ترنم سفر


+  

داماش

در نيمروز گرم اولين پنج شنبه تابستان ۱۳۸۳ و از مقابل پارک انديشه , سفر خود را برای ديدار از روستای داماش و اجرای برنامه کوهنوردی در آن منطقه آغاز می کنيم .  مينی بوس آقا جواد در بزرگراه خلوت به سرعت پيش می رود و خيلی زود تهران بزرگ و آشفته و خسته از گرما را پشت سر می گذاريم . تا مدتها نگاهم به کناره های جاده و گذر شتابان انبوه تصاوير و نام هاست و آن بوتــــه هـــــای سرگردان و رهـــا و بی ريشه ای که با هر باد ملايمی به حرکت در می آيند ...

هنگام عبور از بزرگراه قزوين و در وسعت سبز دشت های پهناور و آرامش عظيم آسمان آبی و چشم انداز کوه های البرز غربی ,  گذر زمان فراموش می شود و خيلی زود خود را در انتهای بزرگراه و در عبور از کمربندی شهر قزوين می يابيم . و باز هم گذر شتابان انبوه تصاوير و نام ها . اما يکی از اين نام ها ... نام يکی از اين آبادی های کنار جاده بی اختيار انديشه ام را با خود به آن سال های دور می برد : تابستان ۱۳۶۰ ... خانه ای قديمی در ميدان شاپور ... و صدای دل انگيز و عاشقانه ی سنتوری که علی  می زد ... و خبر روزنامه عصر که در باره عباس بود ...  و آن لرزش دست هايم ... و آن خيسی  گونه هايم  ... و آن صدای دل انگيز و عاشقانه ی سنتور ... و آن غم جاودانه ای که در مکث ميان صـــداها نشسته بود ... انـــــــگار گفــــته بودی ترا می جويم... در غبار خاطرات و در گذر روزان و شبان سال های دور !

کمی بعد در گردنه کوهين بوديم . جايی که بايد توقف کنی و با مايه ای از حيرت و شگفتی و تحسين به نظاره شاهکار آسمان و زمين و انسان بپردازی . در کوهين پنجره ای را باز می کنم و پيشانی داغم را به خنکای بادهای بيرون می سپارم و می گذارم بوی خاک  ,  بوی فرسنگها خاک گرم و زنده اين سرزمين در سرم بپيچد ...

در لوشان از جاده اصلی جدا  شده  و در مسيری کوهستانی و خلوت سفر خود را ادامه می دهيم . بعد از ۴۶ کيلومتر راه آسفالت به جيرنده می رسيم که با انبوه درختان گردو  و خانه های قديمی اش در آغوش جنوب غربی ترين کوه های البرز غربی و در آرامش خويش آرميده است . و سپس جاده ای خاکی با پيچ و خم های خود و به آهستگی ما را به سوی ارتفاعات منطقه و داماش راهنمايی می کند . کمی قبل از آخرين گردنه ی کوهستانی مسير و در جايی که آميزش کوه و نسيم و سبزه و مه  می توانست چشم انداز هر رويايی را در آدمی کامل کند ,  برای استراحتی کوتاه توقف می کنيم . ترجيح می دهم کمی قدم بزنم و از احساس خنکای پاره های مه روی گونه هايم و بازی عاشقانه ی پروانه های کوچک روی سبزه های جوان و خيس  و از تماشای جاده ای که در انتهای مه آلود خود گم شده بود لذت ببرم ...

فاصله جيرنده تا داماش حدود  ۱۰کيلومتر  است و خيلی زود و  در هوايی کاملا  مه آلود  به  داماش می رسيم. روستايی که انگار پاره ای از يک شعر بزرگ است . شعری که توسط زنان و مردانی سخت کوش و مهربان و با کلماتی از سبزه و صخره  ,  کوه و چشمه و دره  ,  آفتاب و مه  ,  جنگل و دشت ... و سوسن چلچراغ ,  در اين گوشه ی دورافتاده از کوه های البرز غربی برای هميشه به يادگار مانده است .

نيمه های شب که آسمان داماش در کشاکش مه و مهتاب بود با تعدادی از دوستان تصميم به پياده روی گرفتيم . مه به آرامش و سکوت شبانگاهی داماش جنبه ای اسرارآميز می داد .

آرامشی يگانه  .  سکوتی جاودانه  .  داماش ! 

نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٤/۱٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک