ترنم سفر


سفر

الهی، خانه کجا و صاحبخانه کجا؟

طائفِ آن کجا و عارفِ این کجا؟

آن سفر جسمانی است و این روحانی؛

آن ترک مال کند و این ترک جان...

آن سفر آفاق کند و این سیر انفس؛

راه آن را پایان است و این را نهایت نبود؛

آن می‌رود که برگردد و این می‌رود که از او نام و نشانی نباشد؛

آن فرش پیماید و این عرش؛

آن مُحْرِم می‌شود و این مَحْرَم؛

آن لباس احرام می‌پوشد و این از خود عاری می‌شود؛

آن لبیّک می‌گوید و این لبیّک می‌شنود...

آن آب زمزم نوشد و این آب حیات؛

آن را یک روز وقوف است و این را همه روز؛

آن از عرفات به مشعر کوچ کند و این از دنیا به محشر؛

آن درک منا آرزو کند و این ترک تمنّا را؛

آن بهیمه قربانی کند و این خویشتن را...

آن بهشت طلبد و این بهشت آفرین؛

لاجرم آن حاجی شود و این ناجی؛ خنک آن حاجی که ناجی است!

الهی؛ عمری آه در بساط نداشتم و اینک جز آه در بساط ندارم.

 

"حسن زاده آملی"

  
نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٢
تگ ها : سفر
comment نظرات ()