ترنم سفر


 

سفر به ديلمان
همراهان : کوله پشتی

از سفر قبلی که به جنگلهای سياهکل در سال ۸۲ داشتم تعريف زيادی از روستای ديلمان و مسير زيبا و طبيعت بکرش شنيده بودم . اين شد که بعد از هفته‌ها اين دست و اون دست کردن در نهايت وقتی که هيچ کدوم از بچه‌ها همراه نشدن ، تصميم گرفتم که ديگه فرصت رو از دست ندم.
يک کوله سبک با وسايل لازم ولی اندک برداشتم و چهارشنبه عصر از شرکت رفتم ترمينال غرب و از اونجا هم با اتوبوس به سمت لاهيجان. دلم ميخواست برای اينکه از برنامه جلو باشم شب رو در سياهکل بخوابم اما چون آخر شب به لاهيجان رسيدم شب رو در همون مسافرخونه پارسال موندم و صبح با تاکسی‌های بين شهری به سياهکل رفتم. از سياهکل يه مسير ۵۰ کميلومتری داريم تا ديلمان و اگر روی نقشه ببينيد بعد از ديلمان ديگه راه اصلی وجود نداره . اما از سياهکل تا خود ديلمان همينطور که تو ارتفاع بالا ميريم روستاهای زيادی هستن که يکيشون لونک با آبشار معرفشه که اون رو هم سال قبل تنها سفر کرده بودم . از سياهکل با يه تاکسی ديگه تا ديلمان رفتم . مسير فوق العاده زيباست به خصوص که همينطور که بالا تر ميريد هر لحظه با طبيعت متفاوتی روبرو ميشيد . گياهان متنوع ، درختان متفاوت و ...

همه چيز جذاب و تازه . به ديلمان که رسيدم هوا ابر بود و کمی هم مه . اونقدری بالا اومده بوديم که پوشش گياهی عوض شده بود و ديگه از جنگل خبری نبود . يه خورده مسطح ميشد و روی تپه ها گاهی يه تک درختی يا بوته ای ...
راستش رو بخوايد يه خورده تو ذوقم خورد . درسته که طبيعت متنوعه و از هر نوعش هم ميشه لذت برد و من هم برده بودم . اما من تصوير ذهنی متفاوتی برام از ديلمان به وجود اومده بود . من قرار بود يک روز و نيم رو تو اون محيط بگردم و توقع داشتم که جلوه‌های ديگری از طبيعت رو ببينم . از ماشين پياده شدم و يکی از افراد محلی که با همون ماشين اومده بود رو صدا کردم و بهش گفتم که به چه منظوری اومدم و ازش خواستم که راهنماييم کنه . اون هم پيشنهاد کرد که طبيعت اطراف روستای اونها که يه ۱۰ کيلومتری با ديلمان فاصله داشت رو ببينم . الان اسم اون روستا به خاطرم نمياد و متاسفانه يادداشتهای اون سفر رو هم پيدا نکردم . اما اون دوست عزيز از جاذبه های ديدنی اون روستا به يخچالهای طبيعی و يه غار اشاره کرد . همين برای من کافی بود چون يه عارضه طبيعی هم ميتونست دستاورد خوبی برای يه سفر باشه . واسه همين دوتايی ترک يه موتور که مخصوص جابجايی اهالی اون روستا به ديلمان و برعکس بود راه افتاديم . راستش هرچی که به اون روستا نزديک تر ميشديم هم بيشتر به طبيعت خاص اونجا عادت ميکردم و هم واقعا طبيعت چهره عوض ميکرد . بعد از اينکه توی اون روستای کوچک چندده خانواری پياده شديم اون دوست عزيز من رو راهنمايی کرد و خودش هم همراه من تا يه مسيری رو اومد . روستا پای يه کوهستان سنگی بود با يه سری سنگهای بزرگ غول پيکر که روی هم انباشته شده بودن . اولين جايی که ديدم ، يخچالهای طبيعی بودن که به صورت يه حفره هايی توی زمين و لابلای صخره‌ها تا اعماق چند ده متری ميرفتن. به اونجا که رسيديم اون دوست عزيز از من خداحافظی کرد و برگشت . يکی از يخچالها دهانه بزرگتری داشت و قابل ورود هم بود. هوای بسيار سردی از داخلش بيرون ميزد و اينجور که اون دوست ميگفت تابستان ها برای برداشتن يخ از داخل اون يخچالها به اونها وارد ميشدن . منتهی من با توجه به اينکه تنها بودم و ورود و خروج به اونجا به حمايت احتياج داشت بعد از تماشا به راه خودم ادامه دادم. کوهستان رو به سمت بالا حرکت کردم واقعا هر چه جلوتر ميرفتم به زيباييهای طبيعت افزوده ميشد.


نمايی از روستا

چند پرنده شکاری و چندين دسته کبک هم گاه و بيگاه ديده ميشدند . سکوت مطلق و صدای پرندگان . هوا ابر و خنکای نسيمی که گاهی ميوزيد و به علت پايين بودن ابرها يا بهتر بگم بالا بودن ارتفاع با نم مختصری هم همراه بود . بقيه داستان رو به تصاوير ميسپرم . چون واقعا از بيان لذتی که بردم عاجزم . فقط به اين نکته اشاره کنم که غاری که اون دوست عنوان کرده بود يه شکاف بسيار بزرگ در يه کوه سنگی بود که تقريباْ ۱۰ متر عرض و ۵۰ متر ارتفاع داشت . توی عکسها ، نمای دوری از اون رو ميتونين ببينين . من هم از بين شکاف رد شدم و هم به بالای همون صخره رفتم .


طبيعت کوهستان و يه برکه کوچيک


مسيری که اومده بودم و همون برکه‌ از بالای يه ارتفاع سنگی


نسکافه داغ بالای همون صخره سنگی و مهی که هر لحظه غليظ تر ميشد


وهم درخت - يه آدم تنها توی اون دريای سکوت و زيبايی و ابهام مه چقدر ميتونه خودش رو به خداش نزديک ببينه ؟


همون صخره سنگی و شکاف از نمای مقابل


اينجا برای نهار توقف کرده بودم



به خاطر بودن توی اين فضا به خودم توی اين عکس حسودی ميکنم. شما رو نميدونم!


نهارعدسی داغ با پونه کوهی و آب سرد يه چشمه کوچيک و اين منظره


توی اون باد که نم مه رو جابجا ميکرد مگر ميشد کنار يه بوته پناه نگيری و امتداد نگاهت رو تو حجم ابرهای بالای سرت گم نکنی ؟

حيف که حافظه دوربين همون روز پر شد . شب در يه اتاق کرايه‌ای توی روستای ديلمان استراحت کردم و صبح ۳۰ کيلومتر از مسير ۵۰ کيلومتری ديلمان تا سياهکل رو پياده در مه و زير نم ريز بارون با يه برگ بزرگ که چترم شده بود پياده اومدم . از هشت و نيم صبح تا يک ظهر . لذت بی حد و حصری داشت .

حدود ساعتهای ۴ بود که از سياهکل با اتوبوس به سمت تهران حرکت کردم  و شب - تهران - منزل . با انبوهی از خاطرات زيبا که خواب رو به چشمات راه نميداد .

سال ديگه حتماْ سعی ميکنم اين تجربه رو تکرار کنم . توصيه ميکنم که شما هم تجربه کنيد .

  
نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٤/۱٦
تگ ها :
comment نظرات ()