارش بالا پریدم و وارد مسجد شدم. آن قدر جانور عجیب قریب داشت گفتم یحتمل یا عقرب نیش می‏زند ما را یا مار. در هر حال آن‏جا نماز تحیت مسجد را هم خواندم.


شهربیشاپور؛ مسجد جامع.

از بناهای دیگر مجموعه شهر تاریخی بیشاپور ستون‏های یادبود است. یکی از آن دختر‏های «انجمن هم‏انديشان جوان» می‏گفت: تا حالا دو بار در بیشاپور زلزله آمده. اگر حرف آن خانم درست باشد و این ستون‏های یادبود را هم دوباره برپا نکرده باشند. در آن صورت باید به روح مهندسان ساختمان‏های تازه ساز بمی که تخریب شده‏اند درود فرستاد!!


شهر بیشاپور؛ ستون‏های یادبود.

در کنار ویرانه‏های شهر بیشاپور تنگ چوگان قرار دارد. در دوطرف این تنگه که رودخانه شاپور از میان آن می‏گذرد شش نقش برجسته وجود دارد که همگی بیانگر فتوحات پادشاهان ساسانی است.


یکی از نقوش برجسته تنگ چوگان که هیچ فاصله‏ای با جاده دسترسی ندارد و میراث فرهنگی با دود وسایل نقلیه از آن حفاظت می‏کند، برای همین اصلا حفاظ ندارد!!


اینجا هم که حفاظ گذاشتند این عروس و داماد جوان پیک‏نیکی را برده بودند آن‏جا و غدای‏شان را زیر اثری که 15 قرن قدمت دارد داغ کردند و خوردند. البته من می‏خواستم از زاویه بهتر عکس بگیرم اما جلوتر که رفتم و داماد را که دیدم منصرف شدم...با آنی که من دیدم شوخی نمی‏شد کرد....

تابلویی که درکار نبود!! کلی سوال کردیم تا راه غار شاپور را پیدا کنیم. عاقبت از یک روستا سر در آوردیم. توقف کردیم پسر بچه کوچکی آمد جلو بستنی بفروشد؛ تحویل‏مان گرفت مثل این‏که شهری‏ها برایش منزلت داشتند. گفتم می‏دانی مجسمه شاپور کجاست؟ با انگشت اشاره این‏جا را نشان داد:


غار شاپور؛ مجسمه هفت متری شاپور اول این‏جاست.

فکر کردم این شاپور چه حسی داشته تا آن بالا رفته مجسمه ساخته است. بعد از پسرک سوال کردم: رفتی آن‏جا؟ مجسمه را دیدی؟ که توضیح داد کارش این است که دنبال توریست‏ها راه بیفتد و بستنی بفروشد. سوال کردم چقدر راه است گفت دو سه ساعتی راه است. در بین صحبت ما مادر آب‏جوشی ریخته و چایی‏ای درست کرده بود. چایی را داد و گفت از همین پایین تماشا کن که می‏خواهیم برگردیم!

از دیگر آثار مجموعه تاریخی شهر بیشاپور باید به کاخ والرین امپراطور شکست خورده‏ی روم، قلعه دختر، تالار تشریفات، مدرسه‏ی دوره‏ی اسلامی و معبد آناهیتا اشاره کرد. معبد آناهیتای شهر بیشاپور تنها بنایی بود که در این شهر درست و حسابی سالم مانده بود. در مقایسه با معبد آناهیتا در کرمانشاه این کوچک‏تر اما سالم‏تر و آن بسیار وسیع تر اما خراب‏تر از این معبد. در هر حال مشکل نور داشت و من نتوانستم عکس بگیرم.


شهر بیشاپور؛ تالار تشریفات.

****


دریاچه‏ی پریشان

مسیر بیشاپور تا دریاچه پریشان بی‏نظیر بود. بوی باغ‏های بهار نارنج (البته من حدس می‏زنم بهارنارنج، در هر صورت یکی از مرکبات) کنار جاده آدم را از خود بی خود می‏کرد.
همان مشکلات قبلی؛ یک تابلو نمی‏شد پیدا کرد که بدانیم از چه مسیری باید بروم. بعد از کلی سر در گمی بد جور حالمان را گرفت این پریشان! به قول مادرم واقعاً خیلی پریشان بود. یک محوطه کثیف؛ پر از آشغال، پر از زباله و پر از مگس حتی نهار را هم نتوانستیم درست بخوریم. نصفه-نیمه یا علی گفتیم و برگشتیم.


دریاچه‏ی پریشان

****

باقی مانده ها
از دیدنی های فارس تقریباً تمام بناهای دوره قاجاریه را ندیدیم. مادرم بسیار دوست داشت خانه زینت‏الملوک را ببیند و به قول خودش ببیند ملوک چه کرده است. اما چون فرصت زیادی نبود خواهش من را قبول کردند و بیشتر وقت‏مان صرف بناهای قبل از اسلام شد.
به مجموعه‏های زندیه و هم‏چنین نقش رستم هم نگاهی گذرا داشتیم. فیروزآباد و غار بیشاپور هم ماند برای سفر بعدی که به قول مادرم ان شاء الله با همسر مکرمه ....


****



پیوست: تخت جمشید در لوور


موزه لوور؛ یکی از سر ستون‏های کاخ آپادانا. آیا در تخت جمشید به سلامت این سر ستون سر ستونی دیده ای؟ هویتت اکنون پشت درهای 30 یورویی موزه لوور نگه‏داری می‏شود!


موزه لوور؛مثل همین خرده سنگ‏ها که تکه‏های مجسمه‏های تخت جمشید است را می‏توانی در سطح تخت جمشید پراکنده پیدا کنی که به باد سپرده شده‏اند


موزه لوور؛ هنر هخامنشی، سفال‏های تزیینی دیواره‏ی کاخ‏های تخت جمشید.


موزه لوور، هنر هخامنشی، سفال‏های تزیینی دیواره‏ی کاخ‏های تخت جمشید.


موزه لوور. سفال‏های تزیینی کاخ‏های تخت جمشید.

http://aliamirmoayed.com/archives/000047.php

 

 

نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/۱٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک