ترنم سفر


+ مسافر

دم غروب، ميان حضور خسته اشيا

نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد

و روي ميز، هياهوي چند ميوه نوبر

به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود.

وبوي باغچه را، باد، روي فرش فراغت

نثار حاشيه صاف زندگي ميكرد.

و مثل بادبزن، ذهن، سطح روشن گل را

گرفته بود به دست

و باد ميزد خودرا.

مسافر از اتوبوس

پياده شد:

(( چه آسمان تميزي!))

و امتداد خيابان غربت اورابرد

***

غروب بود.

صداي هوش گياهان به گوش مي آمد.

مسافر آمده بود.

و روي صندلي راحتي، كنار چمن

نشسته بود:

(( دلم گرفته،

دلم عجيب گرفته است.

تمام راه به يك چيز فكر ميكردم

و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد.

خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.

چه دره هاي عجيبي!

و اسب، يادت هست،

سپيد بود

و مثل واژه پاكي، سكوت سبز چمن زار را چرا مي كرد.

و بعد، غريب رنگين قريه هاي سر راه.

و بعد، تونل ها.

دلم گرفته،

دلم عجيب گرفته است.

وهيچ چيز،

نه اين دقايق خوشبو،‌كه روي شاخه نارنج مي شود

خاموش،

نه اين صداقت حرفي، كه در سكوت ميان دو برگ اين

گل شب بوست،

نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف

نمي رهاند.

و فكر مي كنم

كه اين ترنم موزون حزن تا ابد

شنيده خواهد شد. ))

***

نگه مرد مسافر به روي ميز افتاد:

(( چه سيب هاي قشنگي!

حيات نشئه تنهايي است. ))

و ميزبان پرسيد:

قشنگ يعني چه؟

- قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال

و عشق، تنها عشق

را به گرمي يك سيب مي كند مانوس.

و عشق، تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد،

مرا رساند به امكان يك پرنده شدن

- و نوشداروي اندوه؟

- صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش.

***

و حال، شب شده بود.

چراغ روشن بود.

و چاي مي خوردند.

***

- چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي.

- چقدر هم تنها!

- خيال مي كنم

دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.

- دچار يعني

عاشق

- و فكر كن كه چه تنهاست

اگر كه ماهي كوچك، دچارآبي درياي بيكران باشد.

- چه فكر نازك غمناكي!

- و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است.

و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست

- خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند

و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.

- نه، وصل ممكن نيست،

هميشه فاصله اي هست.

اگر چه منحني آب بالش خوبي است

براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر،

هميشه فاصله اي هست.

دچار بايد بود

و گرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف

حرام خواهد شد.

و عشق

سفر به روشني اهتزار خلوت اشياست.

و عشق

صداي فاصله هاست.

صداي فاصله هايي كه

- غرق ابهامند.

- نه،

صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند

و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر.

هميشه عاشق در دست ترد ثانيه هاست.

و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز.

و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند.

و او و ثانيه ها بهترين كتاب جهان را

به آب مي بخشند.

و خوب مي دانند.

كه هيچ ماهي هرگز

هزار و يك گره رودخانه را نگشود.

و نيمه شبها. با زورق قديمي اشراق

در آب هاي هدايت رونه مي گردند

و تا تجلي اعجاب پيش مي رانند.

- هواي حرف تو آدم را

عبور مي دهد از كوچه باغ هاي حكايات

و در عروق چنين لحن

چه خون تاره محزوني!

حياط روشن بود

و باد مي آمد

و خون شب جريان داشت در سكوت دو مرد.

***

(( اتاق خلوت پاكي است.

براي فكر، چه ابعاد ساده اي دارد!

دلم عجيب گرفته است.

خيال خواب ندارم.

كنار پنجره رفت

و روي صندلي نرم پارچه اي

نشست: (( هنوز در سفرم.

خيال مي كنم

در آب هاي جهان قايقي است

و من - مسافر قايق - هزاران سال است

سرود زنده دريانوردي هاي كهن را

به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم

و پيش مي رانم

مرا پيش مي رانم

مرا سفر به كجا بردي؟

كجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند

و بند كفش به انگشت هاي نرم فراغت

گشوده خواهد شد؟

كجاست جاي رسيدن، و پهن كردن يك فرش

و بي خيال نشستن

و گوش دادن به

صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور؟

***

و در كدام بهار

درنگ خواهي كرد

و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟

***

شراب بايد خورد

و در جواني يك سايه راه بايد رفت،

همين.

***

كجاست سمت حيات؟

حيات، غفلت رنگين يك دقيقه « حوا » ست.

نگاه مي كردي:

ميان گاو و چمن ذهن باد در جريان بود.

***

به يادگاري شاتوت روي پوست فصل

نگاه مي كردي،

حضور سبز قبايي ميان شبدرها

خراش صورت احساس را مرمت كرد.

***

ببين، هميشه خراشي است روي صورت احساس.

هميشه چيزي، انگار هوشياري خواب،

اثر گذاشته بود:

(( به يادگار نوشتم خطي ز دلتنگي. ))

***

شراب را بدهيد.

شتاب بايد كرد:

من از سياحت در يك حماسه مي آيم

و مثل آب

تمام قصه سهراب و نوشدارو را

روانم.

***

سفر مرا به در باغ چند سالگي ام برد

وايستادم تا

دلم قرار بگيرد،

صداي پرپري آمد

و در كه باز شد

من از هجوم حقيقت به خاك افتادم.

***

و بار ديگر، در زير آسمان « مزامير »،

در آن سفر كه لب رودخانه « بابل »

به هوش امدم،

نواي بربط خاموش بود

و خوب گوش كه دادم، صداي گريه مي آمد

و چند بربط بي تاب

به شاخه هاي تربيد تاب مي خوردند.

***

و در مسير سفر راهبان پاك مسيحي

به سمت پرده خاموش « ارمياي نبي »

اشاره مي كردند.

و من بلند بلند

« كتاب جامعه  » مي خواندم.

و چند زارع لبناني

كه زير سدر كهن سالي

نشسته بودند

مركبان درختان خويش را در ذهن

شماره مي كردند.

***

كنار راه سفر كودكان كور عراقي

به خط « لوح حمورابي »

نگاه مي كردند.

و در مسير سفر روزنامه هاي جهان را

مرور مي كردم.

***

سفر پر از سيلان بود

و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر

گرفته بود و سياه

و بوي روغن مي داد.

و روي خاك سفر شيشه هاي خالي مشروب.

شيارهاي  غريزه، و سايه هاي مجال

كنار هم بودند.

ميان راه سفر، از ساري مسلولين

صداي سرفه مي آمد.

زنان فاحشه در آسمان آبي شهر

شيار روشن « جت » ها را

نگاه مي كردند

و كودكان پي پرپر چه ها روان بودند.

سپورهاي خيابان سرود مي خواندند

و شاعران بزرگ

به برگهاي مهاجر نماز مي بردند.

و راه دور سفر، از ميان آدم و آهن

به سمت جوهر پنهان زندگي مي رفت،

به غربت تر يك جوي آب مي پيوست؟،

به برق ساكت يك فلس،

به آشنايي يك لحن،

به بيكراني يك رنگ.

***

سفر مرا به زمين هاي استوايي برد.

و زير سايه آن « بانيان » سبز تنومند

عبارتي كه به ييلاق ذهن وارد شد:

وسيع باش، و تنها، و سر به زير، و سخت.

***

من از مصاحبت آفتاب مي آيم،

كجاست سايه؟

ولي هنوز قدم گيج انشعاب بهار است

و بوي چيدن از دست باد ميآيد

و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج

به حال بيهوشي است.

در اين كشاكش رنگين، كسي چه مي داند

كه سنگ عزلت من در كدام نقطه فصل است.

هنوز جنگل، ابعاد بي شمار خودش را

نمي شناسد.

هنوز برگ

سوار حرف اول باد است.

هنوز انسان چيزي به آب مي گويد

و در ضمير چمن جوي يك مجادله جاري است

و در مدار درخت

طنين بال كبوتر، حضور مبهم رفتار آدمي زاد است.

***

صداي همهمه مي آيد.

و من مخاطب تنهاي بادهاي جهانم.

و رودهاي جهان رمز پاك محو شدن را

به من مي آموزند،

فقط به من.

و من مفسر گنجشك هاي دره گنگم

و گوشواره عرفان نشان تبت را

براي گوش بي آذين دختران بنارس

كنار جاده « سرنات » شرح داده ام.

به دوش من بگذار اي سرود صبح « ودا » ها

تمام وزن طراوت را

كه من

دچار گرمي گفتارم.

و اي تمام درختان زيت خاك فلسطين

و فور سايه خود را به من خطاب كنيد.

به اين مسافر تنها، كه از سياحت اطراف « طور» مي آيد

و از حرارت « تكليم » در تب و تاب است.

***

ولي مكالمه، يك روز، محو خواهد شد

ز شاهراه هوا را

شكوه شاه پرك هاي انتشار حواس

سپيده خواهد كرد.

براي اين غم موزون چه شعرها كه سرودند!

