ترنم سفر


+ شعر سفر

بیماری دل

به عیادت صمیمیّت
در بیمارستان دل رفتم
بر روی در نوشته بود

خطر مرگ!
مبتلا به میکروب غربت

از پشت شیشه نگاهش کردم
چه لاغر شده بود و چه نحیف می نمود
دانستم که روز وداع نزدیک است

مُشتهایش را باز نمود
کف دستش
قطره های اشکم بود
که روزی به او بخشیدم

به چشمهایم دست کشیدم
خشک بودند

 

سفر

پس از لحظه هاي دراز
بر درخت خاكستري پنجره ام برگي روييد
و نسيم سبزي تار و پود خفته مرا لرزاند
و هوز من
ريشه هاي تنم را در شنهاي روياها فرو نبرده بودم
 كه به راه افتادم
 پس از لحظه هاي دراز
سايه دستي روي وجودم افتاد
 و لرزش انگشتانش بيدارم كرد
و هنوز من
پرتو تنهاي خودم را
در ورطه تاريك درونم نيفكنده بودم
 كه به راه افتادم
پس از لحظه هاي دراز
پرتو گرمي در مرداب بخ زده ساعت افتاد
و لنگري آمد و رفتش را در روحم ريخت
و هنوز من
 در مرداب فراموشي نلغزيده بودم
كه به راه افتادم
پس از لحظه هاي دراز
يك لحظه گذشت
برگي از درخت خاكستري پنجره ام فرو افتاد
دستي سايه اش را از روي وجودم برچيد
 و لنگري در مرداب ساعت بخ بست
 و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم
كه در خوابي ديگر لغزيدم

نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک