ترنم سفر


سفرحج

                                                         

 

امروز به بهانه حاجی شدن عزیزی هوای نوشتن برای سفر به دیار حضرت دوست کردم اما هرچه میان واژه ها گشتم زیباتر از آنچه "جلال" برای ملاقاتش با پیامبر نگاشته بود نیافتم.

روحش شاد...

بزرگترین غبن این سالهای بی نمازی از دست دادن صبح ها بوده؛ با بویش، با لطافت سرمایش، با رفت و آمد چالاک مردم.

پیش از آفتاب که برمی خیزی انگار پیش از خلقت برخاسته ای. و هر روز شاهد مجدد این تحول روزانه بودن، از تاریکی به روشنایی، از خواب به بیداری و از سکون به حرکت.

و امروز صبح چنان حالی داشتم که به همه سلام می کردم. و هیچ احساسی از ریا برای نماز؛ یا ادا در وضو گرفتن.

و دیروز و پریروز هنوز باورم نمی شد که این منم و دارم عین دیگران یک ادب دینی را بجا می آورم.

دعاها همه به خاطرم هست و سوره های کوچک و بزرگ که در کودکی از بر کرده ام. اما کلمات عربی بر ذهنم سنگینی می کند. و بر زبانم. و سخت هم. نمی شود بسرعت ازشان گذشت.

آنوقت ها عین وردی می خواندمشان و خلاص. ولی امروز صبح دیدم عجب بار سنگینی می نهند بر پشت وجدان. صبح وقتی می گفتم "السلام علیک ایها النبی" یک مرتبه تکان خوردم. ضریح پیش رو بود و مردم طواف می کردند و برای بوسیدن از سر و کول هم بالا می رفتند و شرطه ها مدام جوش می زدند که از فعل حرام جلو بگیرند ... که یک مرتبه گریه ام گرفت و از مسجد گریختم.

...

[جلال آل احمد ـــ خسی در میقات]

  
نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٢
تگ ها :
comment نظرات ()