***

ولي هنوز كسي ايستاده زير درخت.

ولي هنوز سواري است پشت باره شهر

كه وزن خواب خوش فتح قادسيه

به دوش پلك تر اوست.

هنوز شيهه اسبان بي شكيب مغول ها

بلند مي شود از خلوت مزارع يونجه.

هنوز تاجر يزدي، كنار « جاده ادويه »

به بوي امتعه هند مي رود از هوش.

و در كرانه « هامون »، هنوز مي شنوي:

- بدي تمام زمين را فرا گرفت.

- هزار سال گذشت،

- صدي آب تني كردني به گوش نيامد

و عكس پيكر دوشيزه اي در آب نيفتاد.

***

و نيمه راه سفر، روي ساحل « جمنا »

نشسته بودم

و عكس « تاج محل » را در آب

نگاه مي كردم:

دوام مرمري لحظه هاي اكسيري

و پيشرفتگي حجم زندگي در مرگ.

ببين، دو بال بزرگ

به سمت حاشيه روح آب، در سفرند.

جرقه هاي عجيبي است در مجاورت دست.

بيا، و ظلمت ادراك را چاغان كن

كه يك اشاره بس است:

حيات ضربه آرامي است

به تخته سنگ « مگار »

***

و در مسير سفر مرغ هاي « باغ نشاط »

غبار تجربه را از نگاه من شستند،

به من سلامت يك سرو را نشان دادند.

و من عبادت احساس را،

به پاس روشني حال،

كنار « تال » نشستم، و گرم زمزمه كردم.

عبور بايد كرد

و هم نورد افق هاي دور بايد شد

و گاه در رگ يك حرف خيمه بايد زد.

عبور بايد كرد

و گاه از سر يك شاخه توت بايد خورد.

***

من از كنار تغزل عبور مي كردم

و موسم بركت بود

و زير پاي من ارقام شن لگد مي شد.

زني شنيد،

كنار پنجره آمد، نگاه كرد به فصل

در ابتداي خودش بود

و دست بدوي او شبنم دقايق را

به نرمي از تن احساس مرگ بر مي چيد.

من ايستادم .

و آفتاب تعزل بلند بود

و من مواظب تبخير خوابها بودم

و ضربه هاي گياهي عجيب را به تن ذهن

شماره مي كردم:

خيال مي كرديم

بدون حاشيه هستيم.

خيال مي كرديم

ميان متن اساطيري تشنج ريباس

شناوريم

و چند ثانيه غفلت، حضور هستي ماست.

***

در ابتداي خطير گياه ها بوديم

كه چشم زن به من افتاد:

صداي پاي تو آمد، خيال كردم باد

عبور مي كند از روي پرده هاي قديمي.

صداي پاي ترا در حوالي اشيا

شنيده بودم.

- كجاست جشن خطوط؟

- نگاه كن به تموج، به انتشار تن من،

- من از كدام طرف مي رسم به سطح بزرگ؟

- و امتداد مرا تا مساحت تر ليوان

پر از سطوح عطش كن.

- كجا حيات به اندازه شكستن يك ظرف

دقيق خواهد شد

و راز رشد پنيرك را

حرارت دهن اسب ذوب خواهد كرد؟

و در تراكم زيباي دست ها، يك روز،

صداي چيدن يك خوشه را به گوش شنيديم.

- و در كدام زمين بود

كه روي هيچ نشستيم

و در حرارت يك سيب دست و رو شستيم؟

- جرقه هاي محال از وجود برمي خاست.

- كجا هراس تماشا لطيف خواهد شد

و ناپديدتر از راه يك پرونده به مرگ؟

- و در مكالمه جسم ها مسير سپيدار

چقدر روشن بود!

- كدام راه مرا مي برد به باغ فواصل؟

***

عبور بايد كرد.

صداي باد مي آيد،عبور بايد كرد.

و من مسافرم، اي بادهاي همواره!

مرا به وسعت تشكيل برگ ها ببريد.

مرا به كودكي شور آب ها برسانيد.

و كفش هاي مرا تا تكامل تن انگور

پر از تحرك زيبايي خضوع كنيد.

دقيقه هاي مرا تا كبوتران مكرر

در آسمان سپيد غريزه اوج دهيد.

و اتفاق وجود مرا كنار درخت

بدل كنيد به يك ارتباط گمشده پاك.

و در تنفس تنهايي

دريچه هاي شعور مرا بهم بزنيد.

روان كنيدم دنبال بادبادك آن روز

مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد.

حضور « هيچ » ملايم را

به من نشان بدهيد. ))

                                                                          « سهراب بابل، بهار 1345 »

نویسنده : رامیز تقوی ; ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک