ترنم سفر


 

به صحرا شدم ؛ عشق باريده بود
و زمين تر شده
و پای ، چنانكه به برف فرو شود به عشق فرو می شد


                                                              "عطار - تذكره الاولياء"

 

تابلوی چالوس 45 را که دیدی، سمت چپ جاده ای فرعی جدا می شود . جاده باریک و پر پیچ و خم از میان کوه و جنگل رو به بالا دارد. دو ساعتی که بروی به دو روستای زیبا می رسی به نام های الیت و دلیر. دلیر پای صعود قله ی آلانه سر است. یک چشمه ی آبگرم کوچک هم بالای روستا هست که اهالی دورش را  سنگ چین کرده اند و یک حوض کوچک کم عمق ساخته اند. در خنکای غروب، راه رفتن توی آب گرم آن لذتی وصف ناشدنی دارد.

مناظر به طرز عجیبی زیبا و چشمگیرند. دشت های سرسبز پر از گل های وحشی رنگارنگ که تا زیر زانویت می رسند. طوری که رنگ خاک را نمی بینی. در کنارشان کوه های سنگی زیبا و برف چال های نسبتا بزرگی که دره ها را پوشانده اند و رودخانه از زیرشان خروشان جاری است. جا به جا، برفاب های کوچکی از زیرشان جاری شده که آب خنک و سبکشان وسوسه ات می کند بنوشی حتا اگر تشنه نباشی. و بازی ابر و آفتاب... خنکی مه و گرمای آفتاب... از ابر ها رد می شوی.. دریای ابر زیر پایت.. باد... آفتاب.

احساس می کنی که سبکی.. احساس می کنی که خالی شدی... دنیا را دوست داری و همه ی آدم های دنیا را. عاشقی بر همه چیز... بی کینه.. رها.

نوشته شده توسط ماه بانو

  
نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/٢٢
تگ ها :