ترنم سفر


نوشته های زیبا یک خانم ( نینا)

nina      من وعمو جان 1329

صبح نسیم که از پنجره نیم باز اطاق با بوی شمعدانی خوش نشین پشت پنجره ام حریر وار از روی صورتم گذشت وبوی شمعدانی تا عمق وجودم نفوذ کردچشم گشودم هنوز هوا نیمه روشن بود وباد مرا باخود برد به رویای 5سالگی خانه پدر که ردیف شمعدانی ها در رف حیاط وحوض آبی با ماهی های قرمز ودرخشش صدف های مخلوط با سیمان ابی وصدای شلپ شلپ اب که بشیر داشت اخم الود با اب پاش اهنی باغچه وگلدان ها را اب می داد وصدای نماز عمو جان و اتش در اتش چرخان که پری دور سرش میگرداند تا ذغال ها بگیرد تا سماور را جوش بیاورد ومن از پشت پشه بند روی تخت چوبی کنار حوض کش می امدم می رفتم جای خنک تر رختخواب وته مانده قصه دیشب را مزه مزه میکردم وفکر میکردم چطوری پری اتش گردان را می چرخاند ولی ذغال ها نمی ریزد  وچرا بشیر صبح ها بد اخلاق است وزیر لب غر غر میکند توران میگفت تا حب اش را نخورد اخمالوست ومن نمی دانستم حب چیست ، وقتی باغچه را اب می داد بوی شمعدانی های روی رف حیاط وخاک باغچه پر از لاله عباسی وتماس اب واجر کف حیاط فضای پشه بند را پر میکرد ومن هنوز کش وقوس می امدم .

وفکر میکردم به پروانه دور چراغ لا مپا شب گذشته که پری می کفت تا صبح بیشتر زنده نیست : نمی دانستم چرا بیشتر زنده نیست فقط شاپرک طلایی بود . شاید خود دختر شاه پریان بود.

صدای در کوچه امد قاسم شاگرد نانوائی سنگکی نان تازه صبح را برای اقا اورده بود اخه عمو جان رئیس اداره بازرسی نان وارد تهران بود همه توی خونه صداش میکردند اقا حتی توران  فقط من دردانه صدایش میکردم عمو جان حالا سفره چیده شده بود وبوی نان تازه فضای پشه بند را پر کرد ومن شکمو پریدم بیرون سلام کردم دم حوض دست وصورتم را شستم واب حوض لبریز شد توی پا شویه وجلوی لباسم را خیس کرد چه اهمیت لقمه نان وپنیر وچای شیرین اماده بود وعمو جان داشت کراواتش را مرتب می کرد تا برود سر کار!!!

چشم باز کردم دیدم نه در زمان کنونی هستم پس بوی نان تازه؟

مامان نان را در توستر گرم میکرد ویک لحظه دلم هوای انروزهای خانه پدری را کرد ولی زود پشیمان شدم چون دیگه حوصله نداشتم این راه طولانی وپر درد سر را دوباره طی کنم از رخت خواب در امدم بجای حوض دوش اب سرد را روی سرم باز کردم وزمان چون اب جاری شد ورفت مثل ادمهای صبح های خانه پدری که همه رفتند!!!!!

                                             نینا مرداد87

  
نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٥
تگ ها :
comment نظرات ()